
ایران امروز، کشوری در بحران نیست؛ کشوری در اسارت است. اسارت نه فقط در معنای اقتصادی یا سیاسی، بلکه در سطحی عمیقتر: اسارت یک ملت در چنگال نظامی که بیش از چهار دهه، قدرت را نه بهمثابه امانت، بلکه بهعنوان حق انحصاری خود تعریف کرده است. جمهوری اسلامی، آنگونه که در واقعیت زیستهی مردم دیده میشود، دیگر یک «نظام سیاسی» به معنای کلاسیک نیست؛ بلکه ساختاری بسته، ایدئولوژیک و خودبازتولیدشونده است که بقای خود را در مهار جامعه و خاموشکردن صداهای مستقل میبیند.
در رأس این ساختار، حکومت علی خامنهای قرار دارد؛ حکومتی که نه از رأی آزاد ملت برآمده و نه پاسخگوی آن است. نظامی که مشروعیت خود را از صندوق رأی نمیگیرد، بلکه از تفسیری خاص از دین، که خود را فراتر از نقد و بالاتر از ارادهی عمومی میداند. در چنین ساختاری، اعتراض نه یک حق شهروندی، بلکه «تهدید امنیتی» تلقی میشود و شهروند معترض، نه صاحب حق، بلکه «مسئله»ای است که باید مدیریت، کنترل یا حذف شود.
آنچه این روزها در ایران جریان دارد، واکنشی لحظهای به یک تصمیم اقتصادی یا یک بحران مقطعی نیست. این خیزش، نتیجهی سالها انباشت سرکوب، تحقیر، دروغ رسمی و استبداد دینی است. جمهوری اسلامی، از ابتدا تا دوران رهبری خامنهای، بهتدریج تمام مکانیسمهای اصلاح درونی را از کار انداخت؛ نهادهای انتخابی را بیاثر کرد، رسانههای مستقل را خاموش ساخت، و جامعهی مدنی را به حاشیه راند. در چنین فضایی، خیابان به آخرین زبان مردم تبدیل میشود.
اما فریاد مردم ایران، تنها در داخل مرزها پژواک ندارد؛ یا دستکم باید میداشت. در جهانی که مدعی دفاع از حقوق بشر، آزادی بیان و کرامت انسانی است، انتظار میرود سرکوب سیستماتیک یک ملت با واکنشی درخور مواجه شود. با این حال، آنچه در عمل دیده میشود، شکافی عمیق میان شعارهای اخلاقی و رفتارهای سیاسی است. شکافی که در قبال مردم ایران، بهویژه از سوی بخشهایی از اروپا، به شکلی عریان خود را نشان میدهد.
این یادداشت، تلاشی است برای ثبت همین تناقض؛ برای روایت صدای مردمی که زیر سایهی یک دیکتاتوری دینی به پا خاستهاند، و همزمان با سکوتی سرد و حسابشده از سوی جهان مواجه شدهاند. سکوتی که نه از ناآگاهی، بلکه از مصلحتسنجی سیاسی برمیخیزد. سکوتی که در آن، روابط پشتپرده، منافع اقتصادی و ملاحظات دیپلماتیک، بر جان انسانها تقدم پیدا میکند.
نوشتن از ایران امروز، نوشتن از درد است؛ اما نوشتن از مسئولیت نیز هست. مسئولیت روزنامهنگار، روشنفکر و ناظر سیاسی، نه بازتولید روایتهای رسمی، بلکه پرسشگری است. پرسش از اینکه چگونه یک حکومت میتواند دههها بر خلاف خواست بخش بزرگی از مردم خود بایستد، و چگونه جهان میتواند این ایستادگی را، با نام «ثبات» یا «واقعگرایی»، تحمل کند.
این متن، نه دعوت به خشونت است و نه بیانیهای شعاری. تلاشی است برای نامبردن از واقعیتها با زبانی روشن و بیپرده: ایران، امروز، زیر سلطهی جمهوری اسلامی و حکومت خامنهای، با بحرانی عمیق از مشروعیت روبهروست. و مردمی که به خیابان آمدهاند، نه آشوبطلباند و نه فریبخورده؛ بلکه شهروندانی هستند که پس از سالها سکوت تحمیلی، تصمیم گرفتهاند دیده و شنیده شوند.
و درست از همینجا، باید روایت را آغاز کرد.
وقتی معیشت بهانه است و مسئله، کرامت
تقلیل اعتراضهای اخیر مردم ایران به بحران نان و قیمت، نهتنها سادهسازی واقعیت، بلکه نوعی نادیدهگرفتن آگاهانهی عمق بحران است. اقتصاد، بیتردید جرقهای بوده است؛ اما جرقه با آتش یکی نیست. آنچه امروز در خیابانهای ایران دیده میشود، آتشی است که سالها زیر خاکستر انکار، سرکوب و بیپاسخی انباشته شده است. مردمی که به خیابان آمدهاند، صرفاً از گرانی نان خشمگین نیستند؛ آنها از ارزانشدن زندگی خود در نگاه حاکمیت به ستوه آمدهاند.
