ایران در نقطه عطف تاریخ؛ از جنگ ایدئولوژیک تا بحران بقا در جمهوری اسلامی

در تحلیل هر جنگی، به‌ویژه جنگی که میان یک حکومت ایدئولوژیک و مجموعه‌ای از قدرت‌های جهانی شکل می‌گیرد، نخستین خطای روش شناختی آن است که آن را به یک حادثه مقطعی یا تصمیم ناگهانی تقلیل دهیم. جنگی که در زمستان ۱۴۰۴و بهار ۱۴۰۵بر ایران کشیده شد، نه محصول یک اختلاف کوتاه مدت، بلکه نتیجه یک روند انباشتی در چهار دهه گذشته بود؛ روندی که در آن ایدئولوژی انقلابی، ساختار امنیتی منطقه، برنامه هسته‌ای، توسعه نظامی و شبکه نفوذ منطقه‌ای به تدریج به نقطه‌ای رسید که امکان مدیریت بحران از طریق دیپلماسی از میان رفت و منطق بازدارندگی جای خود را به منطق برخورد داد.

هانس مورگنتا در نظریه واقع گرایی کلاسیک تأکید می‌کند که جنگ زمانی رخ می‌دهد که توازن میان قدرت و ادراک قدرت از هم بپاشد. یعنی نه فقط قدرت واقعی، بلکه برداشت طرف مقابل از نیت و ظرفیت یک دولت تعیین کننده می‌شود. در مورد جمهوری اسلامی، مجموعه‌ای از عوامل باعث شد که در ذهن تصمیم گیران غربی و اسرائیلی، این برداشت شکل بگیرد که ایران در حال عبور از آستانه‌ای است که پس از آن مهار آن بسیار دشوار خواهد شد. در چنین شرایطی، تاریخ بارها نشان داده است که قدرت‌های بزرگ به اقدام پیش دستانه روی می‌آورند، حتی اگر این اقدام هزینه‌های سنگینی داشته باشد.

برای فهم دقیق این روند، باید چهار محور اساسی را بررسی کرد: ماهیت ایدئولوژیک سیاست خارجی جمهوری اسلامی، برنامه هسته‌ای و بحران اعتماد، توسعه توان موشکی و پهپادی، و شکل گیری شبکه نیروهای نیابتی در خاورمیانه.

۱. ایدئولوژی و سیاست خارجی انقلابی

هیچ تحلیل جدی از تقابل ایران و غرب بدون فهم ماهیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی کامل نیست. جمهوری اسلامی از آغاز نه صرفاً به عنوان یک دولت ملی، بلکه به عنوان یک انقلاب ایدئولوژیک تعریف شد. این تفاوت بنیادین است. دولت ملی معمولاً در چارچوب منافع، توازن قوا و عقلانیت سیاسی عمل می‌کند، اما حکومت انقلابی مذهبی خود را حامل رسالتی فراتر از مرزهای جغرافیایی می‌داند.

هانا آرنت در تحلیل انقلاب‌ها می‌نویسد که انقلاب‌ها در مرحله نخست، برای سرنگونی نظم پیشین شکل می‌گیرند، اما اگر در مرحله دوم به نهادسازی عقلانی نرسند، در وضعیت دائمی انقلاب باقی می‌مانند و این وضعیت دائمی، آنان را به تقابل مستمر با جهان بیرون می‌کشاند. جمهوری اسلامی دقیقاً در چنین وضعیتی قرار گرفت. شعارهایی مانند «صدور انقلاب» و «مبارزه با استکبار» نه صرفاً ابزار تبلیغاتی، بلکه بخشی از هویت رسمی نظام بود.

از منظر روانشناسی سیاسی، اریک فروم توضیح می‌دهد که نظام‌های ایدئولوژیک برای حفظ انسجام درونی، نیازمند دشمن خارجی هستند. دشمن خارجی باعث می‌شود که بحران‌های داخلی به بیرون نسبت داده شود و ساختار قدرت بتواند خود را در حالت بسیج دائمی نگه دارد. در جمهوری اسلامی نیز مفهوم «دشمن» به یکی از عناصر ثابت گفتمان رسمی تبدیل شد. آمریکا، اسرائیل، غرب و حتی گاه همسایگان منطقه‌ای در این چارچوب تعریف می‌شدند.

ساموئل هانتینگتون در نظریه برخورد تمدن‌ها اشاره می‌کند که وقتی یک حکومت هویت خود را در تقابل با یک تمدن دیگر تعریف کند، حتی اختلاف‌های محدود نیز می‌تواند به بحران بزرگ تبدیل شود. در مورد جمهوری اسلامی، تقابل با آمریکا و اسرائیل از سطح اختلاف سیاسی فراتر رفت و به سطح تقابل هویتی رسید. این امر باعث شد که حتی در دوره‌هایی که امکان کاهش تنش وجود داشت، ساختار قدرت در ایران نتواند به طور کامل به سمت سازش حرکت کند.

