«ننگ بر سه فاسد: مُلا، چپی، مجاهد» 

کالبدشکافی یک خیانت تاریخی به ایران

در تاریخ جنبش‌های اجتماعی، برخی شعارها صرفاً ابزار تخلیه خشم یا هیجان جمعی نیستند، بلکه به‌تدریج به اسناد فشرده حافظه تاریخی بدل می‌شوند؛ گزاره‌هایی کوتاه که حاصل تجربه زیسته، آزمون‌وخطا و انباشت آگاهی جمعی‌اند. شعار «ننگ بر سه فاسد: مُلا، چپی، مجاهد» یا «مرگ بر سه فاسد: مُلا، چپی، مجاهد» از همین جنس است. این جمله نه محصول یک موج احساسی زودگذر، بلکه نتیجه بیش از چهار دهه تجربه مستقیم ملت ایران با سه جریان مشخص است که هر یک، به شیوه‌ای متفاوت اما با پیامدی مشترک، در تخریب دولت–ملت ایران نقش ایفا کرده‌اند.

این شعار، داوری اخلاقی ساده نیست؛ یک جمع‌بندی تاریخی است. در آن، «ننگ یا مرگ» نه به‌معنای توهین، بلکه به‌مثابه حکم مسئولیت تاریخی به کار می‌رود. سه جریان نام‌برده، هر یک در مقاطع حساس تاریخ معاصر ایران، یا مستقیماً در قدرت بوده‌اند یا با کنش و سکوت خود، مسیر فروپاشی حاکمیت ملی، سرکوب جامعه و نابودی امکان توسعه را هموار کرده‌اند. این شعار، برخلاف تصور منتقدانش، دعوت به حذف فیزیکی یا خشونت نیست؛ بلکه نفی مشروعیت سیاسی و اخلاقی سه ایدئولوژی است که ایران را نه به‌عنوان یک ملت، بلکه به‌عنوان ابزار پروژه‌های فرادست می‌نگرند.

در این معنا، شعار به سند تبدیل می‌شود؛ سندی که نه در بایگانی‌ها، بلکه در حافظه خیابان، زندان، تبعید و گورستان‌های بی‌نام ثبت شده است. فهم این شعار، مستلزم بازخوانی نقش هر یک از این سه جریان است؛ نه از منظر تبلیغاتی، بلکه از زاویه تأثیر واقعی آن‌ها بر سرنوشت ایران.

روحانیت سیاسی و تخریب دولت–ملت ایران

روحانیت شیعه، به‌عنوان یک نهاد اجتماعی–دینی، قرن‌ها در حاشیه قدرت سیاسی در ایران زیسته بود. حتی در دوره‌هایی که نفوذ اجتماعی گسترده داشت، به‌ندرت داعیه حاکمیت مستقیم بر دولت را مطرح می‌کرد. نقطه گسست اساسی، با صورت‌بندی نظریه‌ای رخ داد که بعدها به نام ولایت فقیه شناخته شد؛ نظریه‌ای که نه ادامه طبیعی فقه شیعه، بلکه گسستی رادیکال در آن بود. در فقه سنتی شیعه، فقیه شأن فتوا و قضا داشت، نه حاکمیت مطلق سیاسی. نظریه ولایت فقیه، این مرز تاریخی را شکست و فقیه را از مفسر شریعت به صاحب قدرت بی‌مهار تبدیل کرد.

این جابه‌جایی، پیامدهای عمیق سیاسی داشت. با استقرار جمهوری اسلامی، مفهوم حاکمیت ملی که از انقلاب مشروطه به‌تدریج در ایران شکل گرفته بود، مصادره شد. ملت، به‌عنوان منبع مشروعیت، جای خود را به «نایب امام زمان» داد. قانون اساسی، به‌جای آنکه قرارداد اجتماعی میان شهروندان باشد، به سند اطاعت از یک اقتدار فرادست بدل شد. در چنین ساختاری، رأی مردم نه حق ذاتی، بلکه امتیازی مشروط و قابل تعلیق تلقی شد.

روحانیت سیاسی، برای تثبیت این نظم جدید، ناگزیر به سرکوب نهادهای مدرن بود. ارتش ملی، دستگاه قضایی مستقل، دانشگاه، رسانه آزاد و احزاب سیاسی، همگی یا تصفیه شدند یا به نهادهای ایدئولوژیک بدل گشتند. این روند، نه اتفاقی، بلکه نتیجه منطقی ایدئولوژی‌ای بود که هر شکل از عقلانیت مستقل را تهدیدی برای اقتدار دینی می‌دید. دولت–ملت مدرن، بر پایه قانون، شهروند و مسئولیت‌پذیری شکل می‌گیرد؛ در حالی‌که حکومت دینی، بر اطاعت، سلسله‌مراتب قدسی و حذف پرسش استوار است.