در جمهوری اسلامی، اقتصاد هرگز یک حوزهی مستقل و پاسخگو نبوده است. تصمیمهای کلان اقتصادی، نه در چارچوب شفافیت، رقابت سالم یا منافع ملی، بلکه در پیوندی تنگاتنگ با ایدئولوژی، نهادهای غیرپاسخگو و شبکههای قدرت اتخاذ شدهاند. نتیجه، اقتصادی است که نه به شهروند پاسخ میدهد و نه به آینده. در چنین شرایطی، فشار معیشتی تنها یک مشکل مالی نیست؛ نشانهای است از بیاعتنایی ساختاری به زندگی روزمرهی مردم.
اما آنچه اعتراضها را از یک واکنش اقتصادی به یک کنش سیاسی ارتقا داد، لحظهای بود که مردم دریافتند هیچ مسیر مؤثری برای اصلاح وجود ندارد. وقتی نهادهای انتخابی بیاثر میشوند، وقتی رسانهها امکان طرح آزادانهی نقد ندارند، و وقتی اعتراض مسالمتآمیز با برچسب «اخلال» پاسخ داده میشود، جامعه به این جمعبندی میرسد که مسئله، نه یک سیاست اشتباه، بلکه یک ساختار نادرست است.
شعارهایی که بهسرعت از مطالبات اقتصادی عبور کردند، بازتاب همین آگاهی جمعیاند. عبور از «گرانی» به «چرایی گرانی»، و از آنجا به «چرایی استمرار یک نظام ناکارآمد». این گذار، نه احساسی بود و نه هدایتشده از بیرون؛ بلکه نتیجهی تجربهای تاریخی است که به مردم آموخته وعدههای اصلاح در چارچوب جمهوری اسلامی، بارها و بارها به بنبست رسیده است.
در این میان، واکنش حکومت نیز خود گویاترین سند است. بهجای گفتوگو، امنیتیسازی؛ بهجای پاسخگویی، سرکوب؛ و بهجای پذیرش مسئولیت، فرافکنی. این الگو، الگوی حکومتی است که اعتراض را نه بهعنوان حق، بلکه بهعنوان تهدید میبیند. حکومتی که بقای خود را در کنترل جامعه تعریف کرده، ناگزیر هر مطالبهای را، حتی اگر از نان آغاز شود، سیاسی تلقی میکند.
از همین روست که اعتراضهای اخیر، حامل مطالبهای فراتر از سفرهی خالیاند. این اعتراضها، مطالبهی بازگشت معنا به مفهوم شهروندیاند؛ مطالبهی دیدهشدن، شنیدهشدن و محترمبودن. مردمی که سالهاست از آنها خواسته شده «تحمل کنند»، اکنون پرسش سادهای را مطرح میکنند: چرا باید هزینهی ناکارآمدی، فساد و ماجراجوییهای ایدئولوژیک را همیشه جامعه بپردازد؟
این پرسش، ذاتاً سیاسی است. نه به این دلیل که مردم سیاستمدار شدهاند، بلکه به این دلیل که سیاست، به زور، وارد زندگی خصوصی آنها شده است. وقتی تصمیمهای کلان، مستقیم بر نان، امنیت و آیندهی فرزندان تأثیر میگذارد، سکوت دیگر یک گزینه نیست.
بنابراین، اعتراض امروز ایران را باید نه بهعنوان «شورش گرسنگان»، بلکه بهعنوان اعلام پایان یک صبر تاریخی فهمید. صبری که دیگر توجیهی برای ادامه ندارد. و درست در همین نقطه است که اعتراض، از نان عبور میکند و به مسئلهی کرامت، حق انتخاب و آیندهی یک ملت گره میخورد.
حافظهی تاریخی در برابر مهندسی ایدئولوژیک
جمهوری اسلامی از نخستین روزهای استقرار خود، تنها به حذف یک نظام سیاسی بسنده نکرد؛ پروژهای گستردهتر را آغاز کرد: حذف یک نام از حافظهی جمعی. نامی که قرار بود نه فقط از ساختار قدرت، بلکه از تاریخ، زبان، آموزش و حتی خاطرهی خانوادگی ایرانیان پاک شود. این پروژه، با شدتی بیسابقه، در کتابهای درسی، رسانههای رسمی، خطبهها و روایتهای حکومتی پیگیری شد. هدف روشن بود: بریدن جامعه از گذشتهای که میتوانست معیاری برای مقایسه باشد.
اما تاریخ، برخلاف تصور مهندسان ایدئولوژی، با فرمان پاک نمیشود. حافظهی جمعی، نه محصول دستور، بلکه نتیجهی تجربه است. و تجربهی زیستهی جامعهی ایران، با تمام پیچیدگیها و نقدهایش، اجازه نداد نام پهلوی بهطور کامل به حاشیهی فراموشی رانده شود. آنچه حذف شد، تصویر رسمی بود؛ آنچه باقی ماند، پرسشهای بیپاسخ بود.
بازگشت این نام به شعارهای خیابانی امروز، نه از سر احساسات نوستالژیک صرف، بلکه نشانهی یک بازنگری اجتماعی است. جامعهای که چهار دهه زیر حاکمیت جمهوری اسلامی زیسته، اکنون امکان مقایسه دارد. مقایسهی میان وعده و واقعیت، میان ایدئولوژی و زندگی روزمره، و میان حکومتی که خود را «الهی» مینامد با مطالبات زمینی مردم. در چنین مقایسهای، گذشته حتی با تمام کاستیهایش به یک نقطهی ارجاع تبدیل میشود.
