نقدی بر گفتار بخشی از اپوزیسیون مهاجر در نسبت با ایران امروز

(در پاسخ به گزارش منتشرشده در ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۲۶ مجله Lëtzebuerger Journal دربارهٔ ایرانیان لوکزامبورگ و مواضع «شخص دوم» آن گزارش)


برای درک بهتر از این تحلیل پیشنهاد می کنم گزارش اصلی را پیش تر مطالعه کنید : اینجا کلیک کنید

مسئله فقط اختلاف نظر نیست

این نوشتار در واکنش به گزارشی است که اخیراً در Lëtzebuerger Journal دربارهٔ ایرانیان ساکن لوکزامبورگ، اعتراضات جاری در ایران و مواضع بخشی از اپوزیسیون منتشر شده است؛ گزارشی که ناخواسته پرده از یکی از عمیق‌ترین بحران‌های امروز جامعهٔ ایرانی برمی‌دارد: بحران وفاداری ملی در میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی (یا مخالف نماها).

مسئلهٔ اصلی که از دل این گزارش بیرون می‌زند، صرفاً اختلاف نظر سیاسی نیست. اختلاف نظر در دل یک ملت زنده طبیعی است. اما آنچه امروز با آن مواجه‌ایم، چیزی بسیار خطرناک‌تر است: نسبی‌سازی جنایت، بی‌اثر کردن دشمن اصلی، و جایگزین‌کردن تردید به‌جای ایستادگی ملی.

در شرایطی که جمهوری اسلامی، این نظام برآمده از کودتای ایدئولوژیک خمینی، دهه‌هاست ایران را به زندانی بزرگ بدل کرده، جوانانش را در خیابان‌ها می‌کشد، زنانش را تحقیر می‌کند، ثروتش را به گروگان گرفته و نام ایران را به ابزاری برای صدور تروریسم بدل ساخته است، هر گفتاری که تمرکز را از سرنگونی این نظام ضدایرانی بردارد، خواه‌ناخواه در خدمت بقای آن قرار می‌گیرد.

گزارش Lëtzebuerger Journal نشان می‌دهد که چگونه بخشی از اپوزیسیون مهاجر، به‌ویژه آنان که سال‌هاست هزینهٔ مستقیمی برای مبارزه با جمهوری اسلامی نداده‌اند، به‌جای تمرکز بر اصل مسئله، یعنی پایان‌دادن به حاکمیت آخوندی، انرژی خود را صرف تخریب، تردیدافکنی و بی‌اعتبارسازی نمادهای بالقوهٔ رهبری دوران گذار می‌کند. این نه «نقد سالم»، بلکه نوعی فرار روانی از مسئولیت ملی است.

از منظر روان‌شناسی سیاسی، این رفتار را می‌توان در چارچوب مکانیزم‌های دفاعیِ انکار و جابه‌جایی فهم کرد. مواجههٔ صریح با جمهوری اسلامی و میراث خمینی، شجاعت می‌طلبد؛ هزینه می‌خواهد؛ موضع می‌خواهد. برای برخی، آسان‌تر آن است که به‌جای ایستادن در برابر رژیمی که ایران را اشغال کرده، به جنگ با مخالفان آن بروند، به‌ویژه آن مخالفانی که امکان تبدیل‌شدن به محور هم‌گرایی ملی را دارند.

تجربهٔ تاریخی ایران به‌روشنی نشان داده است که انقلاب‌ها نه فقط با سرکوب، بلکه با تردید، پراکندگی و گسست در همبستگی ملی شکست می‌خورند. در سال ۱۳۵۷، آنچه راه را برای خمینی هموار کرد، تنها قدرت خیابان نبود، بلکه سکوت، ساده‌لوحی و تعلیق عقل ملی از سوی بخشی از جامعهٔ بود. امروز، هر گفتاری که به نام «ترس از تکرار ۵۷»، عملاً جامعه را از شکل‌دادن به رهبری گذار محروم کند، در حقیقت همان اشتباه تاریخی را بازتولید می‌کند، با این تفاوت که این‌بار، آخوندها بر سر قدرت‌اند.

ملی‌گرایی ایرانی، اگر معنایی داشته باشد، یعنی اول ایران. یعنی جان ایرانی، خاک ایران، آیندهٔ ایران. یعنی ایستادن بی‌تعارف در برابر جمهوری اسلامی و هر آنچه بقای آن را حتی ناخواسته تسهیل می‌کند. ملی‌گرایی یعنی فهم این حقیقت ساده که ملتی در حال اسارت، پیش از هر چیز به رهبری دوران گذار، انسجام حداقلی و هدف مشترک نیاز دارد، نه به تردید دائمی و خودزنی سیاسی.

این مقاله، نه برای خوشایند این یا آن جریان، بلکه از موضعی روشن نوشته شده است: موضع ضد ایدئولوژیک  آخوندی، ضد جمهوری اسلامی و در دفاع از ایران به‌عنوان یک ملت تاریخی. در ادامه، نشان داده خواهد شد که چگونه برخی از مواضع مطرح‌شده در این گزارش، به‌ویژه از سوی یکی از مصاحبه‌شوندگان، با وجود ظاهر انتقادی، در عمل به تضعیف مبارزهٔ ملی علیه جمهوری اسلامی می‌انجامد؛ و چرا نقد این گفتار، نه تفرقه‌افکنی، بلکه بخشی ضروری از مقاومت ملی است.


رهبری گذار؛ چرا ایران بدون محور ملی شکست می‌خورد

یکی از محوری‌ترین خطوط فکری که در گزارش Lëtzebuerger Journal، به‌ویژه در سخنان یکی از مصاحبه‌شوندگان، به چشم می‌خورد، بدگمانی ساختاری نسبت به مفهوم رهبری است؛ بدگمانی‌ای که نه بر نقد سازوکار قدرت، بلکه بر نفی اصل نقش رهبری در دوران گذار استوار است. این نگاه، هرچند خود را با زبان «تجربهٔ تلخ ۵۷» و «ترس از دیکتاتوری دوباره» می‌آراید، در واقع بازتاب نوعی فلج‌شدگی سیاسی مزمن است که سال‌هاست گریبان بخشی از اپوزیسیون ایرانی را گرفته است.

از منظر تاریخ سیاسی، هیچ ملتِ دربند و هیچ جامعهٔ تحت اشغال ایدئولوژیک، بدون محور رهبری ملی به آزادی نرسیده است. تفاوت میان آزادی و هرج‌ومرج، دقیقاً در همین نقطه رقم می‌خورد. آنچه انقلاب ۱۳۵۷ را به فاجعه کشاند، «وجود رهبری» نبود؛ بلکه نبود رهبری مسئول، شفاف و مقید به آیندهٔ دموکراتیک بود. خمینی نه به این دلیل قدرت را قبضه کرد که رهبر بود، بلکه به این دلیل که دیگران از پذیرش مسئولیت رهبری گریختند و میدان را خالی گذاشتند.

در گزارش مورد بحث، این گریز از مسئولیت در قالب جملاتی ظاهر می‌شود که به‌طور ضمنی می‌گویند:
«ایرانیان باید خودشان سازمان پیدا کنند، نه اینکه به یک چهره تکیه کنند.»
این جمله در ظاهر درست و حتی جذاب است، اما در عمل چیزی جز شعارزدگیِ غیرسیاسی نیست. «خودشان سازمان پیدا کنند» یعنی چه؟ چگونه؟ با چه سازوکار نهادی؟ تحت چه چارچوب حقوقی؟ با چه ضمانت اجرایی؟

در نظریه‌های گذار سیاسی، دقیقاً به همین دلیل از مفهوم Leadership of Transition سخن گفته می‌شود؛ رهبری‌ای که نه برای حکومت‌کردن، بلکه برای بازکردن قفل انسداد تاریخی به میدان می‌آید. شاهزاده رضا پهلوی دقیقاً همین نقش را برای خود تعریف کرده است، نه بیشتر و نه کمتر.