در این میان، باید به یک نکته مهم دیگر نیز توجه کرد. سیاست خارجی ایدئولوژیک فقط به معنای شعار نیست، بلکه بر ساختار تصمیم گیری نیز اثر می‌گذارد. در نظام‌های ایدئولوژیک، نهادهای امنیتی و نظامی اغلب نقش پررنگ‌تری نسبت به نهادهای دیپلماتیک پیدا می‌کنند. این امر در جمهوری اسلامی به وضوح دیده شد. در بسیاری از مقاطع، سیاست منطقه‌ای و امنیتی نه توسط وزارت خارجه، بلکه توسط نهادهای نظامی چون سپاه پاسداران هدایت می‌شد. این تغییر توازن، احتمال برخورد را افزایش می‌دهد، زیرا منطق نظامی با منطق دیپلماسی متفاوت است. همین نکته نیاز به تفکر عمیقی برای کشورهای چون اروپا دارد که با ساده انگاری به دنبال راه حل دیپلماتیک با وزارت خارجه جمهوری اسلامی بودند، در حالیکه تصمیم گیرنده اصلی در مسائل امنیتی جمهوری اسلامی سپاه پاسدارن است.

۲. برنامه هسته‌ای و نگرانی‌های امنیتی

برنامه هسته‌ای ایران مهم‌ترین عامل مستقیم رسیدن به نقطه جنگ بود. از دید جمهوری اسلامی، داشتن فناوری هسته‌ای بخشی از حق حاکمیت ملی و نماد استقلال محسوب می‌شد. اما از دید آمریکا و اسرائیل، احتمال دستیابی جمهوری اسلامی به توان ساخت سلاح هسته‌ای یک تهدید راهبردی بود که نمی‌توانست نادیده گرفته شود.

کنت والتز در نظریه بازدارندگی هسته‌ای معتقد است که سلاح هسته‌ای می‌تواند ثبات ایجاد کند، اما فقط در شرایطی که میان بازیگران نوعی اعتماد و توازن وجود داشته باشد. در مورد جمهوری اسلامی، چنین اعتمادی نه در داخل هسته مردمی و نه در خارج وجود نداشت. تاریخ روابط جمهوری اسلامی و آمریکا، بحران گروگان گیری، تحریم‌ها، درگیری‌های منطقه‌ای و گفتمان تند سیاسی، باعث شده بود که هر پیشرفت هسته‌ای در ایران با سوءظن شدید در غرب روبه‌رو شود.

هنری کیسینجر در کتاب نظم جهانی می‌نویسد که در سیاست بین الملل، ادراک تهدید گاه از خود تهدید مهم‌تر است. حتی اگر یک کشور واقعاً قصد ساخت سلاح نداشته باشد، اگر دیگران تصور کنند که این احتمال وجود دارد، همان تصور می‌تواند به اقدام نظامی منجر شود.

در سال‌های منتهی به جنگ، سطح غنی سازی در ایران به نقطه‌ای رسید که در ادبیات امنیتی به آن «آستانه هسته‌ای» گفته می‌شود. یعنی کشوری که هنوز سلاح ندارد، اما می‌تواند در مدت کوتاهی به آن دست یابد. برای اسرائیل، که خود را در معرض تهدید وجودی مستقیم از طرف جمهوری سالامی می‌بیند، چنین وضعیتی قابل تحمل نبود.

از منظر روانشناسی قدرت، اینجا یک چرخه خطرناک شکل می‌گیرد. جمهوری اسلامی برنامه هسته‌ای را برای افزایش امنیت خود پیش می‌برد، اما همین برنامه باعث می‌شود که دیگران احساس ناامنی کنند. آنان برای افزایش امنیت خود به فشار یا حمله متوسل می‌شوند، و این چرخه ادامه پیدا می‌کند. توماس شلینگ این وضعیت را «معضل امنیتی» می‌نامد.

۳. توسعه موشک‌های بالستیک و پهپادها

پس از تجربه جنگ ایران و عراق، ساختار نظامی جمهوری اسلامی به این نتیجه رسید که بدون توان موشکی، کشور در برابر حمله آسیب پذیر است. بنابراین توسعه موشک‌های بالستیک به یکی از اولویت‌های اصلی تبدیل شد. در سال‌های بعد، فناوری پهپادی نیز به این مجموعه اضافه شد.

از دید نظامی، این تصمیم قابل درک بود. اما در روابط بین الملل، هر ابزار دفاعی می‌تواند از نگاه طرف مقابل ابزار تهاجمی تلقی شود. توماس شلینگ در کتاب سلاح و نفوذ توضیح می‌دهد که افزایش توان تهاجمی، حتی اگر برای دفاع باشد، می‌تواند باعث ترس و واکنش پیش دستانه شود.

موشک‌های دوربرد، توان هدف قرار دادن پایگاه‌های آمریکا در منطقه، و انتقال فناوری پهپادی به گروه‌های همسو، باعث شد که نگرانی غرب و اسرائیل افزایش یابد. این نگرانی فقط درباره سلاح نبود، بلکه درباره نیت نیز بود. وقتی یک حکومت همزمان شعارهای تند سیاسی، برنامه هسته‌ای و توان موشکی داشته باشد، طرف مقابل بدترین سناریو را فرض می‌کند.