آنچه در این بازگشت اهمیت دارد، نه شخصمحوری، بلکه معناست. نام پهلوی، در ذهن بخش بزرگی از جامعه، به نمادی از دولت ملی، تمرکز بر ایران بهعنوان یک کشور-ملت، و فاصلهگرفتن از پروژههای ایدئولوژیک فراملی تبدیل شده است. این معنا، محصول تبلیغات نیست؛ حاصل خلأیی است که جمهوری اسلامی نتوانست آن را پر کند: خلأ هویت ملیِ غیرایدئولوژیک.
حکومت خامنهای، در تلاش برای تثبیت روایت خود، هرگونه ارجاع مثبت به گذشته را «تحریف تاریخ» یا «وابستگی» نامید. اما این برچسبها، در برابر تجربهی ملموس مردم، کارکرد خود را از دست دادهاند. نسلی که امروز نام پهلوی را فریاد میزند، نه بازماندهی نظام پیشین است و نه مخاطب رسانههای قدیمی؛ بلکه نسلی است که جمهوری اسلامی را در تمام ابعاد آن زیسته و اکنون به این جمعبندی رسیده که روایت رسمی، پاسخگوی واقعیت نیست.
از همینرو، بازگشت این نام را باید نشانهی شکست یک پروژه دانست: شکست پروژهی حذف حافظه. حکومتی که برای تثبیت خود، ناچار به پاککردن گذشته است، در نهایت با گذشتهای مواجه میشود که بازمیگردد نه بهصورت موزهای، بلکه بهعنوان پرسش سیاسی. پرسشی دربارهی مسیر، انتخابها و امکانهای ازدسترفته.
این بازگشت، همچنین حامل یک پیام مهم است: جامعهی ایران، برخلاف تصور رایج، بهدنبال هرجومرج یا نفی کلی تاریخ خود نیست. برعکس، این جامعه بهدنبال پیوستگی است؛ پیوستگی میان گذشته، حال و آینده. نامی که حذف نشد، دقیقاً به همین دلیل بازمیگردد: چون بخشی از این پیوستگی است.
در نهایت، آنچه امروز شنیده میشود، نه فریاد بازگشت به گذشته، بلکه اعتراض به بنبست حال است. نام شاهزاده رضا پهلوی، در این میان، به زبان نمادین جامعهای تبدیل شده که میگوید: راهی که آمدهایم، ما را به اینجا رسانده؛ و اکنون، زمان بازاندیشی است.
چرا چپ افراطی و مجاهدین خلق مخاطب ندارند؟
یکی از شاخصترین ویژگیهای اعتراضهای اخیر در ایران، نه فقط آن چیزی است که شنیده میشود، بلکه آن چیزی است که شنیده نمیشود. در میان شعارها، بیانیهها و نشانههای خیابانی، خبری از گفتمانهایی نیست که سالها از سوی برخی گروههای سیاسی خارج از کشور بهعنوان «بدیل حاکمیت» تبلیغ میشدند. این غیبت، اتفاقی نیست؛ بلکه نشانهی یک فروپاشی عمیق در اعتبار اجتماعی و سیاسی این جریانهاست.
چپ افراطی ایرانی، با تمام تنوع ظاهریاش، همچنان اسیر زبانی است که به قرن بیستم تعلق دارد. زبانی آکنده از مفاهیم کلی، دشمنسازیهای سادهانگارانه و تحلیلهایی که جامعه را نه بهعنوان مجموعهای پیچیده از شهروندان، بلکه بهعنوان «توده» میبیند. این گفتمان، در دهههای گذشته، بارها کوشیده است اعتراضهای مردمی را در قالب روایتهای از پیشساختهی خود بازتعریف کند؛ اما جامعهی امروز ایران، دیگر پذیرای این مصادرهی معنایی نیست.
نسلی که امروز به خیابان آمده، نه با ادبیات انقلابهای ایدئولوژیک ارتباط برقرار میکند و نه با وعدههای مبهم «رهایی نهایی». این نسل، تجربهی مستقیم از پیامدهای حکومت ایدئولوژیک دارد و بههمین دلیل، نسبت به هر گفتمانی که آزادی فردی را به نام یک آرمان جمعی به تعویق بیندازد، حساس و بدبین است. چپ افراطی، با بیتوجهی به این تغییر بنیادین در آگاهی اجتماعی، عملاً خود را از میدان خارج کرده است.
در مورد سازمان مجاهدین خلق، مسئله حتی عمیقتر است. این سازمان، سالهاست که تلاش میکند خود را بهعنوان یک نیروی سیاسی منسجم و جایگزین معرفی کند، اما واقعیت اجتماعی ایران، هیچ نشانهای از پذیرش این ادعا نشان نمیدهد. دلیل این شکاف، نه صرفاً اختلاف سیاسی، بلکه فاصلهی عمیق میان ساختار درونی این سازمان و انتظارات جامعهی امروز است.