او بارها و آشکارا تأکید کرده است که:

نه خواهان قدرت دائمی است؛

نه خود را حاکم آینده می‌داند؛

و نه حتی مدعی تعیین شکل نظام سیاسی آینده است.

نقش پذیرفته‌شده از سوی او، نقش رهبر دوران گذار است؛ یعنی کسی که مأموریتش پایان‌دادن به جمهوری اسلامی و بازگرداندن حق تصمیم‌گیری به ملت ایران است. این تمایز، تعمداً یا از سر ناآگاهی، در گفتار منتقدان نادیده گرفته می‌شود؛ زیرا پذیرش آن، به‌معنای پذیرش یک حقیقت ناراحت‌کننده است:
ایران بدون محور ملی، دوباره قربانی آشوب و مصادره خواهد شد.

از منظر روان‌شناسی سیاسی، این نفی رهبری را می‌توان نوعی ترس از تعهد تاریخی دانست. رهبری، مسئولیت می‌آورد؛ و مسئولیت، امکان خطا و قضاوت تاریخی را. برای برخی، امن‌تر آن است که در موقعیت منتقد دائمی باقی بمانند، جایی که همواره می‌توان گفت «ما گفته بودیم»، بی‌آنکه هرگز چیزی ساخته باشند.

اما ملت‌ها با «گفته بودیم» آزاد نمی‌شوند.

در خیابان‌های ایران، نه در استودیوهای خارج‌نشین و نه در تحلیل‌های انتزاعی، مردم به‌دنبال نشانهٔ امید و انسجام هستند. اینکه چه کسی را صدا می‌زنند، نتیجهٔ تبلیغات رسانه‌ای صرف نیست؛ بازتاب یک نیاز عینی است: نیاز به چهره‌ای که بتواند شکاف‌ها را کاهش دهد، پیام واحدی به جهان بدهد و مانع از تجزیهٔ جنبش به ده‌ها صدای پراکنده شود.

بی‌اعتبارسازی این نیاز، آن‌هم در شرایطی که جمهوری اسلامی هنوز بر سر کار است و با تمام توان می‌کوشد اپوزیسیون را متلاشی نگه دارد، چیزی جز کمک غیرمستقیم به تداوم اشغال ایران توسط آخوندها یا بازی کردن در زمین جمهوری اسلامی نیست.

ملی‌گرایی ایرانی، در معنای اصیل و مدرن آن، با نفی رهبری بیگانه است، نه با نفی رهبری ملی. ملی‌گرایی یعنی پذیرش این واقعیت که یک ملتِ در بند، پیش از ورود به دموکراسی کامل، نیازمند پل عبور است؛ و آن پل، بدون مهندس، ساخته نمی‌شود.

در ادامه، به‌طور مشخص به اتهامات مطرح‌شده علیه شاهزاده رضا پهلوی در این گزارش خواهیم پرداخت: از مسئلهٔ نتانیاهو و «راست افراطی» گرفته تا تحریف شعار «زن، زندگی، آزادی» و نشان خواهیم داد که چگونه این اتهامات، بیش از آنکه نقدی سیاسی باشند، ابزارهایی برای تضعیف محور ملی و بازتولید پراکندگی‌اند.


سیاستِ برچسب‌زنی

از «نتانیاهو» و «راست افراطی» تا تحریف آگاهانهٔ واقعیت

در گزارش Lëtzebuerger Journal، شخص دوم برای بی‌اعتبارسازی نقش شاهزاده رضا پهلوی، به مجموعه‌ای از اتهامات متوسل می‌شود که در نگاه نخست «انتقادی» به‌نظر می‌رسند، اما با اندکی دقت، بیش از آنکه ریشه در تحلیل سیاسی داشته باشند، به سیاستِ برچسب‌زنی شباهت دارند؛ سیاستی که سال‌هاست ابزار اصلی جمهوری اسلامی برای حذف مخالفان بوده است.

۱. «نزدیکی به بنیامین نتانیاهو»: دیپلماسی یا گناهِ مجاورت؟

این گزاره که شاهزاده رضا پهلوی با بنیامین نتانیاهو دیدار داشته، درست است. اما آنچه نادرست، و بلکه مغرضانه است، نتیجه‌گیری اخلاقی و سیاسی‌ای است که از این دیدار استخراج می‌شود.

در سیاست بین‌الملل، دیدار یک چهرهٔ اپوزیسیون با رهبران دولت‌ها، نه نشانهٔ وابستگی است و نه دلالت بر هم‌سویی ایدئولوژیک. این دقیقاً همان منطق معیوبی است که جمهوری اسلامی با آن هر مخالفی را «عامل آمریکا»، «عامل اسرائیل» یا «دست‌نشاندهٔ غرب» می‌خواند.

از منظر روان‌شناسی سیاسی، این شیوه نمونهٔ کلاسیک مغالطهٔ گناه به‌واسطهٔ مجاورت است: به‌جای نقد برنامه، فرد را به‌خاطر دیدار با شخص یا دولتی خاص آلوده جلوه می‌دهند. این روش، نه نقد است و نه هشدار تاریخی؛ بلکه ترور شخصیت نرم است.

پرسش بنیادین باید این باشد:

آیا این دیدار، اصل تمامیت ارضی ایران را نقض کرده؟

آیا حق تعیین سرنوشت مردم ایران را زیر سؤال برده؟

آیا شاهزاده پس از این دیدار، از اصول جدایی دین از دولت یا برابری شهروندان عقب‌نشینی کرده است؟

پاسخ به همهٔ این پرسش‌ها منفی است. پس مسئله، خود دیدار نیست؛ مسئله، ترس از کارآمدی دیپلماسی اپوزیسیون است. یا شاید هم‌سویی ایدئولوژیک با جمهوری اسلامی و تئوری ضد یهود.

۲. «ارتباط با راست افراطی»: واژه‌ای سنگین، بی‌مصداق

اتهام «ارتباط با راست افراطی» یکی از کلی‌ترین و در عین حال بی‌پایه‌ترین ادعاهای مطرح‌شده در گزارش است. نه نام حزب مشخصی برده می‌شود، نه شبکهٔ سیاسی، نه حمایت مالی، نه موضع مشترک ایدئولوژیک.

در علوم سیاسی، چنین واژه‌هایی بدون تعریف و مصداق، دال تهی محسوب می‌شوند: واژه‌هایی که بار عاطفی سنگین دارند، اما محتوای تحلیلی ندارند. استفاده از این دال‌ها، بیش از آنکه روشنگر باشد، ترس‌آفرین است.

این دقیقاً همان مکانیسمی است که نظام خمینی برای چهل‌وپنج سال به‌کار برده است:

«ضدانقلاب»، «مرتد»، «عامل بیگانه» بی‌آنکه نیازی به اثبات داشته باشد.

وقتی بخشی از اپوزیسیون، ناخواسته همان زبان را بازتولید می‌کند، باید با صراحت گفت:

این نقد نیست؛ این تقلید از منطق سرکوب است..

۳. شعار «زن، زندگی، آزادی» و دروغِ جایگزینی

یکی از خطرناک‌ترین تحریف‌ها در سخنان شخص دوم، ادعای «جایگزینی» شعار «زن، زندگی، آزادی» با «مرد، میهن، آبادی» است.