در تاریخ معاصر، بارها دیده شده که ترکیب فناوری پیشرفته و بی اعتمادی سیاسی، احتمال جنگ را افزایش می‌دهد. بحران موشکی کوبا نمونه کلاسیک این وضعیت است. در آنجا نیز مسئله فقط موشک نبود، بلکه برداشت طرف مقابل از پیام آن بود.

۴. شبکه نیروهای نیابتی در خاورمیانه

عامل دیگری که به تشدید بحران انجامید، سیاست منطقه‌ای جمهوری اسلامی بود. از دهه ۱۳۶۰به بعد، ایران تلاش کرد در منطقه شبکه‌ای از گروه‌های همسو ایجاد کند. این سیاست در تهران به عنوان «عمق استراتژیک» تعریف می‌شد، اما در واشنگتن و تل آویو به عنوان تهدید تلقی می‌شد.

زیگمونت باومن در تحلیل قدرت مدرن می‌نویسد که دولت‌هایی که احساس ناامنی می‌کنند، تمایل دارند مرزهای نفوذ خود را گسترش دهند تا تهدید را دورتر نگه دارند. اما همین گسترش می‌تواند دیگران را نگران کند و واکنش آنان را برانگیزد.

حضور نیروهای وابسته به ایران در عراق، سوریه، فلسطین، لبنان و یمن، باعث شد که تقابل میان ایران و اسرائیل از سطح سیاسی به سطح نظامی نزدیک شود. هر حمله محدود، می‌توانست به درگیری بزرگ تبدیل شود. این وضعیت به تدریج منطقه را به نقطه‌ای رساند که یک حادثه می‌توانست جنگی گسترده ایجاد کند.

در چنین شرایطی، وقتی بحران هسته‌ای، بحران داخلی و بحران منطقه‌ای همزمان شد، احتمال برخورد نظامی به شدت افزایش یافت. جنگی که در نهایت رخ داد، نتیجه یک تصمیم ناگهانی نبود، بلکه پایان یک مسیر طولانی از سوءظن، رقابت، ایدئولوژی و اشتباه محاسبه بود.

 

آیا این جنگ می‌تواند باعث سقوط جمهوری اسلامی شود

تحلیل احتمال سقوط یا بقای یک نظام سیاسی در شرایط جنگ، نیازمند نگاه همزمان به تاریخ، علوم سیاسی، روانشناسی جمعی و ساختار قدرت است. در بسیاری از تحلیل‌های سطحی، جنگ به صورت خودکار با سقوط حکومت‌ها برابر گرفته می‌شود، در حالی که تجربه قرن بیستم و بیست و یکم نشان می‌دهد که جنگ می‌تواند هم موجب فروپاشی رژیم‌ها شود و هم برعکس، به بقای آنها کمک کند. نیکولو ماکیاولی در گفتارها اشاره می‌کند که خطر خارجی گاه موجب اتحاد داخلی می‌شود و گاه شکاف‌های پنهان را آشکار می‌کند. اینکه کدام یک رخ دهد، به ماهیت حکومت، وضعیت جامعه، و توازن نیروهای داخلی بستگی دارد.

در مورد جمهوری اسلامی، مسئله پیچیده‌تر از بسیاری از نمونه‌های تاریخی است. این حکومت نه یک دیکتاتوری کلاسیک صرف است، نه یک نظام کاملاً توتالیتر، و نه یک دولت ملی معمولی. ساختار قدرت در ایران ترکیبی از ایدئولوژی، نهادهای امنیتی، شبکه‌های اقتصادی و مشروعیت مذهبی است. بنابراین، جنگ می‌تواند این ساختار را فروبپاشد، اما می‌تواند آن را سخت‌تر نیز بکند. برای فهم این وضعیت، باید دو سناریوی اصلی را جداگانه بررسی کرد.

سناریوی اول: سقوط رژیم

تاریخ نشان می‌دهد که جنگ زمانی به سقوط یک حکومت منجر می‌شود که سه شرط همزمان شکل بگیرد: شکست نظامی، بحران اقتصادی شدید، و از دست رفتن مشروعیت در میان مردم. اگر این سه عامل به هم برسند، حتی قدرتمندترین نظام‌ها نیز می‌توانند فروبریزند.

نمونه کلاسیک، سقوط امپراتوری روسیه در سال ۱۹۱۷است. جنگ جهانی اول فشار اقتصادی و نظامی عظیمی ایجاد کرد، ارتش فرسوده شد، و مردم دیگر حاضر به تحمل وضعیت نبودند. لنین در تحلیل آن دوره می‌نویسد که انقلاب زمانی ممکن شد که حکومت دیگر نتوانست حکومت کند و مردم دیگر نخواستند اطاعت کنند.

در مورد ایران، نشانه‌هایی از این وضعیت پیش از جنگ نیز دیده می‌شد. اعتراضات سراسری که از دسامبر ۲۰۲۵آغاز شد، نشان داد که شکاف میان جامعه و حکومت عمیق است. گزارش‌های بین‌المللی در ژانویه ۲۰۲۶از بحران مشروعیت سخن گفتند و تأکید کردند که اعتراضات فقط اقتصادی نبود، بلکه به کلیت نظام سیاسی اعتراض داشت.