جامعهای که آزادی، شفافیت و حق انتخاب را مطالبه میکند، نمیتواند با ساختارهایی ارتباط برقرار کند که بر انضباط بسته، سلسلهمراتب سختگیرانه و روایتهای یکسویه استوارند. حتی بدون ورود به قضاوتهای تاریخی یا اخلاقی، همین عدم همخوانی ساختاری کافی است تا این جریانها از دایرهی اعتماد عمومی خارج شوند.
نکتهی مهمتر آن است که اعتراضهای اخیر، فاقد رهبر تحمیلی یا مرکز فرماندهی بیرونیاند. این ویژگی، برخلاف تصور برخی تحلیلگران قدیمی، نقطهی ضعف نیست؛ بلکه نشانهی بلوغ اجتماعی است. جامعهای که خود سخن میگوید، نیازی به سخنگویان خودخوانده ندارد. از همینرو، هر تلاشی برای الصاق این اعتراضها به جریانهای خاص سیاسی، با بیاعتنایی عمومی مواجه میشود.
پروپاگاندای این گروهها، سالها بر این فرض استوار بود که نارضایتی عمومی، بهطور خودکار به پذیرش آنها منجر خواهد شد. اما نارضایتی، لزوماً به هر بدیلی «آری» نمیگوید. جامعهی ایران، در این مرحله از تاریخ خود، نه فقط میداند چه نمیخواهد، بلکه بهتدریج میفهمد چه چیزی با زیست امروز و فردای آن سازگار نیست.
فروپاشی این پروپاگاندا، بیش از آنکه نتیجهی رقابت سیاسی باشد، نتیجهی آزمون واقعیت است. آزمونی که در آن، شعارها در برابر تجربه، و ادعاها در برابر زندگی روزمره قرار گرفتهاند. آنچه باقی مانده، نه جذابیت رسانهای است و نه شبکههای پرهزینهی تبلیغاتی، بلکه میزان همخوانی یک گفتمان با خواستهای واقعی جامعه است.
در نهایت، غیبت چپ افراطی و مجاهدین خلق در خیابانهای ایران، نشانهی حذف فیزیکی یا سرکوب نیست؛ نشانهی حذف اجتماعی است. جامعهای که مسیر خود را یافته، دیگر به صداهایی که از بیرون واقعیت آن سخن میگویند، گوش نمیسپارد. و این شاید یکی از روشنترین پیامهای اعتراضهای امروز ایران باشد: دوران آلترناتیوهای تحمیلی به پایان رسیده است.
وقتی حقوق بشر گزینشی میشود
یکی از تناقضآمیزترین جلوههای جهان معاصر، فاصلهی فزاینده میان ادعای اخلاقی و رفتار سیاسی است؛ فاصلهای که در قبال ایران، بهویژه از سوی اروپا، به شکلی عریان و غیرقابلانکار خود را نشان میدهد. اتحادیهای که خود را وارث ارزشهای روشنگری، آزادی و کرامت انسانی معرفی میکند، در برابر سرکوب سیستماتیک مردم ایران، اغلب به سکوت، احتیاط و بیانیههای خنثی بسنده کرده است. سکوتی که نه تصادفی است و نه بیهزینه.
حقوق بشر، در گفتمان رسمی اروپا، مفهومی جهانشمول معرفی میشود؛ اما در عمل، این جهانشمولی بارها و بارها دچار استثنا شده است. واکنشهای سریع، احساسی و پررنگ به برخی بحرانها در برابر واکنشهای حداقلی یا غایب نسبت به برخی دیگر، این پرسش بنیادین را مطرح میکند: آیا حقوق بشر، تابع جغرافیاست؟ یا تابع منافع؟
در مورد ایران، پاسخ ناخوشایند اما روشن است. جمهوری اسلامی، علیرغم سابقهی طولانی نقض حقوق شهروندان خود، همچنان بخشی از معادلات دیپلماتیک، اقتصادی و امنیتی اروپا باقی مانده است. از پروندههای هستهای گرفته تا کانالهای مالی و ملاحظات منطقهای، ایران همواره بهعنوان «مسئلهای پیچیده» تعریف شده است؛ تعریفی که اغلب بهانهای برای تعلیق موضعگیری اخلاقی بوده است.
این رویکرد، بهویژه زمانی مسئلهساز میشود که با رفتار اروپا در قبال بحرانهای دیگر مقایسه شود. در برخی موارد، سیاستمداران اروپایی با صراحت از «وظیفهی اخلاقی» سخن میگویند، در تجمعات نمادین شرکت میکنند و زبان خود را بهروشنی با قربانیان همسو میسازند. اما در قبال ایران، همان زبان به ناگاه محتاط، مبهم و حسابگر میشود. این تغییر لحن، نه از پیچیدگی بیشتر وضعیت ایران، بلکه از وزن متفاوت منافع ناشی میشود.
سکوت اروپا، پیامدهایی فراتر از دیپلماسی دارد. این سکوت، در عمل به حکومت جمهوری اسلامی این امکان را میدهد که سرکوب داخلی را با هزینهی بینالمللی حداقلی ادامه دهد. وقتی واکنشها محدود به «ابراز نگرانی» میشود، پیام ضمنی آن روشن است: مرزهایی وجود دارد که نقض حقوق بشر، از آنها عبور نمیکند.