از منظر روان‌شناسی قدرت، روحانیت سیاسی بر سه سازوکار اصلی تکیه کرد: اطاعت، گناه و ترس. اطاعت، به‌عنوان فضیلت دینی بازتعریف شد؛ مخالفت، نه کنش سیاسی، بلکه عصیان اخلاقی تلقی گردید. گناه، به ابزاری برای کنترل درونی افراد بدل شد؛ شهروند، حتی پیش از آنکه توسط نهادهای امنیتی سرکوب شود، در وجدان خود احساس تقصیر می‌کرد. ترس نیز، هم ترس از مجازات دنیوی و هم ترس از مجازات اخروی را دربر می‌گرفت؛ ترکیبی که قدرتی مضاعف به سرکوب می‌بخشید.

از منظر جامعه‌شناسی، نتیجه این سازوکارها، فروپاشی اعتماد اجتماعی و تضعیف حس تعلق ملی بود. وقتی دولت نه نماینده ملت، بلکه مجری اراده الهی معرفی می‌شود، شهروند به رعیت تقلیل می‌یابد. مسئولیت‌پذیری جای خود را به تقدیرگرایی می‌دهد و ناکامی‌های ساختاری، با مفاهیمی چون «امتحان الهی» یا «دشمنی بیگانگان» توجیه می‌شود. در چنین فضایی، توسعه، رفاه و آزادی نه اهداف سیاسی، بلکه تهدیدهای ایدئولوژیک تلقی می‌شوند.

روحانیت سیاسی، در نهایت، دولت–ملت ایران را از درون تهی کرد. ایران، از یک واحد سیاسی با منافع ملی مشخص، به پایگاه یک پروژه ایدئولوژیک فراملی تبدیل شد. منابع انسانی و مادی کشور، به‌جای سرمایه‌گذاری در آموزش، بهداشت و آینده نسل‌ها، صرف تثبیت قدرت داخلی و جنگ‌های نیابتی خارجی شد. این روند، نه انحرافی موقت، بلکه ذات منطقی حکومتی است که مشروعیت خود را نه از ملت، بلکه از امر قدسی و غیرپاسخ‌گو می‌گیرد.

در چنین بستری است که نام «مُلا» در شعار یادشده، نه به‌عنوان یک هویت مذهبی، بلکه به‌عنوان نماد یک ساختار قدرت مخرب ظاهر می‌شود؛ ساختاری که با مصادره دین، هم ایمان را فرسود و هم ایران را.

چپ ایدئولوژیک و دشمنی ساختاری با ایرانِ ملی

چپ ایرانی، برخلاف تصور رایج، پیش از آن‌که قربانی جمهوری اسلامی باشد، یکی از زمینه‌سازان فکری و سیاسی قدرت‌گیری آن بود. ریشه این مسئله را باید نه فقط در خطاهای تاکتیکی، بلکه در بنیان‌های نظری و روان‌شناسی سیاسی چپ ایدئولوژیک جست‌وجو کرد؛ جریانی که از آغاز، نسبت مسئله‌داری با مفهوم ملت، دولت ملی و منافع تاریخی ایران داشت.

چپ کلاسیک در ایران، به‌ویژه از دهه ۱۳۲۰ به بعد، بیش از آن‌که بر واقعیت‌های اجتماعی و تاریخی ایران تکیه کند، وارداتی و ترجمه‌ای بود. مارکسیسم ایرانی، نه محصول تجربه صنعتی‌شدن، نه زاده تضاد طبقاتی مدرن، بلکه نسخه‌ای کپی‌برداری‌شده از الگوهای شوروی و بعدها چین و کوبا بود. در این چارچوب، ایران نه یک ملت با تاریخ و هویت مستقل، بلکه «نیمه‌مستعمره»، «وابسته» یا «پیرامونی» تعریف می‌شد؛ تعریفی که عملاً هرگونه دفاع از حاکمیت ملی را به «بورژوازی»، «ناسیونالیسم ارتجاعی» یا «هم‌دستی با امپریالیسم» تقلیل می‌داد.

این نگاه، پیامدهای عمیقی داشت. در گفتمان چپ ایرانی، ملت جایگاهی ثانویه داشت و طبقه، آن هم در قالبی انتزاعی و اغلب خیالی، محور تحلیل بود. نتیجه آن شد که بخش بزرگی از چپ، نه‌تنها با پروژه دولت–ملت مدرن در ایران همدل نشد، بلکه آن را مانعی بر سر راه «انقلاب جهانی» تلقی کرد. از همین‌رو، در بزنگاه انقلاب ۱۳۵۷، چپ ایران به‌جای دفاع از نهادهای مدرن، قانون اساسی، ارتش ملی و ساختار دولت، در کنار نیرویی ایستاد که صراحتاً با همه این مفاهیم دشمنی داشت: روحانیت سیاسی.