از منظر روانشناسی سیاسی، وقتی مردم به این نتیجه برسند که حکومت قادر به تأمین امنیت و آینده نیست، وفاداری جمعی از بین می‌رود. گوستاو لوبون در روانشناسی توده‌ها می‌نویسد که توده‌ها تا زمانی از قدرت اطاعت می‌کنند که آن را قدرتمند بدانند. وقتی تصویر قدرت فروبپاشد، سقوط می‌تواند بسیار سریع رخ دهد.

جنگ خارجی می‌تواند این تصویر را بشکند. اگر حملات نظامی باعث شود که ارتش و نیروهای امنیتی دچار ضعف شوند، و اگر مردم احساس کنند که ادامه حکومت به معنای ادامه ویرانی است، احتمال شورش گسترده افزایش می‌یابد. در چنین حالتی، حتی یک جرقه می‌تواند به انفجار اجتماعی تبدیل شود.

عامل مهم دیگر، شکاف در درون ساختار قدرت است. در بسیاری از سقوط‌های تاریخی، رژیم نه فقط به علت فشار مردم، بلکه به علت اختلاف در میان نخبگان فروپاشیده است. اگر بخشی از نیروهای نظامی یا سیاسی به این نتیجه برسند که ادامه وضع موجود خطرناک‌تر از تغییر است، امکان فروپاشی افزایش می‌یابد.

در جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران ستون اصلی قدرت است. اگر این ستون دچار اختلاف یا فرسایش شود، توازن قدرت به سرعت تغییر می‌کند. تجربه سقوط رژیم‌های اقتدارگرا نشان می‌دهد که لحظه تعیین کننده زمانی است که نیروهای مسلح دیگر حاضر به سرکوب کامل مردم نباشند.

از نظر اقتصادی نیز جنگ می‌تواند فشار را به نقطه غیرقابل تحمل برساند. زیرساخت‌های آسیب دیده، کاهش درآمد، تورم شدید و کمبود کالا، می‌تواند جامعه را به مرحله‌ای برساند که ادامه وضعیت برای اکثریت غیرقابل قبول شود. در چنین شرایطی، سقوط رژیم نه به علت یک عامل، بلکه به علت همزمانی چند بحران رخ می‌دهد.

سناریوی دوم: بقای رژیم

با وجود تمام عوامل بالا، تاریخ نشان می‌دهد که جنگ همیشه به سقوط حکومت‌ها منجر نمی‌شود. در بسیاری از موارد، جنگ باعث شده که حکومت‌ها حتی اقتدارگرا‌تر شوند. جورج اورول در تحلیل حکومت‌های ایدئولوژیک می‌نویسد که جنگ می‌تواند بهترین ابزار برای کنترل جامعه باشد، زیرا ترس، مردم را به اطاعت وادار می‌کند.

در نظام‌هایی که ساختار امنیتی قوی دارند، جنگ اغلب بهانه‌ای برای بستن فضای سیاسی می‌شود. حکومت می‌تواند مخالفان را به همکاری با دشمن متهم کند، رسانه‌ها را محدود کند، و کنترل بیشتری بر جامعه اعمال کند. این روند در بسیاری از کشورها دیده شده است.

در مورد جمهوری اسلامی، چند عامل می‌تواند به بقای رژیم کمک کند.

نخست، ساختار امنیتی گسترده. سپاه، بسیج، نیروهای اطلاعاتی و دستگاه قضایی شبکه‌ای ایجاد کرده‌اند که امکان کنترل جامعه را افزایش می‌دهد. حتی اگر بخش‌هایی از کشور آسیب ببیند، این شبکه می‌تواند نظم داخلی را حفظ کند.

دوم، ترس از بی‌ثباتی. در بسیاری از کشورها، مردم حتی اگر از حکومت ناراضی باشند، از فروپاشی کامل می‌ترسند. تجربه عراق، سوریه و لیبی نشان داده که سقوط حکومت می‌تواند به هرج و مرج طولانی منجر شود. این ترس می‌تواند باعث شود که بخشی از جامعه از تغییر ناگهانی حمایت نکند.

سوم، استفاده حکومت از احساسات ملی. حتی مخالفان یک حکومت نیز ممکن است در برابر حمله خارجی احساس دفاع از کشور داشته باشند. این پدیده در روانشناسی سیاسی شناخته شده است. کارل اشمیت می‌گوید که در شرایط جنگ، مرز میان دوست و دشمن دوباره تعریف می‌شود و حکومت می‌تواند خود را نماینده ملت معرفی کند.

چهارم، نبود اپوزیسیون متحد. یکی از عواملی که در سقوط رژیم‌ها نقش مهم دارد، وجود نیروی جایگزین است. اگر مخالفان پراکنده باشند و برنامه مشترک نداشته باشند، حتی حکومت ضعیف نیز می‌تواند باقی بماند. تجربه بسیاری از انقلاب‌های ناکام نشان می‌دهد که نبود رهبری واحد، می‌تواند فرصت تغییر را از بین ببرد.

پنجم، حمایت یا سکوت برخی قدرت‌های خارجی. در سیاست بین‌الملل، سقوط یک حکومت همیشه فقط به عوامل داخلی بستگی ندارد. اگر قدرت‌های بزرگ به این نتیجه برسند که فروپاشی کامل می‌تواند بی‌ثباتی خطرناک ایجاد کند، ممکن است به دنبال تغییر محدود باشند نه سقوط کامل.