برای مردم ایران، این دوگانگی رفتاری، صرفاً یک بحث نظری نیست؛ تجربهای ملموس از بیعدالتی جهانی است. تجربهی اینکه جان، آزادی و کرامت آنها، در ترازوی سیاست بینالملل، وزن کمتری دارد. این احساس رهاشدگی، خود به یکی از عوامل بیاعتمادی عمیقتر نسبت به نظم جهانی تبدیل شده است.
نکتهی مهم آن است که نقد این سکوت، بهمعنای نفی دیپلماسی یا پیچیدگی روابط بینالملل نیست. هیچ تحلیلگر واقعبینی منکر ضرورت تعامل میان دولتها نیست. اما پرسش اینجاست: تعامل تا کجا میتواند جایگزین اصول شود؟ و در چه نقطهای، مصلحتسنجی به همدستی خاموش تبدیل میشود؟
اروپا، اگر میخواهد همچنان مدعی نقش اخلاقی در جهان باشد، ناگزیر است با این پرسشها روبهرو شود. نمیتوان همزمان از ارزشهای جهانی سخن گفت و آنها را بهصورت گزینشی به کار بست. نمیتوان از آزادی دفاع کرد، اما در برابر مردمی که برای همان آزادی هزینه میدهند، سکوت اختیار کرد.
سکوت اروپا در قبال ایران، بیش از هر چیز، آزمونی است برای اعتبار گفتمان حقوق بشر. آزمونی که نتیجهی آن، نه در بیانیهها، بلکه در حافظهی تاریخی ملتها ثبت خواهد شد. و تاریخ، همانطور که بارها نشان داده، با دوگانگی مهربان نیست.
وقتی بیطرفی به سکوت تعبیر میشود
لوکزامبورگ، در نگاه نخست، شاید بازیگری حاشیهای در سیاست جهانی به نظر برسد؛ کشوری کوچک، آرام و دور از تنشهای ژئوپولیتیک خاورمیانه. اما این تصویر، تنها بخشی از واقعیت است. لوکزامبورگ، بهواسطهی جایگاه مالی، نقش فعال در ساختارهای اتحادیه اروپا و تأثیرگذاری در تصمیمسازیهای اقتصادی، از قدرتی برخوردار است که فراتر از اندازهی جغرافیایی آن میرود. درست به همین دلیل است که سکوت این کشور در برابر آنچه در ایران میگذرد، صرفاً «عدم موضعگیری» نیست، بلکه یک انتخاب سیاسی معنادار است.
سیاست خارجی لوکزامبورگ همواره بر مفاهیمی چون چندجانبهگرایی، قانونمحوری و احترام به حقوق بشر تأکید داشته است. این اصول، در اسناد رسمی و سخنرانیهای دیپلماتیک بهروشنی دیده میشوند. اما آزمون واقعی این ارزشها، نه در بیانیههای کلی، بلکه در مواجهه با موقعیتهایی است که اتخاذ موضع، ممکن است هزینه داشته باشد. ایران، دقیقاً یکی از همین موقعیتهاست.
در قبال جمهوری اسلامی و حکومت خامنهای، رویکرد لوکزامبورگ اغلب با احتیاط، ابهام و فاصلهگذاری زبانی همراه بوده است. نه انکار صریح سرکوب، و نه محکومیت روشن آن. این «میانبودن» دیپلماتیک، در ظاهر نشانهی عقلانیت سیاسی است، اما در عمل، به سکوتی تعبیر میشود که پیام آن برای مردم ایران کاملاً قابل درک است: رنج شما، در اولویت سیاست ما نیست.
نکتهی قابلتأمل آنجاست که لوکزامبورگ در موارد دیگر، بهویژه در بحرانهایی که حساسیت سیاسی کمتری برای روابط اقتصادی و دیپلماتیک دارد، با شفافیت و صراحت بیشتری سخن گفته است. این تفاوت لحن، پرسشی بنیادین را مطرح میکند: آیا اخلاق سیاسی، تابع میزان ریسک است؟ و اگر چنین است، آیا هنوز میتوان از آن بهعنوان «اصل» یاد کرد؟
هیچکس انتظار ندارد لوکزامبورگ بهتنهایی مسیر سیاست بینالملل را تغییر دهد. اما انتظار حداقلی این است که کشوری که خود را مدافع نظم مبتنی بر قانون میداند، در برابر نقض آشکار حقوق شهروندان یک کشور، موضعی فراتر از کلیگویی اتخاذ کند. بهرسمیتشناختن صدای مردم، حتی در سطح کلام، بخشی از همان مسئولیت اخلاقی است که سیاستمداران اروپایی به آن استناد میکنند.
از منظر ما ایرانیان ساکن لوکزامبورگ، سکوت لوکزامبورگ نه بهعنوان یک تصمیم فنی، بلکه بهعنوان بخشی از یک الگوی بزرگتر دیده میشود: الگویی که در آن، جمهوری اسلامی علیرغم رفتارهای سرکوبگرانهی داخلی، همچنان بهعنوان یک «طرف مذاکره» قابلقبول باقی میماند. این پذیرش ضمنی، ولو بدون تأیید رسمی، به تداوم وضع موجود کمک میکند.