اسناد تاریخی این هم‌سویی، فراوان‌اند. از مواضع رسمی حزب توده در حمایت از «خط امام» گرفته تا تحلیل‌های سازمان‌های چپ رادیکال که روحانیت را «بورژوازی ملی ضد امپریالیست» معرفی می‌کردند. این تحلیل‌ها، نه حاصل ناآگاهی، بلکه نتیجه یک نابینایی ایدئولوژیک بود؛ نابینایی‌ای که هر نیروی ضدغرب را، صرف‌نظر از ماهیت ارتجاعی‌اش، به‌طور پیش‌فرض «مترقی» می‌دانست.

از منظر روان‌شناسی سیاسی، چپ ایدئولوژیک گرفتار نوعی اخلاق انقلابی مطلق‌گرا بود. در این اخلاق، هدف، وسیله را توجیه می‌کرد و هر سازش با واقعیت اجتماعی، «خیانت» تلقی می‌شد. این ذهنیت، امکان دیدن خطر روحانیت را از میان برد. بسیاری از فعالان چپ، سرکوب آزادی‌ها، حذف زنان از عرصه عمومی و نفی حقوق فردی را «تناقض‌های موقت» می‌دانستند که پس از «مرحله ضد امپریالیستی» حل خواهد شد. تاریخ، البته، به‌سرعت نشان داد که این توهم تا چه اندازه فاجعه‌بار بود.

از منظر جامعه‌شناسی، چپ ایرانی در فهم جامعه ایران نیز دچار خطای بنیادین بود. جامعه‌ای که هنوز پیوندهای سنتی، مذهبی و قومی در آن قوی بود، با الگوهای کلاسیک مبارزه طبقاتی تحلیل می‌شد. دین، به‌جای آن‌که به‌عنوان یک نیروی اجتماعی پیچیده فهم شود، یا نادیده گرفته شد یا ابزاری فرض شد که می‌توان آن را در خدمت انقلاب به کار گرفت. نتیجه، واگذاری کامل میدان به نیرویی بود که دین را نه ابزار، بلکه جوهر قدرت خود می‌دانست.

پس از استقرار جمهوری اسلامی، بسیاری از نیروهای چپ خود قربانی همان ساختاری شدند که در برپایی‌اش نقش داشتند. اما این واقعیت، مسئولیت تاریخی آنان را پاک نمی‌کند. اشتباه، صرفاً در پیش‌بینی نبود؛ در چارچوب فکری‌ای بود که ایران را نه به‌عنوان یک واحد تاریخی–سیاسی مستقل، بلکه به‌عنوان صحنه آزمایش یک نظریه جهانی می‌دید. در این نگاه، اگر ایران می‌سوخت اما «امپریالیسم» ضربه می‌خورد، فاجعه‌ای رخ نداده بود.

این الگو، در دهه‌های بعد نیز ادامه یافت. بخشی از چپ ایرانی، چه در داخل و چه در تبعید، همچنان نسبت به مفهوم منافع ملی موضعی خصمانه داشت. دفاع از تمامیت ارضی، مخالفت با تحریم‌هایی که مردم را هدف می‌گرفت، یا نقد جنگ‌های نیابتی جمهوری اسلامی، اغلب با اتهام «ملی‌گرایی» یا «راست‌گرایی» پاسخ داده می‌شد. در مقابل، هر نیرویی که در گفتمان ضدغرب می‌گنجید، حتی اگر مستقیماً در سرکوب مردم ایران نقش داشت، با تساهل یا سکوت مواجه می‌شد.

در چنین بستری است که واژه «چپی» در شعار «ننگ بر سه فاسد» معنا پیدا می‌کند. این واژه، اشاره به عدالت‌خواهی یا دغدغه اجتماعی ندارد؛ بلکه نقد یک سنت فکری است که بارها نشان داده در لحظه انتخاب میان ایرانِ واقعی و ایدئولوژی انتزاعی، دومی را برگزیده است. چپی که ملت را مزاحم می‌بیند، تاریخ را تحقیر می‌کند و حاکمیت ملی را قربانی رؤیای انقلاب جهانی می‌سازد، در عمل، شریک تخریب ایران بوده است؛ حتی اگر خود را قربانی بعدی آن بداند.

مجاهدین خلق؛ از ایدئولوژی التقاطی تا قطع پیوند با ملت

سازمان مجاهدین خلق، برخلاف دو جریان پیشین، نه صرفاً یک خطای فکری یا یک انحراف ایدئولوژیک، بلکه نمونه‌ای کلاسیک از فروپاشی کامل یک جنبش سیاسی به یک فرقه بسته قدرت‌محور است. اگر روحانیت سیاسی، دولت–ملت را مصادره کرد و چپ ایدئولوژیک آن را بی‌اهمیت دانست، مجاهدین خلق اساساً مفهوم ملت را ترک گفتند و آن را با وفاداری مطلق به سازمان جایگزین کردند. در این‌جا، خیانت نه در سطح تحلیل، بلکه در سطح ساختار روانی و رفتاری نهادینه شد.