در چنین حالتی، جنگ می‌تواند به جای پایان حکومت، به بازسازی آن در شکل سخت‌تر منجر شود. یعنی نظامی که آسیب دیده، اما با کنترل شدیدتر ادامه می‌دهد.

قرائن غلبه سناریوی فروپاشی: چرا کفه تاریخ بیش از گذشته به زیان جمهوری اسلامی سنگین شده است

با این همه، اگر بخواهیم از سطح صورت‌بندی نظری دو سناریو عبور کنیم و به سنجش وزن واقعی احتمالات برسیم، باید میان «سقوط فوری» و «سقوط تاریخی» تمایز بگذاریم. سقوط فوری به معنای فروپاشی ناگهانی دستگاه قدرت در ظرف چند روز یا چند هفته است. سقوط تاریخی اما مرحله‌ای است که در آن رژیم، هرچند هنوز بر اهرم‌های سرکوب، تبلیغات و بوروکراسی مسلط است، دیگر توان بازتولید مشروعیت، ترمیم انسجام درونی و احیای افق آینده را از دست می‌دهد. در چنین وضعیتی، نظام ممکن است برای مدتی بماند، اما دیگر مانند یک نظم باثبات حکومت نمی‌کند، بلکه چونان سازه‌ای فرسوده بر لبه پرتگاه ادامه می‌دهد. در مورد جمهوری اسلامی، داده‌های معتبر موجود تا ۱۳مارس ۲۰۲۶هنوز از فروپاشی آنی سخن نمی‌گویند. حتی ارزیابی اطلاعاتی آمریکا نیز، چنان نشان می دهد که حکومت ایران در این مقطع در معرض سقوط فوری نیست و همچنان ابزار کنترل جامعه را حفظ کرده است. اما همین ارزیابی، در کنار مجموعه‌ای از نشانه‌های داخلی و خارجی، چیزی عمیق‌تر را آشکار می‌کند: جمهوری اسلامی وارد مرحله‌ای از فرسایش ساختاری شده که با بحران‌های پیشین تفاوت ماهوی دارد. به بیان روشن‌تر، شاید نتوان از سرنگونی لحظه‌ای سخن گفت، اما می‌توان با استدلالی محکم گفت که پایه‌های دوام بلندمدت آن بیش از هر زمان دیگر سست شده است.

نخستین قرینه مهم، بحران مشروعیت داخلی است. ماکس وبر در تحلیل انواع اقتدار، میان سلطه متکی بر باور و سلطه متکی بر اجبار تمایز می‌گذارد. حکومتی که هنوز از سرمایه مشروعیت برخوردار است، در بزنگاه جنگ نیز می‌تواند توده‌ای از وفاداری را بسیج کند. اما حکومتی که برای حفظ خیابان ناچار از سرکوب خونین، قطع ارتباطات و انبوه بازداشت‌ها شود، در حقیقت از قلمرو رضایت عمومی خارج شده و به قلمرو ترس رانده شده است. اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶در ایران، که به همه ۳۱استان کشیده شد، با شعارهایی علیه کلیت نظام، سیاست منطقه‌ای و حتی رأس هرم قدرت همراه بود؛ که می توان این وضعیت را آشکارا «بحران مشروعیت» توصیف کرد. هنگامی که در یک نظام سیاسی، اعتراض اقتصادی با سرعت به نفی نظم سیاسی تبدیل می‌شود، این نشان می‌دهد که نارضایتی صرفاً متوجه کارگزاران نیست، بلکه متوجه اصل ساختار است. چنین نظمی ممکن است با خشونت بماند، اما از منظر تاریخی وارد فاز زوال شده است. هانا آرنت در تحلیل نظام‌های مبتنی بر زور یادآوری می‌کند که خشونت می‌تواند قدرت را موقتاً جانشین شود، اما قادر نیست آن را خلق کند. این نکته درباره جمهوری اسلامی امروز، بیش از هر زمان دیگری مصداق یافته است.

دومین قرینه، فرسایش پایگاه وفادار رژیم است. همه حکومت‌های ایدئولوژیک، حتی زمانی که از اکثریت اجتماعی فاصله می‌گیرند، بر یک «هسته سخت» تکیه می‌کنند؛ هسته‌ای مرکب از نیروهای امنیتی، بدنه ایدئولوژیک، ذی‌نفعان اقتصادی و شبکه‌های تبلیغاتی. راز ماندگاری بسیاری از رژیم‌ها نه محبوبیت عمومی، بلکه وفاداری همین اقلیت سازمان‌یافته بوده است. در تحلیل‌های جدید مربوط به تحولات ایران در سال ۲۰۲۶ نیز به همین نکته اشاره شده که جمهوری اسلامی همزمان با فشار خارجی، با نشانه‌هایی از فرسایش در میان لایه‌های سنتی حامی خود روبه‌رو شده است؛ لایه‌هایی که در دهه‌های گذشته ستون اصلی ثبات نظام به شمار می‌رفتند. این تحول از نظر جامعه‌شناسی قدرت بسیار تعیین‌کننده است. آنتونیو گرامشی در بحث هژمونی نشان می‌دهد که سلطه پایدار، فقط با زور حفظ نمی‌شود، بلکه نیازمند نوعی رضایت سازمان‌یافته است. هنگامی که حتی همین رضایت محدود در میان بدنه مؤمن به نظام نیز ترک برمی‌دارد، حکومت از «هژمونی ناقص» به «محاصره امنیتی» سقوط می‌کند. این همان لحظه‌ای است که رژیم دیگر از درون خود نیز احساس استحکام نمی‌کند.