آزمون اخلاق سیاسی، دقیقاً در همینجا معنا پیدا میکند. اخلاق، زمانی ارزشمند است که در برابر مصلحت بایستد؛ نه زمانی که با آن همراستا باشد. لوکزامبورگ، مانند بسیاری از کشورهای اروپایی، امروز در برابر این پرسش ایستاده است که آیا میخواهد صرفاً بازیگری محتاط باقی بماند، یا صدایی هرچند آرام اما روشن در دفاع از اصولی باشد که سالها آنها را تبلیغ کرده است.
در نهایت، آنچه از این سکوت در حافظهی جمعی ایرانیان باقی میماند، نه پیچیدگی روابط دیپلماتیک، بلکه احساس دیدهنشدن است. احساسی که بهسادگی فراموش نمیشود. سیاستمداران میآیند و میروند، اما خاطرهی این لحظات، در قضاوت تاریخی ملتها باقی میماند.
لوکزامبورگ امروز، در نقطهای ایستاده است که شاید از بیرون کماهمیت به نظر برسد، اما از منظر اخلاق سیاسی، تعیینکننده است. زیرا گاهی، سکوت یک کشور کوچک، پژواکی بزرگتر از صدای کشورهای بزرگ دارد.
وقتی همبستگی انتخابی میشود
در کنار سکوت دولتها و احتیاط حسابشدهی دیپلماتیک، نوع دیگری از خاموشی نیز خود را تحمیل میکند؛ خاموشیای که نه از ناتوانی، بلکه از انتخاب ناشی میشود. سکوت بخشی از انجمنها و تشکلهای ایرانیِ فعال در اروپا، از جمله در لوکزامبورگ، در برابر سرکوب، بازداشت و کشتهشدن شهروندان ایرانی، پرسشی فراتر از اختلافنظر سیاسی مطرح میکند: این سکوت، از کجا میآید و در خدمتِ چیست؟
این انجمنها، در ماهها و سالهای گذشته، بارها ثابت کردهاند که ابزار و توان کنش دارند: سازماندهی میکنند، بیانیه مینویسند، در رسانهها دیده میشوند و افکار عمومی را بسیج میکنند. در موضوعاتی چون غزه، بسیاری از آنها با سرعتی مثالزدنی وارد میدان شدند؛ موضع گرفتند، تصویر ساختند و خود را در جایگاه مدافعان عدالت و حقوق بشر نشاندند، گاه در قامت فعالان پرشور رسانهای، گاه عکاسان سینهچاک، و گاه با عنوان دانشجویان نگران و دغدغهمند. نفس این کنش، بهخودیخود محل ایراد نیست؛ مسئله، در انتخاب است. انتخاب میان دردی که امن است و دردی که پرهزینه؛ میان رنجی دور و رنجی که به جامعهی خودشان بازمیگردد.
در کنار این سکوت معنادار، گروه دیگری از تشکلها و انجمنهای موسوم به «ایرانی» نیز حضور دارند که اساساً ترجیح دادهاند سیاست را بهطور کامل با سرگرمی جایگزین کنند. انجمنهایی که فعالیتشان به برگزاری جشنها، دورهمیها، برنامههای نمایشی و مناسبتهای بیخطر محدود شده است؛ گویی نقش جامعهی مدنی، نه واکنش به سرنوشت مردم، بلکه مدیریت اوقات فراغت است. این تشکلها، که اغلب با عنوان «غیردولتی» یا «فرهنگی» معرفی میشوند، در بزنگاههای تاریخی ترجیح میدهند به حاشیهی امن بزن و بکوب پناه ببرند و از هر آنچه بوی مسئولیت اجتماعی، موضعگیری یا هزینه بدهد فاصله بگیرند. پرسش اینجاست: انجمنی که در برابر سرکوب مردم کشورش، تنها دغدغهاش تداوم جشن و تصویر بیدردسر از «ایرانیبودن» است، تا چه اندازه نمایندهی یک جامعه است و تا چه حد صرفاً نسخهای تزئینی و بیخطر از هویت ایرانی را به نمایش میگذارد؟
اما وقتی همان انجمنها در برابر آنچه امروز بر مردم ایران میگذرد سکوت میکنند، پرسشها تندتر میشوند. آیا این انجمنها واقعاً مستقلاند؟ یا گرفتار نوعی محافظهکاری ساختاری شدهاند که آنها را از هر موضعی که به تقابل مستقیم با جمهوری اسلامی و حکومت خامنهای منجر شود، بازمیدارد؟ آیا با تشکلهایی مواجهایم که صادقانه نگران عدالتاند، یا با «مخالفنما»یی که مرزهای انتقادش دقیقاً تا جایی تنظیم شده که به منافع شبکههای سیاسی و ایدئولوژیک خاص لطمه نزند؟
این سکوت را نمیتوان صرفاً به اختلافنظر یا پیچیدگی موضوع نسبت داد. اختلافنظر، جزء جداییناپذیر فضای مدنی است. اما بیاعتنایی به رنج مردمی که از همان زبان، همان تاریخ و همان جامعهاند، نشانهی شکافی عمیقتر است: شکاف میان ادعا و عمل. میان ژستهای اخلاقی و مسئولیتهای واقعی. میان دفاع پرهزینه از «دیگریِ دور» و پرهیز حسابشده از «خودیِ نزدیک».