ریشه‌های این مسئله به ایدئولوژی اولیه سازمان بازمی‌گردد. مجاهدین خلق از آغاز، حامل یک دستگاه فکری التقاطی بودند؛ ترکیبی ناپایدار از اسلام انقلابی، مارکسیسم و رمانتیسم مبارزه مسلحانه. این ترکیب، به‌جای آن‌که به غنای نظری بینجامد، به تناقضی دائمی انجامید که تنها با اقتدار تشکیلاتی و حذف پرسش حل می‌شد. در چنین ساختاری، حقیقت نه محصول گفت‌وگو، بلکه نتیجه تصمیم مرکزیت بود.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، سازمان مجاهدین خلق به‌سرعت نشان داد که مسئله‌اش نه آزادی، نه دموکراسی و نه منافع ملی، بلکه قدرت است. هنگامی که در رقابت با روحانیت شکست خورد، به‌جای بازاندیشی راهبردی، به خشونت روی آورد؛ خشونتی که نه متوجه ساختار قدرت، بلکه مستقیماً متوجه جامعه شد. ترورهای کور، بمب‌گذاری‌ها و حذف فیزیکی، نه فقط ابزار سیاسی، بلکه زبان اصلی سازمان شد. این مرحله، نقطه گسست نهایی با جامعه ایران بود.

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، سازمان مجاهدین خلق به‌تدریج همه ویژگی‌های یک فرقه تمام‌عیار را بروز داد: رهبری کاریزماتیک غیرقابل نقد، حذف فردیت، کنترل روابط عاطفی، قطع پیوند اعضا با خانواده و جهان بیرون، و بازتعریف اخلاق بر اساس منافع سازمان. در این چارچوب، وفاداری به ملت، تاریخ و حتی جان غیرنظامیان، ارزشی ثانویه و قابل قربانی شدن تلقی شد.

اوج این گسست، همکاری رسمی و علنی با دشمن خارجی بود. اتحاد مجاهدین خلق با حکومت صدام حسین در خلال جنگ ایران و عراق، صرف‌نظر از توجیهات ایدئولوژیک، در حافظه تاریخی ملت ایران به‌عنوان یکی از روشن‌ترین مصادیق عبور از مرز ملی ثبت شد. در حالی که شهرهای ایران زیر بمباران بودند و هزاران ایرانی جان می‌باختند، سازمانی که خود را «انقلابی» می‌نامید، در کنار ارتش متجاوز قرار گرفت. این انتخاب، نه حاصل اجبار، بلکه نتیجه منطقی دستگاه فکری‌ای بود که ملت را به مانعی در مسیر قدرت تبدیل کرده بود.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، سازمان مجاهدین خلق نمونه‌ای بارز از جایگزینی هویت جمعی سالم با هویت فرقه‌ای است. در چنین ساختاری، فرد نه شهروند یک کشور، بلکه «عنصر» یک سازمان است. ارزش جان انسان‌ها، حقیقت تاریخی و حتی اخلاق، تابع نیازهای رهبری می‌شود. هر صدای مخالف، نه به‌عنوان نقد، بلکه به‌عنوان «خیانت» تعریف می‌شود. این منطق، همان منطقی است که در رژیم‌های تمامیت‌خواه نیز مشاهده می‌شود؛ با این تفاوت که در قالب یک گروه به‌ظاهر اپوزیسیون عمل می‌کند.

پس از سقوط صدام و انتقال سازمان به خارج از عراق، این الگو تغییری نکرد. فقط میدان عمل عوض شد. مجاهدین خلق، به‌جای بازگشت به جامعه ایران و پذیرش مسئولیت تاریخی خود، به لابی‌گری خارجی، تولید روایت‌های جعلی و تلاش برای مصادره اعتراضات مردمی روی آوردند. در هر خیزش ملی، بدون داشتن پایگاه اجتماعی واقعی، تلاش کردند خود را «بدیل» جا بزنند؛ تلاشی که همواره با مقاومت جامعه ایران مواجه شد.

در این‌جا، واژه «مجاهد» در شعار «ننگ بر سه فاسد» معنایی دقیق و تاریخی پیدا می‌کند. این واژه نه نفی مبارزه، نه تحقیر جان‌باختگان فریب‌خورده، بلکه نقد یک ساختار است؛ ساختاری که بارها نشان داده برای بقای خود، حاضر است حقیقت، ملت و حتی ایران را قربانی کند. سازمانی که ملت را تنها زمانی به رسمیت می‌شناسد که در خدمت مشروعیت خودش باشد، در عمل، از دایره هرگونه آلترناتیو ملی خارج است.

در کنار روحانیت سیاسی و چپ ایدئولوژیک، مجاهدین خلق ضلع سوم یک مثلث تخریب‌اند. وجه مشترک هر سه، نفی دولت–ملت مدرن، تحقیر حاکمیت ملی و بی‌اعتنایی به اراده واقعی مردم ایران است. تفاوت‌ها در زبان و نمادهاست؛ در ماهیت، اشتراک عمیق وجود دارد.