سومین قرینه، شکاف در رأس هرم قدرت است. مونتسکیو در تحلیل حکومت‌های استبدادی تصریح می‌کند که این نظام‌ها بیش از هر چیز بر وحدت فرمان و تمرکز اراده متکی‌اند. در چنین ساختارهایی، مشروعیت نه از طریق رقابت آزاد سیاسی، بلکه از طریق انسجام در رأس هرم و انتقال بی‌چالش قدرت بازتولید می‌شود. هرگاه این وحدت در سطح رهبری دچار تزلزل شود، سلسله‌مراتب اطاعت در سراسر نظام آسیب می‌بیند. نشانه‌هایی که در ماه‌های اخیر از اختلاف نظر میان نهادهای روحانی، سیاسی و نظامی درباره نحوه اداره کشور و مسئله جانشینی دیده می‌شود، نشان می‌دهد که مسئله صرفاً تغییر یک فرد در رأس قدرت نیست، بلکه مسئله بحران در منبع مشروعیت است. جمهوری اسلامی از آغاز کوشیده بود تلفیقی از مشروعیت فقهی، اقتدار انقلابی و قدرت امنیتی ایجاد کند. این ترکیب تا زمانی کارآمد بود که میان این سه عنصر نوعی تعادل برقرار بود. اما هنگامی که فشار خارجی، بحران داخلی و مسئله جانشینی همزمان رخ می‌دهد، این تعادل به هم می‌خورد. اگر انتخاب رهبر جدید بیش از آنکه نتیجه اجماع دینی و سیاسی باشد، محصول ضرورت‌های امنیتی و موازنه قدرت در درون نهادهای نظامی باشد، آنگاه نظام از «حکومت مبتنی بر مشروعیت ایدئولوژیک» به سوی «اقتدار متکی بر سازمان امنیتی» حرکت می‌کند. این دگرگونی ممکن است در کوتاه‌مدت توان سرکوب را افزایش دهد، اما در بلندمدت منابع سنتی بازتولید اقتدار را تضعیف می‌کند. به تعبیر هانا آرنت، هرچه یک حکومت بیشتر به خشونت متکی شود، به همان اندازه از قدرت واقعی تهی‌تر می‌شود؛ زیرا قدرت بر پذیرش استوار است، نه بر اجبار. هنگامی که اجبار جای پذیرش را بگیرد، دوام حکومت دیگر به استحکام درونی آن وابسته نیست، بلکه به میزان توانایی‌اش در مهار بحران وابسته می‌شود، و این وضعیتی است که در تاریخ اغلب نشانه ورود یک نظام به مرحله فرسایش نهایی بوده است.

چهارمین قرینه، آسیب‌پذیری هسته سخت نظامی است. در دهه‌های گذشته، سپاه پاسداران مهم‌ترین ستون بقای جمهوری اسلامی بوده است؛ نه فقط به عنوان نیروی نظامی، بلکه به عنوان بازیگر اقتصادی، امنیتی، اطلاعاتی و ایدئولوژیک. اما جنگ اخیر درست همین ستون را آماج گرفته است. وقتی فرماندهی، مراکز راهبردی و زنجیره‌های فرمان و کنترل هدف قرار می‌گیرند، مسئله فقط از دست رفتن تجهیزات نیست، بلکه اختلال در احساس مصونیت است. گوستاو لوبون در روانشناسی توده‌ها می‌نویسد که اقتدار تا زمانی پابرجاست که تصویر قدرت پابرجا باشد. هنگامی که این تصویر در برابر چشم مردم و حتی در برابر چشم نیروهای خود رژیم ترک بردارد، تأثیر روانی آن کمتر از اثر نظامی نیست. جمهوری اسلامی سال‌ها کوشید خود را به عنوان قدرتی نفوذناپذیر، انتقام‌گیر و دارای عمق راهبردی به نمایش بگذارد. اما همین که جنگ توانسته باشد فرماندهی را بلرزاند، زنجیره جانشینی را پرتنش کند و سپاه را به محور بی‌چون‌وچرای بقا بدل سازد، خود نشانه شکنندگی است. زیرا هر چه یک نظام به یک نهاد محدودتر وابسته‌تر شود، آسیب‌پذیری‌اش در برابر بحران درونی آن نهاد بیشتر می‌شود.