برای بخشی از این انجمنها، بهنظر میرسد مسئلهی ایران عمداً به موضوعی «حساس»، «پیچیده» یا «غیرقابلاجماع» تبدیل شده است؛ برچسبهایی آشنا که در عمل، کارکردی جز تعلیق موضع ندارند. گویی دفاع صریح از مردم ایران، آنها را ناچار میکند تکلیف خود را با جمهوری اسلامی روشن کنند؛ و این همان خط قرمزی است که ترجیح میدهند به آن نزدیک نشوند. در چنین معادلهای، سکوت نه یک غفلت، بلکه یک راهبرد است.
اما جامعهی مدنی، دقیقاً برای شکستن همین منطقِ «امنبودن» شکل میگیرد. انجمنها قرار نیست ضربهگیر سیاست باشند یا بازتابدهندهی ملاحظات قدرت؛ قرار است نمایندهی وجدان عمومی باشند. وقتی این نقش کنار گذاشته میشود، تشکل مدنی از معنا تهی میشود و به پوستهای تزئینی بدل میگردد؛ پوستهای که بیشتر به مدیریت تصویر میاندیشد تا به دفاع از حقیقت.
از منظر افکار عمومی ایرانیان، این سکوتها بیاثر نمیماند. جامعه با دقت میبیند چه کسانی در بزنگاهها کنار مردم میایستند و چه کسانی ترجیح میدهند به بهانهی «بیطرفی»، از کنار واقعیت عبور کنند. این حافظهی جمعی، نه انتقامجوست و نه احساسی؛ مبتنی بر مشاهده است. مشاهدهی اینکه کدام صداها ریشه در جامعه دارند و کدام صداها، ناخواسته یا آگاهانه، به تثبیت وضع موجود کمک میکنند.
در نهایت، مسئله نه غزه است و نه ایران بهعنوان دو موضوع مجزا؛ مسئله، انسجام اخلاقی است. نمیتوان مدعی دفاع از حقوق بشر بود و نسبت به نقض گستردهی همان حقوق در کشور خود سکوت کرد. نمیتوان عدالت را جهانی دانست و آن را گزینشی به کار بست، بیآنکه اعتبار اخلاقی این ادعا فرسوده شود.
انجمنهایی که امروز سکوت کردهاند، شاید این سکوت را موقتی، تاکتیکی یا مصلحتجویانه بدانند. اما تاریخ کنش مدنی نشان داده است که لحظات سکوت، اغلب بیش از لحظات سخنگفتن به یاد میمانند. زیرا در لحظهای که انتظار همصدایی میرود، خاموشی دیگر خنثی نیست؛ خودِ موضع است.
و اینگونه است که برخی انجمنها، نه با آنچه گفتهاند، بلکه با آنچه نگفتهاند تعریف میشوند؛
سکوتی که دیر یا زود، پرسش سادهای را پیش رویشان میگذارد:
وقتی اختلافها فرو میریزند و خواست ملی شکل میگیرد
یکی از مهمترین و در عین حال کمتوجهشدهترین ویژگیهای اعتراضهای اخیر در ایران، نه گستردگی جغرافیایی آنهاست و نه تداوم زمانیشان؛ بلکه همگرایی بیسابقهای است که در سطح جامعه شکل گرفته است. جامعهای که سالها با برچسبها، دوگانهسازیهای ساختگی و شکافهای تحمیلی از هم جدا نگه داشته شده بود، امروز در حال بازیابی یک صدای مشترک است.
جمهوری اسلامی، بهویژه در دوران حکومت خامنهای، همواره بقای خود را بر مدیریت شکافها بنا کرده است: شکاف میان نسلها، میان مرکز و پیرامون، میان دیندار و سکولار، میان داخل و خارج. این شکافها، آگاهانه بزرگنمایی شدند تا امکان شکلگیری یک خواست ملیِ فراگیر از بین برود. اما آنچه امروز در خیابانها دیده میشود، نشانهی فرسایش همین راهبرد است.
اعتراضهای اخیر، برخلاف بسیاری از خیزشهای پیشین، نه محدود به یک قشر خاص است و نه وابسته به یک هویت اجتماعی مشخص. دانشجو و بازاری، کارگر و کارمند، زن و مرد، شهروندان شهرهای بزرگ و مناطق کمتر دیدهشده، همگی در یک میدان نمادین کنار هم ایستادهاند. این کنار هم ایستادن، بیش از آنکه محصول سازماندهی باشد، نتیجهی تجربهی مشترک است: تجربهی زیستن زیر نظامی که برای همه، بهنوعی، بنبست ایجاد کرده است.
در این فضا، زبان اعتراض نیز دگرگون شده است. شعارها، سادهتر اما عمیقتر شدهاند. کمتر ایدئولوژیک، کمتر گروهمحور و بیشتر ملی. این زبان مشترک، نشانهی بلوغ اجتماعی است؛ جامعهای که دریافته اختلافنظرها، اگرچه واقعیاند، اما در برابر مسئلهی اصلی یعنی نوع حکمرانی در اولویت دوم قرار میگیرند.