واقعیت روشن است:

«زن، زندگی، آزادی» شعار محوری، تاریخی و جهانی‌شدهٔ جنبش ایرانی است؛

هیچ اعلام رسمی، سند معتبر یا موضع‌گیری روشن از سوی شاهزاده رضا پهلوی وجود ندارد که این شعار را کنار گذاشته یا جایگزین کرده باشد.

آنچه رخ داده، مطرح‌شدن شعارهای فرعی و حاشیه‌ای در برخی فضاهاست، پدیده‌ای طبیعی در هر جنبش اجتماعی. اما تبدیل این واقعیت محدود به «تصمیم رهبری» یا «چرخش ایدئولوژیک»، نمونهٔ آشکار تحریف آگاهانهٔ واقعیت است یا بی سوادی سیاسی یا تهمت بی اساس به قصد تخریب.

از منظر روان‌شناسی سیاسی، این رفتار ناشی از اضطراب روایی است: ترس از آنکه روایت مسلط جنبش از کنترل خارج شود و با روایت ذهنی فرد هم‌خوان نباشد. در چنین شرایطی، واقعیت نه تحلیل می‌شود و نه پذیرفته؛ بلکه بازنویسی می‌شود.

سکوت گزینشی و جابه‌جایی اخلاقی

فلسطین و غزه در برابر ایران؛ فروپاشی معیار ملی

یکی از عمیق‌ترین و در عین حال افشاگرترین لایه‌های گزارش Lëtzebuerger Journal، نه در آنچه گفته می‌شود، بلکه در آنچه گفته نمی‌شود نهفته است. در سخنان و فعالیت های اجتماعی شخص دوم خارج از این گزارش، حساسیت اخلاقی پررنگی نسبت به رنج فلسطینیان و وقایع غزه دیده می‌شود؛ حضوری فعال در اعتراضات، زبان همدلانه، و واکنشی عاطفی. اما زمان گزارش درباره ایران، دربارهٔ کشته‌شدن هم‌وطنان ایرانی به‌دست جمهوری اسلامی، دربارهٔ اعدام‌ها، شلیک به معترضان، شکنجه، تجاوز در زندان‌ها و سرکوب سیستماتیک، سکوتی معنادار حاکم است.

این سکوت، نه اتفاقی است و نه بی‌اهمیت.

در روان‌شناسی سیاسی، این پدیده با مفهومی شناخته‌شده توضیح داده می‌شود: جابه‌جایی اخلاقی (Moral Displacement). هنگامی که فرد یا گروهی قادر یا مایل به مواجههٔ مستقیم با منبع اصلی خشونت و مسئولیت نیست، به‌دلیل ترس، هزینه، تعارض هویتی یا عذاب وجدان حل‌نشده، تعهد اخلاقی خود را به موضوعی دیگر منتقل می‌کند؛ موضوعی که از نظر روانی امن‌تر، از نظر اجتماعی کم‌هزینه‌تر و از نظر سیاسی مبهم‌تر است.

دفاع از مردم غزه، در این چارچوب، به جانشین روانیِ دفاع از ایران بدل می‌شود.

هیچ انسان شریفی نمی‌تواند نسبت به کشتار غیرنظامیان در هر نقطه از دنیا بی‌تفاوت باشد. اما مسئله دقیقاً همین‌جاست: انسان‌دوستی، جایگزین مسئولیت ملی نمی‌شود. آن‌گاه که رنج ملت خود به حاشیه رانده می‌شود و رنج ملتی دیگر در مرکز هویت سیاسی فرد می‌نشیند، دیگر با اخلاق جهان‌شمول مواجه نیستیم، بلکه با فرار از اولویت ملی روبه‌رو هستیم. یا هم‌سویی ایدئولوژیک با رژیم آخوندی.

برای یک ایرانیِ ملی‌گرا، مسئلهٔ فلسطین هرگز نمی‌تواند جای مسئلهٔ ایران را بگیرد. نه از سر بی‌رحمی، بلکه از سر واقع‌گرایی تاریخی و اخلاقی. ایران امروز کشوری اشغال‌شده توسط یک ایدئولوژی ضدایرانی است؛ رژیمی که از نام فلسطین به‌عنوان ابزار مشروعیت‌بخشی به سرکوب داخلی استفاده می‌کند. جمهوری اسلامی دهه‌هاست که «دفاع از فلسطین» را سپری کرده برای:

سرکوب زنان ایرانی؛

اعدام جوانان ایرانی؛

غارت منابع ملی ایران؛

و صدور بحران به خارج برای انحراف افکار عمومی. 

در چنین شرایطی، هر کنشی که، خواسته یا ناخواسته، روایت رسمی جمهوری اسلامی را بازتولید کند، به همان نظام یاری می‌رساند. وقتی یک مخالف جمهوری اسلامی در خیابان‌های اروپا برای غزه فریاد می‌زند، اما برای کشته‌شدن هم‌وطنش در زاهدان، رشت، تهران یا اهواز سکوت می‌کند، پیام سیاسی روشنی مخابره می‌شود: ایران در اولویت نیست یا ... قضاوت با خواننده.

از منظر اخلاق سیاسی، این وضعیت نوعی دوپارگی وجدان را نشان می‌دهد. وجدان ملی، اگر وجود داشته باشد، نمی‌تواند نسبت به خون هم‌وطن بی‌تفاوت بماند. نمی‌تواند برای قربانیان یک جغرافیا اشک بریزد و برای قربانیان جغرافیای خود، توجیه بسازد یا سکوت کند. چنین وجدانی، هرچقدر هم خود را «پیشرو» یا «انسان‌دوست» بنامد، در نهایت از ریشهٔ ملی تهی است.

از منظر تاریخی نیز، این الگو برای ایرانیان غریبه نیست. بخشی از نیروهایی که در دههٔ پنجاه خورشیدی با شعارهای جهان‌وطنی، ضد امپریالیستی و فراملی به میدان آمدند، دقیقاً به همین دلیل نتوانستند در برابر خمینی بایستند. آنان بیش از آنکه دل در گرو ایران داشته باشند، درگیر پروژه‌های انتزاعی «مبارزهٔ جهانی» بودند؛ و نتیجه، واگذاری ایران به دست روحانیتی شد که نه به جهان وفادار بود و نه به ایران.

سکوت گزینشی، در این معنا، فقط یک انتخاب شخصی نیست؛ کنشی سیاسی با پیامد تاریخی است. سکوت در برابر جنایت جمهوری اسلامی، حتی اگر با فریاد برای فلسطین همراه باشد، توازن اخلاقی را برهم می‌زند و مرز میان قربانی و جلاد را مخدوش می‌کند. این سکوت، فریاد مظلومیت ایرانی را خفه می‌کند و دقیقاً همان چیزی را محقق می‌سازد که دستگاه تبلیغاتی رژیم می‌خواهد: جهانی که ایران را نه به‌عنوان یک ملتِ سرکوب‌شده، بلکه به‌عنوان حاشیه‌ای از نزاع‌های دیگر ببیند.

ملی‌گرایی ایرانی، در معنای مدرن، مدنی و مسئول آن، اجازه نمی‌دهد که خون ایرانی به حاشیه رانده شود. اجازه نمی‌دهد که نام ایران قربانی پروژه‌های ایدئولوژیک دیگران شود. و اجازه نمی‌دهد که مخالفان جمهوری اسلامی، ناآگاهانه به بازتولید روایت‌های همان نظامی کمک کنند که مدعی دشمنی با آن‌اند.