نقطه اشتراک سه جریان؛ خیانت به ایران به‌مثابه دولت–ملت

اگر روحانیت سیاسی، جریان چپ ایدئولوژیک و سازمان مجاهدین خلق را نه به‌صورت جداگانه، بلکه در یک چارچوب تحلیلی واحد بررسی کنیم، به یک نقطه اشتراک بنیادین می‌رسیم؛ نقطه‌ای که فراتر از اختلافات ظاهری، شعارها و حتی دشمنی‌های مقطعی میان آن‌هاست. این نقطه مشترک، نفی آگاهانه یا ناآگاهانه ایران به‌مثابه دولت–ملت مدرن است. هر سه جریان، با زبان‌ها و ابزارهای متفاوت، اما با منطق‌های هم‌ریشه، پروژه ملت‌سازی ایرانی را تخریب کرده‌اند.

در سطح ایدئولوژیک، روحانیت سیاسی با مفهوم امت‌گرایی، چپ‌ها با انترناسیونالیسم ایدئولوژیک، و مجاهدین خلق با فرقه‌گرایی تشکیلاتی، همگی از یک الگوی فکری پیروی می‌کنند: اولویت دادن به یک «ماموریت فراگیر» فراتر از مرز، تاریخ و جامعه واقعی ایران. در این الگو، ایران نه یک سوژه تاریخی با منافع مشخص، بلکه صرفاً یک ابزار است؛ پایگاهی برای صدور ایدئولوژی، انقلاب یا رستگاری وعده‌داده‌شده.

امت‌گرایی روحانیت سیاسی، به‌طور ساختاری مفهوم ملت را بی‌اعتبار می‌کند. در این نگاه، وفاداری نه به سرزمین و شهروندان، بلکه به یک هویت دینی فراملی تعریف می‌شود. نتیجه عملی این تفکر، قربانی‌کردن منافع ملموس مردم ایران به‌نفع پروژه‌های منطقه‌ای و ایدئولوژیک است؛ از جنگ‌های نیابتی گرفته تا سیاست خارجی مبتنی بر تنش دائمی. دولت، در این چارچوب، دیگر نماینده ملت نیست، بلکه ابزار اجرای یک رسالت مقدس تلقی می‌شود.

جریان چپ ایدئولوژیک نیز، هرچند با زبان عدالت اجتماعی و رهایی طبقات فرودست سخن گفته، در عمل به انکار دولت–ملت ایران انجامیده است. انترناسیونالیسم چپ، به‌ویژه در نسخه‌های رادیکال آن، ملت را یک ساختار «بورژوایی» و مانع تحقق آرمان‌های جهانی می‌داند. این نگاه، در تاریخ معاصر ایران، بارها به هم‌سویی با نیروهای خارجی، بی‌اعتنایی به استقلال ملی و توجیه سرکوب به‌نام انقلاب منجر شده است. در اینجا نیز، شهروند ایرانی جای خود را به «سوژه انقلابی» می‌دهد؛ سوژه‌ای که ارزشش نه به حقوق فردی، بلکه به میزان وفاداری‌اش به ایدئولوژی سنجیده می‌شود.

در مورد مجاهدین خلق، این نفی ملت به شکلی عریان‌تر و خطرناک‌تر ظاهر می‌شود. فرقه‌گرایی تشکیلاتی، هرگونه هویت مستقل از سازمان را حذف می‌کند. در این منطق، نه ملت وجود دارد، نه جامعه، و نه حتی فرد. تنها چیزی که باقی می‌ماند، تشکیلات و رهبری آن است. همکاری با دشمن خارجی، حذف فیزیکی مخالفان و بی‌اعتنایی کامل به حافظه جمعی ایرانی، پیامدهای طبیعی چنین ساختاری هستند، نه استثناهای تاریخی.

نقطه اتصال این سه جریان، حذف مفهوم شهروند است. در دولت–ملت مدرن، شهروند حامل حق، مسئولیت و کرامت انسانی است. اما در منطق امت‌گرا، انترناسیونالیستی یا فرقه‌ای، شهروند به «مومن»، «انقلابی» یا «عنصر تشکیلاتی» تقلیل می‌یابد. این جابه‌جایی، پیامدهای عمیق روان‌شناختی و اجتماعی دارد. جامعه‌ای که در آن فرد ارزش ذاتی ندارد، به‌تدریج دچار ترس، بی‌اعتمادی، خودسانسوری و فروپاشی سرمایه اجتماعی می‌شود.

از منظر روان‌شناسی جمعی، این سه جریان الگوی مشترکی از سلطه را بازتولید کرده‌اند: ایجاد احساس گناه دائمی، القای تهدید بیرونی، و وعده رستگاری در آینده‌ای نامعلوم. این سازوکارها، که در ادبیات روان‌شناسی قدرت به‌خوبی مستند شده‌اند، انسان‌ها را به اطاعت وادار می‌کنند و امکان شکل‌گیری کنشگر مستقل را از بین می‌برند. نتیجه، جامعه‌ای است که در آن مسئولیت فردی تضعیف شده و خشونت، توجیه‌پذیر می‌شود.

