
در تاریخ ملتها لحظههایی وجود دارد که تقویم را دوپاره میکنند؛ پیش از آن و پس از آن. مرگ علی خامنه ای از همین دست لحظات است. این رخداد را نمیتوان به خاموشی زیستی یک فرد تقلیل داد. آنچه رخ داده، لرزش در ستون مرکزی نظامی است که بیش از چند دهه با تمرکز مطلق قدرت، امنیتیسازی جامعه، سرکوب سازمانیافته و مهندسی ترس بر ایران حکمرانی کرد. اگر این نظام را بنایی بدانیم که بر انحصار، تقدسسازی و حذف بنا شده بود، اکنون نخستین شکاف جدی در پیِ آن ستونِ نمادین پدید آمده است.
جمهوری اسلامی از آغاز، مشروعیت خود را نه بر رضایت آزادانه ملت، بلکه بر تلفیقی از ایدئولوژی رسمی، انحصار روایت، و کنترل امنیتی استوار کرد. در این ساختار، رهبر صرفاً یک مقام سیاسی نبود؛ به محور اقتدار قدسی بدل شد. جایگاهی که در آن پرسشگری، همسنگ خروج از دایره مشروعیت معرفی میشد. تقدسسازی قدرت، ترس را درونی کرد و سکوت را به عادت بدل ساخت. شهروند به تدریج آموخت که برای بقا، باید خودسانسوری را به مهارت روزمره تبدیل کند. اما تاریخ نشان داده است که هیچ اقتداری، هرچند در پوشش تقدس، از فرسایش مصون نیست. تقدس سیاسی، اگر با پاسخگویی و عدالت همراه نشود، دیر یا زود به پوستهای توخالی بدل میگردد.
مرگ خامنهای، پیش از آنکه معادلات حقوقی را جابهجا کند، یک توهم را فرو ریخت: توهم تغییرناپذیری. سالها به مردم القا شد که رأس هرم ابدی است، که سایه این ساختار همیشگی است، که هر اعتراض، به دیواری نامرئی برخورد میکند و بازمیگردد. اکنون آن سایه ترک برداشته است. این ترک، آغاز فروپاشی روانی یک دیکتاتوری است؛ فروپاشیای که نخست در ذهنها رخ میدهد و سپس در نهادها تجسم مییابد.
این نظام طی دههها، هر آنچه میتوانست به عنوان آلترناتیو عمل کند تضعیف کرد. احزاب مستقل را سرکوب نمود، رسانه آزاد را خاموش ساخت، قوه قضاییه را به بازوی امنیتی بدل کرد و اقتصاد را به شبکههای غیرپاسخگو سپرد. نتیجه این تمرکز بیپاسخگو، فساد ساختاری، فقر گسترده، مهاجرت نخبگان و سرکوب خونین اعتراضات بود. آنچه باقی ماند، سیستمی بود که برای بقا، ناگزیر از تشدید فشار بود؛ فشاری که به فرسایش مشروعیت انجامید.
دیکتاتوریها زمانی به مرحله زوال میرسند که سه عنصر همزمان فعال شوند: فرسایش مشروعیت، شکاف درون ساختار قدرت، و بازگشت امید به جامعه. امروز هر سه عنصر در ایران آشکار است. مشروعیت نظام به واسطه سرکوبهای خونین و ناکارآمدی مزمن اقتصادی آسیب دیده است. شکافهای درونی قدرت عیانتر از همیشهاند. و مهمتر از همه، جامعه دیگر خود را محکوم به ماندن در این وضعیت نمیبیند. این تغییر، تغییر بنیادین است؛ زیرا پایان دیکتاتوری پیش از هر چیز در ذهن شهروند آغاز میشود.
آنچه در خیابانها و شبکههای اجتماعی دیده میشود، صرفاً واکنشی احساسی نیست. بازگشت امکان است. ایرانیان، با اشک و خنده در هم تنیده، دوباره از آینده سخن میگویند. از ایران پس از جمهوری اسلامی حرف میزنند. از قانون اساسی نو، از انتخابات آزاد، از عدالت انتقالی، از سکولاریسم و از کرامت انسانی. این گفتار تازه، خود نشانه تحول است. ملتی که دوباره آینده را به زبان میآورد، دیگر در انجماد باقی نمیماند.
با این همه، باید صریح بود. مرگ خامنهای به خودی خود آزادی نمیآورد. دستگاه امنیتی، شبکههای قدرت و منافع تثبیتشده همچنان پابرجا هستند. آغاز پایان، پایان نیست. اگر این انرژی اجتماعی به برنامه، سازمان و همبستگی ملی ترجمه نشود، فرصت تاریخی میتواند هدر رود. دیکتاتوریها گاه میکوشند با چهرهای تازه، همان منطق کهنه را بازتولید کنند. بنابراین هوشیاری ملی شرط نخست گذار است.
ایران اکنون در آستانه بازتعریف رابطه ملت و دولت ایستاده است. ملت ایران نشان داده که برای آزادی هزینه داده است. جاویدنامان اعتراضات، زندانیان سیاسی، خانوادههای داغدار، سرمایه اخلاقی این گذارند. این رنجها اگر به ساختن نهادی نوین منجر نشود، در حافظهای زخمی باقی خواهد ماند. اما اگر به استقرار حاکمیت قانون، استقلال دستگاه قضایی، آزادی رسانه و تضمین حقوق برابر همه شهروندان بینجامد، به ستونهای ایران نو بدل خواهد شد.
این لحظه، لحظه مسئولیت است. ملت ایران باید میان شور و عقلانیت تعادل برقرار کند. عدالت را از انتقام جدا سازد. تغییر را از هرجومرج تفکیک کند. اگر این تمایزها روشن بماند، آغاز پایان دیکتاتوری میتواند به تولد نظمی نوین و ملی بیانجامد؛ نظمی که در آن قدرت نه مقدس، بلکه پاسخگو باشد.
مرگ خامنهای یک واقعه است، اما مهمتر از آن، شکستن سایهای است که سالها بر ایران سنگینی میکرد. این شکستن سایه، نوید طلوع است. طلوعی که شاید تدریجی باشد، اما متوقفشدنی نیست. ایران، با همه زخمهایش، زنده است. ملت ایران، با همه رنجهایش، ایستاده است. و این ایستادگی، نویدبخش فصلی است که در آن آزادی، قانون و کرامت انسانی جایگزین ترس، تقدس سیاسی و سرکوب خواهد شد.
آغاز پایان دیکتاتوری، آغاز بازگشت ایران به خویشتن تاریخی خویش است؛ بازگشتی به اصل بنیادین حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش.
پاینده ایران