روایتِ قربانی و گریز از مسئولیت

وقتی رنج شخصی جای تحلیل سیاسی را می‌گیرد

شخص دوم این گزارش روایت خود را با خاطره آغاز می‌کند: جنگ، بمباران، شب‌خوابی زیر پله‌ها، مرگ هم‌کلاسی‌ها، صدای سوت موشک‌ها و سرانجام خروج خانواده از ایران. این روایت، در سطح انسانی، تکان‌دهنده و قابل همدلی است. جنگ ایران و عراق، بی‌رحم بود و نسلی را زخمی کرد. اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که رنج شخصی به سرمایهٔ اخلاقی برای داوری سیاسی امروز تبدیل می‌شود؛ بی‌آنکه پیوندی شفاف با مسئولیت تاریخی برقرار گردد.

در روان‌شناسی سیاسی، این الگو را می‌توان ذیل مفهوم «سرمایه‌سازی از رنج» توضیح داد: فرد یا گروه، تجربهٔ دردناک گذشته را به پشتوانه‌ای برای مشروعیت اخلاقی در اکنون بدل می‌کند، به‌گونه‌ای که هر نقدی به موضع فعلی‌اش، به‌منزلهٔ بی‌اعتنایی به آن رنج تلقی شود. نتیجه، مصونیتِ گفتاری است؛ رنج، سپر می‌شود و تحلیل، عقب می‌نشیند.

شخص دوم این گزارش از جنگ می‌گوید، اما به‌طرزی معنادار، از فاعل سیاسی جنگ نمی‌گوید. او نمی‌گوید که این جنگ چگونه با تصمیم خمینی ادامه یافت، چگونه با شعارهای ایدئولوژیک کش آمد، و چگونه «راه قدس از کربلا می‌گذرد» به قربانی‌کردن میلیون‌ها ایرانی مشروعیت داد. جمهوری اسلامی، همان نظامی که امروز مدعی ترس از تکرار ۵۷ در برابرش ایستاده، محصول مستقیم همان منطق جنگ‌طلب و ضدایرانی است. حذف این پیوند علّی، حذف سیاست از تاریخ است.

خروج خانواده از ایران در زمان جنگ، انتخابی انسانی و قابل فهم بود. اما تبدیل این انتخاب به برتری اخلاقی برای نفی هرگونه رهبری ملی در امروز، جابه‌جایی خطرناکی است. این‌جا رنج گذشته، نه برای افشای ریشه‌های جمهوری اسلامی، بلکه برای تعلیق مسئولیت سیاسی اکنون به‌کار می‌رود. به بیان دیگر، روایت قربانی به جای آن‌که به ایستادگی امروز منجر شود، به احتیاط مزمن و بدگمانی ساختاری ختم می‌شود.

از منظر هویت ملی، این چرخش پیامدهای جدی دارد. ملی‌گرایی ایرانی، رنج را به حافظهٔ جمعی بدل می‌کند تا از تکرار فاجعه جلوگیری شود؛ نه آن‌که رنج را به ابزاری برای بی‌عملی سیاسی تبدیل کند. وقتی خاطرهٔ جنگ، به‌جای آن‌که ما را به ضرورتِ پایان‌دادن به نظامِ جنگ‌ساز و مرگ‌پرست خمینی برساند، به نفی امکان سازمان‌دهی و رهبری در امروز ختم می‌شود، حافظه از کارکرد ملی خود تهی شده است.

در نهایت، روایت شخص دوم این گزارش، با همهٔ بار عاطفی‌اش، به شکلی ناآگاهانه در خدمت بازتعریف اخلاقیِ انفعال قرار می‌گیرد. انفعالی که می‌گوید: «ما رنج دیده‌ایم، پس حق داریم بدبین بمانیم»، بی‌آنکه بپرسد این بدبینی مزمن، در توازن قوا به سود چه کسی تمام می‌شود. پاسخ روشن است: به سود همان نظامی که از فقدان محور ملی، از تفرقه، و از ترسِ تصمیم‌گرفتن تغذیه می‌کند.

«نوستالژی شاه» یا انکار عاملیت سیاسی نسل امروز؟

شخص دوم این گزارش در ادامهٔ گفتار خود، گرایش بخشی از جامعه، به‌ویژه نسل دوم و سوم مهاجران، به شاهزاده رضا پهلوی را به «نوستالژی احساسی» نسبت می‌دهد؛ نوستالژی‌ای که به‌زعم او حاصل ناآگاهی تاریخی، شیفتگی به تصاویر سطحی از گذشته و فقدان تحلیل عقلانی است. این ادعا، در ظاهر رنگی از روشنفکری انتقادی دارد، اما در بنیان خود واجد یک پیش‌فرض مسئله‌دار است: نفی عاملیت سیاسی جامعه.

در روان‌شناسی سیاسی، این رویکرد ذیل مفهوم سلب agency قابل تحلیل است؛ یعنی انکار این‌که افراد و گروه‌ها قادرند بر اساس تجربه، مقایسه و داوری عقلانی تصمیم سیاسی بگیرند. در این نگاه، مردم نه فاعل سیاسی، بلکه سوژه‌های احساساتی‌اند که یا فریب خورده‌اند یا در دام تصاویر نوستالژیک افتاده‌اند. چنین نگاهی، ناخواسته اما مؤثر، همان منطق نخبه‌گرایانه‌ای را بازتولید می‌کند که دهه‌هاست جامعهٔ ایران را از حق انتخاب متهم کرده است.

شخص دوم این گزارش می‌گوید نسل‌های جدید «تاریخ ایران را نمی‌شناسند». اما پرسش اساسی این است: کدام تاریخ؟ تاریخی که جمهوری اسلامی روایت کرده؟ یا تاریخی که فقط بر سرکوب‌های پهلوی مکث می‌کند و ۴۵ سال فاجعهٔ آخوندی را به حاشیه می‌راند؟ نسل امروز ایران، برخلاف تصور شخص دوم این گزارش، دقیقاً به‌واسطهٔ تجربهٔ زیستهٔ خود، نه خاطرهٔ کاخ‌ها، به داوری رسیده است. این نسل، جمهوری اسلامی را با تمام وجود لمس کرده: در خیابان، در مدرسه، در بدن زن، در سفرهٔ خالی، در زندان.

وقتی جوان امروز نام شاهزاده رضا پهلوی را صدا می‌زند، نه به‌دنبال بازسازی گذشته، بلکه در جست‌وجوی قطع ریشه‌ای با خمینی و میراث اوست. این انتخاب، بیش از آن‌که نوستالژیک باشد، مقایسه‌ای عقلانی میان دو تجربهٔ تاریخی است: دولت سکولارِ اقتدارگرای قابل اصلاح در برابر حکومت دینیِ توتالیترِ اصلاح‌ناپذیر. فروکاستن این انتخاب به «احساس» یا «فریب رسانه‌ای»، نادیده‌گرفتن عقلانیت سیاسی جامعه است.

از منظر تحلیل گفتمان، ادعای «نوستالژی شاه» کارکردی بازدارنده دارد. این برچسب، به‌جای مواجهه با دلایل واقعی گرایش اجتماعی، مانند خواست جدایی دین از دولت، نفی ایدئولوژی اسلامی، و نیاز به نماد گسست تاریخی، گفت‌وگو را به سطح احساسات تقلیل می‌دهد. این همان مکانیسمی است که جمهوری اسلامی نیز برای بی‌اعتبارسازی معترضان به‌کار می‌برد: «فریب‌خورده‌اند»، «احساسی‌اند»، «تاریخ نمی‌دانند».

افزون بر این، شخص دوم این گزارش با تمرکز بر دیاسپورا، به‌طور ضمنی واقعیت داخل ایران را به حاشیه می‌برد. حال آن‌که داده‌های میدانی، شعارها، و ویدئوهای مستقل نشان می‌دهد که گرایش به شاهراده رضا پهلوی محدود به خارج از کشور نیست. این گرایش، در خیابان‌های ایران شکل گرفته؛ در بستر سرکوب، نه در آسایش مهاجرت. نادیده‌گرفتن این واقعیت، نوعی پاک‌کردن صورت‌مسئله است.