از منظر جامعه‌شناسی تاریخی، هیچ‌یک از این سه جریان نتوانسته‌اند نهاد پایدار، قانون‌مند و پاسخ‌گو ایجاد کنند. دلیل آن روشن است: نهادسازی نیازمند پذیرش ملت، مرز، قانون و تکثر است؛ عناصری که هر سه جریان، به‌دلایل ایدئولوژیک، با آن‌ها مسئله داشته‌اند. در مقابل، هرگاه ایران توانسته به سمت ثبات و توسعه حرکت کند، این حرکت بر پایه تقویت دولت مرکزی، هویت ملی و پیوند میان قدرت سیاسی و منافع عمومی بوده است.

بنابراین، وقتی شعار «ننگ بر سه فاسد: مُلا، چپی، مجاهد» در خیابان‌های ایران طنین می‌اندازد، نباید آن را به سطح توهین یا خشم فروکاست. این شعار، نتیجه یک جمع‌بندی تاریخی است: رد سه پروژه‌ای که هر یک به‌نوعی، ایران را نه به‌عنوان خانه مشترک یک ملت، بلکه به‌عنوان ابزار تحقق یک خیال ایدئولوژیک دیده‌اند. این رد، بیش از آن‌که نفی گذشته باشد، تلاشی است برای بازپس‌گیری آینده؛ آینده‌ای که در آن ایران دوباره به‌عنوان دولت–ملت، و شهروند ایرانی به‌عنوان محور سیاست شناخته شود.

چرا شاهزاده رضا پهلوی تنها آلترناتیو واقعی است

پس از چهار دهه تجربه فروپاشی نهادی، سرکوب سیاسی، شکست ایدئولوژی‌ها و آزمون‌های پرهزینه تاریخی، جامعه ایران امروز با یک پرسش بنیادین مواجه است: آلترناتیو چیست و بر چه مبنایی می‌تواند واقعی، قابل تحقق و کم‌هزینه باشد؟ پاسخ به این پرسش، نه با احساسات، بلکه با تحلیل تطبیقی، تجربه تاریخی و شناخت جامعه ایران ممکن است. در این چارچوب، برجسته‌شدن نام شاهزاده رضا پهلوی نه حاصل تبلیغ، بلکه نتیجه یک فرایند حذف تاریخی سایر گزینه‌هاست.

نخست باید روشن کرد که آلترناتیو واقعی، الزاماً به‌معنای دارابودن تشکیلات نظامی، حزب ایدئولوژیک یا پایگاه فرقه‌ای نیست. برعکس، تجربه ایران و بسیاری از کشورهای گرفتار اقتدارگرایی نشان داده که آلترناتیوهای ایدئولوژیک، بیش از آن‌که راه‌حل باشند، بازتولید بحران‌اند. جریان‌های چپ، مذهبی یا فرقه‌ای، هر یک در مقاطع مختلف خود را به‌عنوان جایگزین معرفی کردند، اما همگی در یک نقطه شکست خوردند: ناتوانی در ایجاد اجماع ملی و پذیرش تکثر واقعی جامعه.

در این‌جاست که جایگاه شاهزاده رضا پهلوی معنا پیدا می‌کند. نقش او نه به‌عنوان رهبر اقتدارگرا، نه منجی، و نه صاحب حقیقت مطلق، بلکه به‌عنوان یک نماد ملی و محور همبستگی قابل تحلیل است. در سیاستِ ایرانِ قطبی و زخمی، همین امتناع از انحصار حقیقت و قدرت، خود یک شکل کمیاب از رهبری ملی است؛ رهبری‌ای که به‌جای فرمان‌دادن، امکان هم‌افزایی نیروهای جامعه را فراهم می‌کند. نمادی که برخلاف رهبران ایدئولوژیک، مدعی مالکیت بر جامعه، انقلاب یا حقیقت نیست. این تمایز بنیادین است. در تجربه‌های موفقِ بازسازی نظم سیاسی پس از فروپاشی اقتدارگرایی، نقش نمادین اغلب تعیین‌کننده‌تر از مدیریت اجراییِ روزمره بوده است؛ زیرا نماد، امکان هم‌نشینی نیروهای متضاد را فراهم می‌کند.

از منظر سرمایه تاریخی، شاهزاده رضا پهلوی حامل پیوندی است که هیچ جریان دیگری از آن برخوردار نیست: پیوند میان دولت مدرن، سکولاریسم، توسعه نهادی و حافظه تاریخی پیشاانقلابی. این سرمایه، نه به‌معنای بازگشت مکانیکی به گذشته، بلکه به‌معنای اتصال دوباره به پروژه ناتمام دولت–ملت در ایران است؛ پروژه‌ای که با انقلاب ۱۳۵۷ به‌شدت گسسته شد. در جامعه‌شناسی سیاسی، این نوع پیوند تاریخی، یکی از منابع اصلی مشروعیت نمادین محسوب می‌شود.