پنجمین قرینه، از دست رفتن افق عادی‌سازی در سطح بین‌المللی است. یکی از تفاوت‌های مهم میان بحران‌های پیشین جمهوری اسلامی و وضعیت کنونی این است که در گذشته، حتی پس از تنش‌های شدید، هنوز روزنه‌ای برای معامله، کاهش فشار و تنفس اقتصادی وجود داشت. اما امروز رژیم همزمان با جنگ خارجی و سرکوب داخلی، در لایه‌های مختلف با انزوایی عمیق‌تر روبه‌رو شده است. تصمیم اتحادیه اروپا برای تحریم ۱۹مقام و نهاد ایرانی به دلیل نقض جدی حقوق بشر در میانه همین جنگ، پیامی روشن دارد: حتی در وضعیتی که مسئله امنیت منطقه‌ای در اوج است، پرونده سرکوب داخلی جمهوری اسلامی همچنان فعال و زنده است. این بدین معناست که رژیم دیگر نمی‌تواند امید داشته باشد که با تکیه بر شرایط جنگی، مسئله مشروعیت داخلی‌اش در جهان به حاشیه رانده شود. از منظر اقتصاد سیاسی، چنین حکومتی نه فقط برای بقا، بلکه حتی برای بازسازی حداقلی نیز با مشکل رو‌به‌رو خواهد بود؛ زیرا سرمایه، اعتماد، مشروعیت و رابطه پایدار بین‌المللی، همگی به شدت تضعیف شده‌اند.

ششمین قرینه، مسئله آلترناتیو است؛ و اینجا باید با نهایت دقت سخن گفت. در تحلیل گذار، یکی از خطاهای رایج آن است که یا از نبود آلترناتیو به عنوان دلیل قطعی بقا سخن بگوییم، یا از وجود آلترناتیو به شکلی اغراق‌آمیز و تبلیغاتی. حقیقت پیچیده‌تر است. اما این نیز به همان اندازه واقعی است که در میان چهره‌های اپوزیسیون، شاهزاده رضا پهلوی به برجسته‌ترین، شناخته‌شده‌ترین و از نظر نمادین مؤثرترین چهره بدل شده است. رویترز در ۱۱ژانویه از ایشان به عنوان صدایی برجسته در میان اپوزیسیون پراکنده نام برده و در همان روزها گزارش کرد که در اعتراضات، شعارهای هوادار پادشاهی و نام شاهزاده رضا پهلوی شنیده شده است. این وضعیت فقط در محبوبیت فردی نیست، بلکه در کارکرد نمادین آن است. در لحظه‌های گذار، همیشه پیش از آنکه «نهاد جانشین» ساخته شود، «تصور جانشین» شکل می‌گیرد. شاهزاده رضا پهلوی امروز برای بخش مهمی از مخالفان، حامل همین تصور است: تصور یک گذار ملی، سکولار، غیرروحانی و معطوف به دولت مدرن. این وضعیت از بن‌بست ذهنی «جمهوری اسلامی یا خلأ» عبور کرده است. و همین عبور، از منظر روانشناسی سیاسی، خود عاملی مهم در تضعیف رژیم است. زیرا بخشی از قدرت هر نظامی از این باور تغذیه می‌کند که «بدیلی وجود ندارد». هر جا این باور فروبپاشد، ترس از گذار کاهش می‌یابد.

هفتمین قرینه، تحول روانی جامعه است. جمهوری اسلامی سال‌ها از ترس دوگانه تغذیه کرده است: ترس از جنگ و ترس از هرج‌ومرج پس از خود. اما هنگامی که خودِ حکومت کشور را هم به آستانه جنگ و هم به آستانه فروپاشی اقتصادی و اجتماعی رسانده، این ابزار روانی تدریجاً کارایی سابق را از دست می‌دهد. جامعه‌ای که دیگر در وضع موجود امنیت، رفاه و افق آینده نمی‌بیند، دیر یا زود از منطق «تحمل برای اجتناب از بدتر» عبور می‌کند. اریک فروم در گریز از آزادی توضیح می‌دهد که انسان‌ها گاه به دلیل ترس از ناامنی به اقتدار پناه می‌برند، اما وقتی همان اقتدار خود منبع اصلی ناامنی شود، پیوند روانی میان توده و قدرت سست می‌گردد. در ایران امروز، ترکیب سرکوب داخلی، بحران اقتصادی، تحقیر ملی، جنگ و انزوای بین‌المللی، به تدریج همین پیوند روانی را فرسوده کرده است. از این منظر، حتی اگر رژیم در کوتاه‌مدت بماند، دیگر بر زیربنای روانی پیشین حکومت نخواهد کرد.

از مجموع این قرائن می‌توان به نتیجه‌ای محتاطانه اما روشن رسید. هنوز برای داوری قطعی درباره زمان و چگونگی سقوط زود است، و هر تحلیل مسئولانه باید از قطعیت‌گویی خام پرهیز کند. اما به همان اندازه نیز خطاست اگر تصور شود جمهوری اسلامی، صرفاً چون هنوز فرو نریخته، پس توان بازسازی پایدار خویش را دارد. رژیمی که در آنِ واحد با بحران مشروعیت، فرسایش بدنه وفادار، شکاف در رأس، تمرکز افراطی بر نهاد امنیتی، انزوای فزاینده جهانی و شکل‌گیری یک تصور قابل‌فهم از آلترناتیو روبه‌رو شده، وارد مرحله‌ای از فرسایش برگشت‌ناپذیر شده است. شاید این فرسایش به فروپاشی آنی منجر نشود، اما وزن تاریخ دیگر به سود ثبات آن کار نمی‌کند. در چنین شرایطی، سناریوی سقوط، دیگر صرفاً یک آرزو یا شعار سیاسی نیست، بلکه به تدریج به یکی از محتمل‌ترین افق‌های تحولی ایران بدل می‌شود؛ افقی که در آن، نقش شاهزاده رضا پهلوی به عنوان برجسته‌ترین چهره نمادین و سیاسی اپوزیسیون، با تبدیل شدن به محور همگرایی ملی، می‌تواند از سطح نماد به سطح کارکرد تاریخی نیز ارتقا یابد.