در نهایت، نسبت‌دادن انتخاب سیاسی جامعه به «نوستالژی»، راهی است برای فرار از پرسش دشوارتر: چرا پس از چهار دهه حکومت خمینی و جانشینانش، جامعه به این جمع‌بندی رسیده که گسست نمادین با جمهوری اسلامی، حتی از مسیر یک چهرهٔ تاریخی، ضرورتی ملی است؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم مواجهه با شکست کامل پروژهٔ اسلام سیاسی در ایران است؛ مواجهه‌ای که بسیاری ترجیح می‌دهند از آن بگریزند.

بازنویسی تاریخ پهلوی

مغالطهٔ وراثتی و مصادرهٔ تاریخ به سود انفعال سیاسی

در ادامهٔ گفتار، شخص دوم این گزارش برای تثبیت بدگمانی خود نسبت به نقش ملی شاهزاده رضا پهلوی، به بازگویی تصویری یک‌سویه و تقلیل‌یافته از دوران پهلوی متوسل می‌شود: «دیکتاتوری بزرگ»، «فساد وحشتناک»، «توزیع ناعادلانهٔ ثروت»، «ساواک»، و نهایتاً ادعای این‌که شاه «ثروتمندترین مرد جهان» بوده و «میلیاردها دلار از پول مردم ایران را با خود برده است». این روایت، بیش از آن‌که تحلیلی تاریخی باشد، بازخوانی گزینشی تاریخ با کارکرد سیاسی امروز است.

در تاریخ‌نگاری جدی، دوران پهلوی نه قدیس‌سازی می‌شود و نه اهریمن‌سازی. آن دوره، همزمان حامل اقتدارگرایی سیاسی و پروژهٔ دولت‌سازی مدرن بود: ایجاد نهادهای آموزشی، گسترش حقوق زنان، سکولاریزاسیون ساختار دولت، و اتصال ایران به نظم جهانی مدرن. حذف این وجوه، و تمرکز صرف بر وجوه سرکوبگر، نه نقد تاریخ، بلکه ابزارسازی از تاریخ است. این دقیقاً همان روشی است که جمهوری اسلامی از ۱۳۵۷ به این‌سو به‌کار برده تا مشروعیت خود را از «شیطان‌سازی مطلق گذشته» تغذیه کند.

از منظر منطق سیاسی، استدلال شخص دوم این گزارش گرفتار مغالطهٔ وراثتی است: خطاها یا جرائم یک حکومت یا یک فرد، به‌طور خودکار به فرزند او و به نقش سیاسی امروز او نسبت داده می‌شود. این منطق، نه دموکراتیک است و نه ملی. اگر چنین معیاری پذیرفته شود، هیچ ملتی قادر به گذار نخواهد بود؛ زیرا گذشته، همواره به‌عنوان زنجیر به حال بسته می‌شود.

در روان‌شناسی سیاسی، این الگو نشانهٔ انتقال خشم تاریخی حل‌نشده است. خشم از گذشته، که در اصل باید متوجه نظامی باشد که انقلاب را ربود و کشور را به ورطهٔ فاجعه کشاند، به سمت هدفی امن‌تر منتقل می‌شود: چهره‌ای که امروز نه قدرت دارد، نه ابزار سرکوب، اما قابلیت نمادین دارد. این انتقال، هم تخلیهٔ روانی فراهم می‌کند و هم فرد را از مواجههٔ مستقیم با عامل اصلی فاجعه، یعنی جمهوری اسلامی، بی‌نیاز می‌سازد.

ادعای «ثروتمندترین مرد جهان» بودن شاه و «بردن میلیاردها دلار» نیز، در غیاب اسناد دقیق و قابل راستی‌آزمایی، بیشتر به اسطوره‌سازی سیاسی شباهت دارد تا تاریخ. این گزاره‌ها دهه‌هاست در ادبیات تبلیغاتی جمهوری اسلامی تکرار می‌شوند، نه برای روشن‌کردن حقیقت، بلکه برای توجیه مصادرهٔ انقلاب و استمرار سرکوب. بازتولید این گزاره‌ها از سوی مخالفان رژیم، حتی اگر با نیت نقد باشد، به معنای هم‌زبانی ناخواسته با دستگاه روایت‌ساز خمینی است.

ملی‌گرایی ایرانی، تاریخ را ابزار انتقام نمی‌کند. تاریخ، در این نگاه، حافظه‌ای است برای ساختن آینده، نه زنجیری برای بستن حال. نقد پهلوی ممکن و ضروری است، اما این نقد زمانی مشروع است که به نفی اصل دولت مدرن، سکولاریسم، و امکان گذار امروز نینجامد. استفاده از تاریخ برای بی‌اعتبارسازی هر شکل از رهبری ملی در اکنون، به‌جای پیشگیری از تکرار فاجعه، انفعال سیاسی را نهادینه می‌کند.

در نهایت، آنچه در گفتار شخص دوم این گزارش دیده می‌شود، نه ترس آگاهانه از بازگشت استبداد، بلکه امتناع از پذیرش گسست تاریخی است. گسست از خمینی، از جمهوری اسلامی، و از منطق «یا همه‌چیز یا هیچ‌چیز». تا زمانی که تاریخ، به‌جای چراغ راه، به چماق حذف بدل شود، سیاست ایرانی در دایرهٔ بستهٔ تردید و تکرار خواهد چرخید.

«کیش شخصیت» یا فوبیای اقتدار؟

وقتی ترس از قدرت، جای تحلیل قدرت را می‌گیرد

یکی از پررنگ‌ترین و در عین حال ضعیف‌ترین محورهای گفتار شخص دوم این گزارش، هشدار دربارهٔ «کیش شخصیت» پیرامون شاهزاده رضا پهلوی است؛ هشداری که با تصاویری اغراق‌آمیز همراه می‌شود: «مردمی که می‌دوند، زانو می‌زنند و پای او را می‌بوسند»، و این‌که او «می‌گذارد چنین چیزی اتفاق بیفتد». این تصویرسازی، بیش از آن‌که مبتنی بر دادهٔ قابل راستی‌آزمایی باشد، بر برانگیختن واکنش عاطفی استوار است.

در روان‌شناسی سیاسی، این الگو معمولاً از فوبیای اقتدار (Authority Phobia) ناشی می‌شود؛ ترسی ریشه‌دار از هر شکل تمرکز نمادین قدرت، که اغلب محصول تجربهٔ زیستهٔ استبداد است. اما تفاوت بنیادین میان جامعهٔ سالم و جامعهٔ زخم‌خورده دقیقاً در همین‌جاست: جامعهٔ سالم می‌کوشد قدرت را مهار و قاعده‌مند کند، نه آن‌که از ترس بازتولید استبداد، اصل وجود قدرت نمادین را نفی کند.

شخص دوم این گزارش به‌جای طرح پرسش‌های ساختاری، مانند حدود اختیارات رهبر گذار، سازوکار پاسخ‌گویی، یا مدت‌زمان مأموریت، به روایت‌هایی متوسل می‌شود که کارکردشان تحقیر نماد است. در تحلیل گفتمان، این روش را «تحقیر پیشینی» می‌نامند: ساختن تصویری چندش‌آور یا افراطی برای بستن راه گفت‌وگوی عقلانی. این دقیقاً همان شگردی است که جمهوری اسلامی دهه‌ها علیه مخالفانش به‌کار برده است؛ با این تفاوت که این‌بار، از سوی مخالفی علیه مخالف دیگر به‌کار می‌رود.