مشروعیت ملی، برخلاف مشروعیت ایدئولوژیک، از انحصار نمی‌آید. شاهزاده رضا پهلوی نه نماینده یک طبقه خاص است، نه یک مذهب، نه یک ایدئولوژی بسته. همین «غیرایدئولوژیک‌بودن» اوست که امکان اجماع را فراهم می‌کند. او نه وعده بهشت می‌دهد، نه انقلاب دائمی، و نه جامعه بی‌طبقه توتالیتر. گفتار او بر مفاهیمی چون حق انتخاب مردم، صندوق رأی، قانون اساسی سکولار و تفکیک قوا متمرکز است؛ مفاهیمی که حداقل مشترک نیروهای متکثر جامعه ایران‌اند.

در تحلیل تطبیقی، تجربه کشورهایی که پس از فروپاشی اقتدارگرایی توانسته‌اند از چرخه انتقام‌جویی و آشوب عبور کنند، نشان می‌دهد حضور یک چهره یا نهاد فراگیرِ فراتر از جناح‌بندی‌های ایدئولوژیک، نقش کلیدی در جلوگیری از جنگ داخلی و فروپاشی اجتماعی داشته است. در این تجربه‌ها، چهره ملی به‌جای انحصار قدرت یا مصادره حقیقت، نقش تثبیت‌کننده همبستگی و تضمین‌کننده ثبات عمومی را ایفا کرد.

نکته مهم این است که آلترناتیو بودن، به‌معنای بی‌خطا بودن نیست، بلکه به‌معنای واقع‌بینانه‌ترین و ملی‌ترین مسیر ممکن در شرایط واقعی جامعه است. ایران امروز جامعه‌ای زخمی، چندپاره و بی‌اعتماد است. چنین جامعه‌ای تحمل یک تجربه ایدئولوژیک دیگر را ندارد. آنچه نیاز دارد، نه «رهبر انقلابی»، بلکه ضامن ثبات ملی و بازسازی اعتماد عمومی است؛ کسی که بتواند فرآیند تصمیم‌گیری را به خود مردم واگذار کند، نه آن‌که خود را جای مردم بنشاند.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، جامعه ایران پس از دهه‌ها سرکوب، بیش از هر چیز نیازمند کاهش اضطراب جمعی و بازسازی اعتماد است. چهره‌ای که با خشونت، انتقام یا زبان حذف شناخته نشود، شانس بیشتری برای ایفای این نقش دارد. شاهزاده رضا پهلوی، دقیقاً به‌دلیل نداشتن ساختار سرکوب، سابقه کشتار یا ایدئولوژی بسته، واجد این امکان است.

برجسته‌شدن شاهزاده رضا پهلوی به‌عنوان آلترناتیو، نه نشانه بازگشت به گذشته، بلکه نشانه عبور از بن‌بست ایدئولوژی‌هاست. این انتخاب، انتخاب یک فرد نیست؛ انتخاب یک مسیر است. مسیری که در آن، ایران دوباره به‌مثابه دولت–ملت تعریف می‌شود، شهروند جای امت و ماموریت را می‌گیرد، و سیاست از ابزار رستگاری به ابزار مدیریت عقلانی جامعه بازمی‌گردد.

در عین حال، باید به‌روشنی بر یک واقعیت تأکید کرد که عمداً یا سهواً از سوی منتقدان نادیده گرفته می‌شود: برجسته‌شدن شاهزاده رضا پهلوی نه ناشی از عطش شخصی او به قدرت، بلکه حاصل اراده و انتخاب بخش قابل‌توجهی از جامعه ایران است. او بارها و به‌صراحت اعلام کرده که شکل نهایی نظام سیاسی آینده، صرفاً و منحصراً باید بر اساس رأی آزاد مردم ایران تعیین شود. این تمایز از منظر نظری و اخلاقی اهمیت بنیادین دارد؛ زیرا برای نخستین‌بار در تاریخ معاصر ایران، با چهره‌ای مواجه‌ایم که پیشاپیش، مشروعیت خود را مشروط به انتخاب مردم می‌داند، نه بالعکس. اگر در آینده، پس از فروپاشی جمهوری اسلامی، اکثریت جامعه ایران به هر شکل خاصی از نظام سیاسی، از جمله پادشاهی، رأی دهند، این نه تحقق خواست شخصی یک فرد، بلکه تجلی اراده عمومی خواهد بود. در این معنا، نقش شاهزاده نه تحمیل ساختار، بلکه پذیرش داوری ملت است. چنین نسبتی با قدرت، در سنت سیاسی ایران امری کم‌سابقه است و دقیقاً در تقابل با منطق ملا، چپی و مجاهد قرار می‌گیرد؛ جریاناتی که همواره خود را پیش از مردم، بالاتر از مردم و به‌جای مردم نشانده‌اند. این فاصله آگاهانه از میل به قدرت، خود یکی از مهم‌ترین دلایل تبدیل‌شدن شاهزاده رضا پهلوی به یک آلترناتیو واقعی است؛ آلترناتیوی که مشروعیتش نه از تصرف، بلکه از انتخاب می‌آید.