یکصدا شدن جامعه، بهمعنای حذف تنوع نیست. ایران همچنان کشوری متکثر است؛ با دیدگاهها، سبکهای زندگی و خواستهای گوناگون. اما آنچه امروز شکل گرفته، توافقی حداقلی و در عین حال بنیادین است: توافق بر سر اینکه وضعیت موجود قابل دوام نیست و تغییر، نه یک انتخاب لوکس، بلکه ضرورتی تاریخی است.
این همگرایی، همچنین واکنشی است به سالها تلاش برای تحمیل نمایندگیهای جعلی. جامعهای که خود سخن میگوید، دیگر نیازی به سخنگویان از بالا یا بیرون ندارد. همین امر است که اعتراضها را از وابستگی به چهرهها و گروهها رها کرده و به آنها قدرت داده است. قدرتی که نه از تمرکز، بلکه از پراکندگی آگاهانه میآید.
در چنین شرایطی، نامها و نمادها نیز معناهای تازهای پیدا میکنند. آنها نه بهعنوان خطوط جدایی، بلکه بهعنوان نقاط اتصال عمل میکنند. جامعه، بهجای غرقشدن در اختلافهای تاریخی، بهدنبال مفاهیمی است که بتوانند حداقلِ وحدت را فراهم کنند: ایران، آینده، کرامت، و حق انتخاب.
یکصدا شدن جامعه، لزوماً بهمعنای پایان مسیر نیست؛ بلکه آغاز مرحلهای تازه است. مرحلهای که در آن، مردم نهتنها میدانند چه نمیخواهند، بلکه در حال شکلدادن به درکی مشترک از آن چیزی هستند که میخواهند. این فرآیند، تدریجی، پرچالش و زمانبر است، اما نشانههای آن امروز بهوضوح دیده میشود.
در نهایت، شاید مهمترین پیام این همصدایی آن باشد که جامعهی ایران، علیرغم همهی فشارها، هنوز توان گفتوگو با خود را از دست نداده است. و تا زمانی که یک جامعه بتواند با خودش به زبان مشترک برسد، امکان آیندهای متفاوت هرچند دشوار همچنان زنده است.
تاریخ، سکوت را ثبت میکند
در نهایت، آنچه از این روزها در حافظهی ایران باقی خواهد ماند، نه فقط تصاویر خیابانها و شعارها، بلکه مجموعهای از انتخابهاست؛ انتخاب مردم برای ایستادن، انتخاب حکومت برای سرکوب، و انتخاب جهان برای نگاهکردن یا رویگرداندن. تاریخ، برخلاف سیاست روز، به نیتها کاری ندارد؛ آنچه ثبت میکند، کنش و سکوت است.
جمهوری اسلامی، بهویژه در دوران حکومت خامنهای، بار دیگر نشان داده است که در مواجهه با جامعه، زبان گفتوگو را نمیشناسد. این نظام، که سالهاست خود را نمایندهی یک حقیقت مطلق معرفی میکند، همچنان ناتوان از پذیرش سادهترین واقعیت است: هیچ حکومتی، بدون رضایت پایدار مردم، مشروعیت ندارد. آنچه امروز در ایران جریان دارد، نه بحران امنیتی است و نه «اغتشاش»؛ بلکه نشانهی فرسودگی عمیق یک ساختار سیاسی است که دیگر توان پاسخگویی به جامعهی خود را ندارد.
در سوی دیگر، مردم ایران ایستادهاند؛ نه بهعنوان تودهای هیجانی، بلکه بهعنوان جامعهای که از تجربه آموخته است. جامعهای که مسیرهای اصلاح بسته را دیده، وعدههای تکرارشده را آزموده، و اکنون به این جمعبندی رسیده که آینده را نمیتوان با ترس ساخت. این ایستادگی، شاید هنوز به مقصد نرسیده باشد، اما خودِ حرکت، معنا دارد. زیرا هر بار که یک جامعه تصمیم میگیرد ساکت نماند، معادلهی قدرت تغییر میکند.
و در بیرون از مرزها، اروپا و بهطور خاص کشورهایی مانند لوکزامبورگ، با پرسشی اخلاقی روبهرو هستند که پاسخ آن، دیر یا زود، داده خواهد شد. سکوت، هرچند در کوتاهمدت امن به نظر برسد، در بلندمدت بیطرف نمیماند. جهان امروز بیش از هر زمان دیگری به یاد میسپارد چه کسانی در لحظات دشوار، کنار مردم ایستادند و چه کسانی مصلحت را به همدلی ترجیح دادند.
این متن، تلاشی است برای ثبت همین لحظه؛ نه برای صدور حکم، نه برای تحریک، بلکه برای یادآوری. یادآوری اینکه سیاست، بدون اخلاق، به حسابگری تقلیل مییابد؛ و اخلاق، بدون شجاعت، به شعار. ایران امروز، آینهای است که این حقیقت را بیرحمانه بازتاب میدهد.
شاید فردا، روایتها تغییر کنند. شاید بیانیهها نوشته شوند و مواضع اصلاح شوند. اما حافظهی جمعی، این روزها را فراموش نخواهد کرد. روزهایی که مردم ایران صدا زدند، و جهان آزموده شد.
و تاریخ، همانگونه که همیشه بوده است، در پایان خواهد نوشت:
نه فقط چه کسی فریاد زد،
،بلکه چه کسی شنید
و چه کسی ترجیح داد نشنود.