اگر خطر «کیش شخصیت» واقعاً دغدغه است، راه مواجهه با آن روشن است:

تعریف دقیق نقش رهبر گذار؛

محدودیت زمانی و نهادی؛

شفافیت در فرآیند تصمیم‌گیری؛

و واگذاری نهایی قدرت به رأی مردم.

نادیده‌گرفتن این تمهیدات، که بارها در مواضع شاهزاده رضا پهلوی تصریح شده و تمرکز بر روایت‌های حاشیه‌ای، نشان می‌دهد مسئله نه رفتار واقعی او، بلکه تصویر ذهنی منتقد از هر نوع اقتدار است.

از منظر تاریخ معاصر ایران، ترس از اقتدار قابل فهم است؛ اما خطرناک‌تر از اقتدار مهارنشده، خلأ اقتدار است. انقلاب ۱۳۵۷ نه به این دلیل شکست خورد که جامعه از رهبر می‌ترسید، بلکه به این دلیل که رهبر مسئول، پاسخ‌گو و محدود وجود نداشت. خلأ، با کاریزمای خمینی پر شد؛ نه به‌واسطهٔ قدرت برنامه، بلکه به‌واسطهٔ قدرت رهاشدگی دیگران.

ملی‌گرایی ایرانی، در معنای مدنی و مدرن آن می‌پذیرد که ملتِ در بند، برای عبور از وضعیت اشغال ایدئولوژیک، به نماد انسجام نیاز دارد. این نماد، اگر در چارچوب قانون و زمان محدود تعریف شود، تهدید نیست؛ ابزار گذار است. تبدیل هر نشانهٔ حمایت مردمی به «کیش شخصیت»، در عمل نفی همان نیروی اجتماعی است که می‌تواند جمهوری اسلامی را کنار بزند.

در گفتار شخص دوم این گزارش، «کیش شخصیت» نه به‌عنوان مفهومی تحلیلی، بلکه به‌مثابه برچسبی بازدارنده به‌کار می‌رود؛ برچسبی که هدفش نه اصلاح مسیر، بلکه متوقف‌کردن آن است. این توقف، در نهایت، به سود چه کسی تمام می‌شود؟ پاسخ، در تجربهٔ تاریخی ایران بارها داده شده است.

«ایرانیان باید خودشان سازمان پیدا کنند»

رمانتیزه‌کردن بی‌سازمانی و انکار سیاست به‌مثابه فن قدرت

شخص دوم این گزارش در بخشی از گفتار خود جمله‌ای را طرح می‌کند که در ظاهر جذاب، اخلاقی و حتی دموکراتیک می‌نماید: «ایرانیان باید خودشان سازمان پیدا کنند.» او در ادامه، زندانیان سیاسی، روشنفکران و کنشگران داخل کشور را به‌عنوان سازندگان آیندهٔ ایران یا رهبر انقلابی معرفی می‌کند و در برابر، نقش چهره‌ای مانند شاهزاده رضا پهلوی را به‌دلیل سال‌ها زندگی در خارج از کشور، نامرتبط با «پیچیدگی جامعهٔ ایران» می‌داند.

این گزاره، هرچند نیت‌مندانه بیان می‌شود، اما از منظر سیاست واقعی، رمانتیزه‌کردن بی‌سازمانی است.

در علوم سیاسی، «سازمان‌یابی» یک مفهوم انتزاعی یا اخلاقی نیست؛ فن قدرت است. سازمان‌یابی یعنی:

وجود محور ارتباطی و تصمیم‌گیری؛

توان هماهنگی میان نیروهای پراکنده؛

زبان مشترک با جهان خارج؛

و ظرفیت تبدیل خشم اجتماعی به تغییر سیاسی.

گفتنِ «خودشان سازمان پیدا کنند» بدون اشاره به این عناصر، نه تحلیل است و نه راهبرد؛ تعلیق سیاست به سطح آرزوست. یا بی سوادی سیاسی.

از منظر روان‌شناسی سیاسی، این نوع گفتار نشانهٔ گریز از تعهد نهادی است. شخص دوم این گزارش به‌درستی از شجاعت و شرافت زندانیان سیاسی سخن می‌گوید، اما از پرسش دشوارتر می‌گریزد: این شجاعت چگونه، با چه سازوکاری، و از چه مسیری می‌تواند به انتقال قدرت منجر شود؟ احترام اخلاقی به کنشگران داخل کشور، جایگزین طراحی سیاسی نمی‌شود.

افزون بر این، تقابل‌سازی میان «داخل» و «خارج» در گفتار شخص دوم این گزارش، تقابلی کاذب است. تاریخ معاصر ایران نشان داده که جنبش‌های موفق، همواره حاصل پیوند داخل و خارج بوده‌اند. خارج، نقش تریبون، فشار بین‌المللی و پل دیپلماتیک را ایفا می‌کند؛ داخل، موتور اعتراض و هزینه‌دهی است. نفی نقش یکی به نفع دیگری، به معنای قطع زنجیرهٔ کنش سیاسی است.

نادیده‌گرفتن این پیوند، ناخواسته به نفع جمهوری اسلامی تمام می‌شود؛ نظامی که سال‌هاست می‌کوشد اپوزیسیون را یا در داخل خفه کند، یا در خارج بی‌اثر نگه دارد. هر گفتاری که این شکاف را تقدیس کند، دقیقاً همان کاری را می‌کند که دستگاه امنیتی رژیم می‌خواهد: جداکردن صدا از قدرت، و قدرت از صدا.

از منظر ملی‌گرایی ایرانی، سیاست فقط فریاد نیست؛ سازمان است. ملتِ در بند، اگر نتواند خشم خود را در قالب ساختار بریزد، محکوم به تکرار شورش‌های بی‌سرانجام است. این همان چرخه‌ای است که جمهوری اسلامی چهار دهه با آن زنده مانده است: اعتراض می‌آید، سرکوب می‌شود، رهبر ندارد، فروکش می‌کند.

در نهایت، جملهٔ «ایرانیان باید خودشان سازمان پیدا کنند»، اگر با نفی هر محور ملی همراه شود، به‌جای دعوت به بلوغ سیاسی، به توجیه بی‌عملی جمعی بدل می‌شود. سیاست بدون سازمان، فقط احساس است؛ و احساسِ بی‌سازمان، هرچقدر هم صادقانه، توان سرنگونی یک نظام ایدئولوژیک و سرکوبگر را ندارد.

قیاس نادرست نقش‌ها

وقتی شرافت فردی جای راهبرد ملی را می‌گیرد

در ادامهٔ گفتار، شخص دوم این گزارش برای تقویت موضع خود در نفی نقش شاهزاده رضا پهلوی، به نام‌هایی ارجمند اشاره می‌کند: نرگس محمدی، زندانی سیاسی و برندهٔ جایزهٔ نوبل صلح، و جعفر پناهی، فیلم‌ساز شناخته‌شدهٔ جهانی که سال‌ها هزینهٔ سانسور، ممنوعیت و فشار امنیتی را پرداخته است. اشاره به این نام‌ها، در ذات خود محترم و به‌جا است. اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که این احترام، به ابزاری برای نفی یک نقش سیاسی کاملاً متفاوت بدل می‌گردد.

در تحلیل سیاسی، این خطا را خطای مقوله‌ای (Category Error) می‌نامند: مقایسهٔ نقش‌هایی که ذاتاً قابل قیاس نیستند.
نرگس محمدی و جعفر پناهی، هر یک در جایگاه خود، حامل سرمایه‌ای اخلاقی و نمادین‌اند. یکی با بدن خود هزینه داده، دیگری با هنر خود. اما این سرمایهٔ اخلاقی، به‌تنهایی، جایگزین سرمایهٔ سیاسیِ سازمان‌دهنده نمی‌شود.