شعارهایی که از تاریخ می‌آیند، نه از خشم لحظه‌ای

در تاریخ سیاسی ملت‌ها، برخی جملات بیش از آن‌که شعار باشند، فشرده‌ای از تجربه تاریخی‌اند؛ خلاصه‌ای از آزمون و خطا، رنج انباشته و داوری جمعی. شعار «ننگ بر سه فاسد: مُلا، چپی، مجاهد» از همین جنس است. این جمله نه محصول هیجان خیابانی است و نه واکنشی آنی به یک رویداد سیاسی؛ بلکه نتیجه یک قضاوت تاریخی است که در بستر بیش از یک قرن کشمکش ایران برای ساختن دولت–ملت شکل گرفته است.

در این مقاله نشان داده شد که هر سه جریان روحانیت سیاسی، چپ ایدئولوژیک و مجاهدین خلق، با وجود تفاوت‌های ظاهری، در یک نقطه به هم می‌رسند: نفی ایران به‌مثابه دولت–ملت. هر سه، مفهوم شهروند را حذف کردند و به‌جای آن «مامور»، «مؤمن»، «کادر» یا «عضو ایدئولوژیک» نشاندند. هر سه، حاکمیت ملی را به امر فراملی، فرقه‌ای یا عقیدتی فروکاستند. و هر سه، در عمل نشان دادند که وفاداری‌شان نه به مردم ایران، بلکه به مأموریتی بیرون از اراده شهروندان است.

روحانیت سیاسی با نظریه ولایت فقیه، مفهوم مدرن حاکمیت را مصادره کرد و دولت را به ابزار اجرای اراده دینی بدل ساخت. چپ ایدئولوژیک، با انکار ملت و شیفتگی به الگوهای وارداتی، ایران را آزمایشگاه آرمان‌شهرهای خیالی کرد. مجاهدین خلق نیز، با ساختار فرقه‌ای و خشونت‌محور، نه‌تنها از مردم نمایندگی نکردند، بلکه به‌صورت فعال علیه جامعه عمل کردند. این سه جریان، هر یک به شکلی متفاوت، اما با نتیجه‌ای مشترک، پروژه ایران مدرن را تخریب کردند.

از منظر جامعه‌شناسی و روان‌شناسی سیاسی، پیامد این خیانت‌ها چیزی جز فروپاشی اعتماد اجتماعی، اضطراب جمعی، فرسایش سرمایه ملی و گسست عمیق میان مردم و سیاست نبوده است. جامعه‌ای که بارها به نام رستگاری، عدالت یا ایمان فریب خورده، دیگر آمادگی پذیرش ایدئولوژی‌های نجات‌بخش را ندارد. تجربه تاریخی ایران نشان داده که هر پروژه‌ای که خود را بالاتر از ملت تعریف کند، نهایتاً به سرکوب، فساد و ویرانی منتهی می‌شود.

در چنین بستری است که مسئله آلترناتیو معنا پیدا می‌کند. نه به‌عنوان رؤیای آرمانی، بلکه به‌عنوان انتخابی عقلانی میان گزینه‌های ممکن. تحلیل تطبیقی تجربه‌های موفقِ بازسازی نظم سیاسی پس از فروپاشی اقتدارگرایی نشان می‌دهد که جوامع زخمی، بیش از رهبران کاریزماتیک یا انقلاب‌های تازه، به نمادهای اجماع‌ساز نیاز دارند؛ نمادهایی که نه حقیقت را انحصار کنند و نه آینده را پیشاپیش مصادره نمایند.

انتخاب شاهزاده رضا پهلوی، در نهایت، انتخاب یک فرد نیست؛ انتخاب یک افق ملی و یک چارچوب پایدار برای آینده ایران است. مسیری که در آن سیاست از حوزه رستگاری ایدئولوژیک خارج می‌شود و به حوزه مسئولیت ملی و حکمرانی عقلانی بازمی‌گردد. مسیری که در آن ایران دوباره نه ابزار امت، نه میدان آزمایش ایدئولوژی‌ها، بلکه خانه شهروندانش می‌شود. و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که شعار «ننگ بر سه فاسد» از فریاد خیابانی به سند تاریخی ارتقا می‌یابد: داوری ملتی که می‌خواهد پس از یک قرن خطا، این‌بار سیاست را بر پایه حاکمیت ملی، قانون و عقلانیت بازسازی کند.


احسان تاری نیا - لوکزامبورگ
نوشته شده در 1 فوریه 2026