در سیاست گذار، نقش‌ها تفکیک‌شده‌اند:

زندانی سیاسی، شاهد زندهٔ جنایت است؛

هنرمند متعهد، حافظ حافظهٔ جمعی و وجدان فرهنگی است؛

رهبر گذار، مسئول طراحی مسیر خروج از بن‌بست است.

این نقش‌ها نه در تعارض‌اند و نه در رقابت؛ بلکه مکمل یکدیگرند. تبدیل نام زندانیان و هنرمندان به چماقی برای نفی رهبری سیاسی، در عمل به ابزاری‌کردن شرافت دیگران می‌انجامد؛ کاری که نه اخلاقی است و نه ملی.

از منظر روان‌شناسی سیاسی، این الگو اغلب ناشی از جا‌به‌جایی بار مسئولیت است. وقتی فرد نمی‌خواهد یا نمی‌تواند دربارهٔ سازوکار قدرت، انتقال حاکمیت، و مهار نهادهای سرکوب سخن بگوید، تمرکز را به سمت چهره‌هایی می‌برد که احترام عمومی دارند، اما الزاماً در موقعیت تصمیم‌گیری سیاسی نیستند. احترام به آن‌ها، جای پاسخ به پرسش‌های سخت را می‌گیرد.

شخص دوم این گزارش همچنین به این نکته اشاره می‌کند که شاهزاده رضا پهلوی «نمی‌تواند هم انتخابات را برگزار کند و هم نامزد شود». این گزاره، در سطح اصول دموکراتیک، درست است. اما استفاده از این اصل برای نفی کلی نقش او، استنتاجی نادرست است. در گذارهای دموکراتیک، این مسئله با راه‌حل‌های شناخته‌شده حل می‌شود: تفکیک نقش، نظارت نهادی، و کناره‌گیری موقت از رقابت. طرح این اصل، بدون ارائهٔ راه‌حل، صرفاً به ابزاری برای انسداد سیاسی بدل می‌شود.

از منظر ملی‌گرایی ایرانی، مسئله این نیست که چه کسی «شریف‌تر» است؛ مسئله این است که چه کسی کدام وظیفه را بر عهده می‌گیرد. ملتی که در بند است، هم به شاهد نیاز دارد، هم به وجدان، و هم به مهندس راه خروج. حذف هر یک به نام دیگری، ملت را از تعادل می‌اندازد.

در نهایت، گفتار شخص دوم این گزارش در این بخش، ناخواسته مرز میان اخلاق و سیاست را مخدوش می‌کند. اخلاق، جهت می‌دهد؛ سیاست، مسیر می‌سازد. جایگزین‌کردن مسیر با جهت، جامعه را در نقطهٔ صفر نگه می‌دارد، جایی که جمهوری اسلامی بیش از هر چیز به آن نیاز دارد.

«نمی‌خواهیم ۵۷ تکرار شود»

هشدار تاریخی یا بازتولید فلج سیاسی؟

شخص دوم این گزارش در واپسین لایه‌های گفتار خود، به تجربهٔ انقلاب ۱۳۵۷ بازمی‌گردد و جمله‌ای را تکرار می‌کند که این سال‌ها در بخشی از دیاسپورا به وردی سیاسی بدل شده است: «ما یک‌بار انقلاب‌مان را از دست دادیم، نباید دوباره تکرار شود.» این هشدار، در سطح تاریخی، قابل فهم و حتی ضروری است. اما مسئله دقیقاً در نحوهٔ استفاده از این حافظهٔ تاریخی نهفته است.

در روان‌شناسی سیاسی، خاطرهٔ جمعی می‌تواند دو کارکرد متضاد داشته باشد:
یا به‌عنوان منبع یادگیری و بلوغ سیاسی عمل می‌کند،
یا به ابزار بازدارنده‌ای برای تصمیم‌نگرفتن بدل می‌شود.

در گفتار شخص دوم این گزارش، تجربهٔ ۵۷ نه به‌مثابه درسی برای طراحی بهتر گذار، بلکه به‌عنوان دلیل دائمی برای تعلیق هرگونه کنش سازمان‌یافته به‌کار می‌رود. او شباهت‌سازی می‌کند میان شعار امروزِ «متحد بمانیم» و شعار دیروزِ «پشت خمینی بایستیم»، بی‌آنکه تفاوت‌های بنیادین این دو وضعیت را ببیند یا بخواهد ببیند.

خمینی، نه رهبر گذار، بلکه مدعی حاکمیت مطلقه بود. او هرگز از رفراندوم آزاد، جدایی دین از دولت، یا کناره‌گیری پس از انتقال قدرت سخن نگفت. در مقابل، شاهزاده رضا پهلوی، خواه موافقش باشیم یا نه، نقش خود را به‌صراحت محدود تعریف کرده و از گذار، رفراندوم و انتخاب آزاد مردم سخن گفته است. هم‌ترازکردن این دو، نه قیاس تاریخی، بلکه پاک‌کردن تفاوت‌ها برای حفظ بدگمانی است.

از منظر تاریخ سیاسی، انقلاب‌ها زمانی «دزدیده» می‌شوند که:

ساختار گذار تعریف نشده باشد؛

نقش‌ها مبهم بماند؛

و جامعه، از ترس استبداد آینده، از سازمان‌دهی حال دست بکشد.

شخص دوم این گزارش می‌گوید «دموکراسی باید از همین حالا شروع شود، وگرنه دیر می‌شود». این گزاره، در خلأ جمهوری اسلامی، زیباست؛ اما در واقعیت عریان ایران، به شعارِ بی‌پشتوانه شباهت دارد. دموکراسی، بدون پایان‌یافتن حاکمیت آخوندی، بدون دولت موقت، بدون مهار نهادهای سرکوب، صرفاً نامی است برای آرزو. آغاز دموکراسی، نه نقطهٔ صفر، بلکه نقطهٔ پس از سقوط است.

در روان‌شناسی جمعی، این نوع گفتار را می‌توان نوعی اضطراب انتقالی حل‌نشده دانست: ترسی مزمن از آینده که فرد را در گذشته منجمد می‌کند. ترس از تکرار فاجعه، اگر به طراحی نهادی نینجامد، خود به فاجعه‌ای دیگر منتهی می‌شود، فاجعهٔ بی‌تصمیمی.

جمهوری اسلامی دقیقاً از همین وضعیت تغذیه می‌کند: جامعه‌ای که آن‌قدر از تکرار گذشته می‌ترسد که حاضر نیست آینده را بسازد. در چنین وضعیتی، رژیم نیازی به مشروعیت ندارد؛ کافی است اپوزیسیون، خود را متوقف کند.

ملی‌گرایی ایرانی، حافظهٔ تاریخی را نه برای ترساندن خود، بلکه برای مسئولانه‌تر عمل‌کردن به‌کار می‌گیرد. یادآوری ۵۷، اگر به نفی هرگونه محور ملی بینجامد، به‌جای پیشگیری از مصادرهٔ انقلاب، عملاً راه را برای استمرار همان مصادره باز می‌کند، این‌بار نه با کاریزمای خمینی، بلکه با فرسایش و تفرقه.

بی‌موضعی ادعایی، جابه‌جایی تعهد و بحران هویت سیاسی

وقتی ایران به حاشیه می‌رود و میدان کنشگری جای دیگری تعریف می‌شود

یکی از قابل‌تأمل‌ترین وجوه گفتار و کنش شخص مورد بحث در این گزارش، تأکید مکرر او بر این ادعاست که «وابسته به هیچ گرایش سیاسی نیست». در نگاه نخست، این موضع می‌تواند نشانه‌ای از استقلال فکری یا احتیاط در برابر قطبی‌سازی تلقی شود. اما در بستر وضعیت بحرانی ایران و در نسبت با آنچه از کنش عمومی و رسانه‌ای او قابل مشاهده است، این «بی‌موضعی» بیش از آنکه بی‌طرفی باشد، به ابهام هویتی و تعلیق تعهد ملی شباهت پیدا می‌کند.

در روان‌شناسی سیاسی، بی‌طرفی زمانی معنا دارد که نظم سیاسی امکان انتخاب بی‌هزینه را فراهم کرده باشد. در شرایطی که یک ملت با سرکوب سیستماتیک، کشتار خیابانی، اعدام‌های سیاسی و حذف حقوق بنیادین مواجه است، «بی‌موضعی» به‌تدریج از یک انتخاب فردی به کنشی سیاسی با پیامد جمعی تبدیل می‌شود. مسئله در این‌جا نه تعلق حزبی است و نه وفاداری ایدئولوژیک؛ مسئله، نسبت فرد با رنج ملت خود است.

در این چارچوب، آنچه جلب توجه می‌کند، جابه‌جایی عملی میدان کنشگری است. بنا بر آنچه از حضور عمومی و فعالیت‌های رسانه‌ای این فرد قابل مشاهده است، تمرکز اصلی کنشگری او نه بر وضعیت جاری ایران، بلکه بر مسئلهٔ فلسطین و غزه قرار گرفته است؛ با موضع‌گیری‌های پررنگ علیه اسرائیل و آمریکا و مشارکت فعال در کارزارهای اعتراضی مرتبط. این در حالی است که دربارهٔ کشتار معترضان ایرانی، اعدام‌ها، سرکوب زنان و اقلیت‌ها، و خشونت عریان جمهوری اسلامی، نشانه‌های بسیار کمتری از کنشگری هم‌سطح دیده می‌شود.

این مشاهده، نه داوری دربارهٔ نیت است و نه نفی همدلی انسانی با رنج غیرنظامیان در هر نقطه‌ای از جهان. مسئله، اولویت‌ها و نسبت آن‌ها با مسئولیت ملی است. در روان‌شناسی سیاسی، این الگو ذیل مفهوم جابجایی تعهد (Commitment Displacement) قابل تحلیل است: هنگامی که کنشگر، انرژی اخلاقی و عاطفی خود را از مسئله‌ای نزدیک، پرهزینه و الزام‌آور، یعنی ایران، به میدانی دورتر، کم‌هزینه‌تر و از نظر روانی امن‌تر منتقل می‌کند.

از منظر سیاست هویت، چنین جابه‌جایی‌ای اغلب با حل‌نشدگی هویت ملی همراه است. فردی که نسبت خود را با ایرانِ امروز، به‌عنوان مسئلهٔ مرکزی، به‌روشنی تعریف نکرده، به‌تدریج به هویت‌های جایگزین پناه می‌برد؛ هویت‌هایی که امکان کنشگری فوری می‌دهند، اما الزام پاسخ‌گویی به سرنوشت یک ملت مشخص را ندارند. در این وضعیت، مخالفت با یک دولت خارجی یا همدلی با یک رنج فراملی، به جانشین کنش ملی بدل می‌شود.

از منظر تحلیل سیاسی، این الگو همچنین نشانه‌ای از فقدان سواد سیاست به‌مثابه عمل جمعی است. سیاست، صرف ابراز احساس یا موضع‌گیری اخلاقی نیست؛ سیاست یعنی تشخیص اولویت، فهم توازن قوا، و به‌کارگیری انرژی محدود کنشگری در جایی که بیشترین اثر ملی را دارد. ناتوانی در این تشخیص، حتی اگر با نیت خیر همراه باشد، به اتلاف سرمایهٔ کنشگری و تضعیف روایت ایران در افکار عمومی می‌انجامد.

ملی‌گرایی مدنی، در این معنا، نه نفی همدلی جهانی است و نه دعوت به بی‌اعتنایی به رنج دیگران؛ بلکه تأکید بر این اصل ساده است که وقتی ایران در آتش است، ایران باید در اولویت باشد. سکوت یا کم‌گویی دربارهٔ خون ایرانیان، در کنار کنشگری پررنگ دربارهٔ غزه، ناخواسته همان روایتی را تقویت می‌کند که جمهوری اسلامی سال‌هاست بر آن تکیه دارد: به حاشیه‌راندن مسئلهٔ ایران به نام مسائل دیگر.

سخن پایانی

ایران امروز، بیش از هر زمان دیگر، در بزنگاهی تاریخی ایستاده است؛ بزنگاهی که در آن نه فقط سرنوشت یک حکومت، بلکه معنای همبستگی ملی، مسئولیت سیاسی و وفاداری به رنج یک ملت در معرض آزمون قرار گرفته است. در چنین لحظه‌ای، اختلاف نظر نه تهدید است و نه ضعف؛ آنچه خطرناک است، گم‌کردن اولویت‌ها، تعلیق تعهد ملی و جایگزین‌کردن تردید به‌جای تصمیم تاریخی است.
این نوشتار نه برای حذف صداها نوشته شده و نه برای قدیس‌سازی اشخاص. مسئله، دفاع از یک اصل بنیادین است:
هیچ گذار ملی‌ای بدون تشخیص دشمن اصلی، بدون انسجام حداقلی و بدون پذیرش مسئولیت تاریخی ممکن نیست. جمهوری اسلامی، این نظام برآمده از خمینی و ایدئولوژی ویرانگرش، مسئلهٔ مرکزی ایران است. هر گفتار، کنش یا سکوتی که این مرکزیت را مخدوش کند، خواه‌ناخواه از بار مبارزه می‌کاهد.
تجربهٔ تاریخی ایران به‌روشنی نشان داده است که انقلاب‌ها نه‌تنها با سرکوب، بلکه با تردید، پراکندگی و فرسایش همبستگی ملی ناکام می‌مانند. آنچه یک‌بار در ۱۳۵۷ رخ داد، نه صرفاً نتیجهٔ قدرت یک جریان، بلکه حاصل عقب‌نشینی عقل ملی و واگذاری میدان به ابهام و ساده‌انگاری بود. یادآوری آن تجربه، اگر به طراحی بهتر آینده نیانجامد، خود به دام تکرار تبدیل می‌شود.
ملی‌گرایی مدنی ایرانی، نه نفی نقد است و نه تعطیل اخلاق؛ بلکه تعهدی آگاهانه به ایران به‌مثابه اولویت است. به این معنا، دفاع از رنج انسان‌ها در هر کجای جهان ارزشمند است، اما هیچ رنجی نمی‌تواند جای رنج ملت خود را بگیرد. صدای ایران، اگر به حاشیه رانده شود، نه جهان عادل‌تر می‌شود و نه ایران آزادتر.
در نهایت، این متن ادعای صدور حکم ندارد. آنچه پیش روی خواننده گذاشته می‌شود، تحلیل الگوهای گفتاری و رفتاری، و دعوت به تأملی جدی است:
این‌که در لحظه‌ای که ایران به انسجام، شجاعت و اولویت‌گذاری نیاز دارد، هر یک از ما کجا ایستاده‌ایم، چه می‌گوییم، و مهم‌تر از آن، دربارهٔ چه چیزی سکوت می‌کنیم.
قضاوت نهایی با خواننده است؛
اما تاریخ، بی‌تردید، قضاوت خود را خواهد نوشت.
پاینده ایران

احسان تاری نیا - لوکزامبورگ
نوشته شده در 18 ژانویه 2026