آیا این جنگ نتیجه تحریک اپوزیسیون بود

یکی از بحث‌برانگیزترین پرسش‌هایی که همزمان با آغاز جنگ میان جمهوری اسلامی و ائتلاف آمریکا و اسرائیل مطرح شد، این بود که آیا این درگیری نتیجه مستقیم سیاست‌های حکومت ایران بوده یا آنکه مخالفان جمهوری اسلامی، به‌ویژه اپوزیسیون خارج از کشور، در شکل‌گیری فضای منتهی به جنگ نقش تعیین‌کننده داشته‌اند. این پرسش صرفاً یک بحث سیاسی روزمره نیست، بلکه ریشه در یک الگوی شناخته‌شده در تاریخ حکومت‌های ایدئولوژیک دارد. در بسیاری از نظام‌های اقتدارگرا، هنگامی که کشور وارد بحران خارجی می‌شود، حاکمیت می‌کوشد مسئولیت را از دوش خود بردارد و آن را به «دشمنان داخلی» نسبت دهد. از نظر روانشناسی سیاسی، این واکنش کاملاً قابل پیش‌بینی است، زیرا پذیرش اینکه سیاست‌های رسمی یک حکومت کشور را به جنگ رسانده، به معنای اعتراف به خطای راهبردی است؛ و حکومت‌های ایدئولوژیک به سختی چنین اعترافی را می‌پذیرند.

برای بررسی این موضوع باید از فضای تبلیغاتی فاصله گرفت و به قواعد واقعی روابط بین‌الملل رجوع کرد. در نظریه واقع‌گرایی، که از هابز و ماکیاولی تا مورگنتا و والتز ادامه یافته، اصل اساسی این است که جنگ‌ها را دولت‌ها آغاز می‌کنند، نه مخالفان سیاسی. اپوزیسیون، حتی اگر قدرتمند باشد، فاقد ابزارهای رسمی تصمیم‌گیری در نظام بین‌الملل است. هیچ گروه مخالفی، بدون اراده یک دولت، قادر به آغاز عملیات نظامی در مقیاس جنگ نیست. از همین رو، نسبت دادن جنگ به اپوزیسیون، بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، یک روایت سیاسی است که برای مصرف داخلی ساخته می‌شود.

با این حال، برای رسیدن به یک تحلیل دقیق‌تر، باید نقش اپوزیسیون را به‌طور کامل نفی نکرد. در تاریخ، بارها دیده شده که نیروهای مخالف یک حکومت توانسته‌اند بر افکار عمومی جهانی اثر بگذارند، دولت‌های خارجی را به اعمال فشار تشویق کنند، یا با برجسته کردن نقض حقوق بشر و تهدیدهای امنیتی، زمینه تصمیم‌های سخت‌تر را فراهم کنند. اما تفاوت مهمی وجود دارد میان «تأثیرگذاری بر فضای سیاسی» و «ایجاد جنگ». این دو را نباید با هم اشتباه گرفت.

از منظر نظری، هنری کیسینجر در تحلیل تصمیم‌های جنگی تأکید می‌کند که دولت‌ها زمانی به اقدام نظامی دست می‌زنند که به این نتیجه برسند هزینه عدم اقدام از هزینه اقدام بیشتر است. این تصمیم بر اساس محاسبه قدرت، امنیت و منافع گرفته می‌شود، نه صرفاً بر اساس فشار مخالفان یک کشور. در مورد جمهوری اسلامی نیز، مجموعه‌ای از عوامل شامل برنامه هسته‌ای، توسعه موشکی، نفوذ منطقه‌ای، و افزایش تنش‌های نظامی در خاورمیانه، در سال‌های اخیر به تدریج این برداشت را در واشنگتن و تل‌آویو تقویت کرد که وضعیت در حال رسیدن به نقطه‌ای است که اگر اقدامی صورت نگیرد، مهار آن دشوارتر خواهد شد.

در چنین فضایی، اعتراضات داخلی ایران در زمستان ۲۰۲۵و سرکوب شدید آنها نیز در شکل‌گیری نگاه بین‌المللی بی‌تأثیر نبود. در گزارش‌های منتشرشده در آن زمان، بارها به این موضوع اشاره شد که حکومت ایران با بحران مشروعیت داخلی روبه‌رو شده و شکاف میان دولت و جامعه عمیق‌تر از گذشته است. این مسئله می‌تواند در محاسبات قدرت‌های خارجی نقش داشته باشد، زیرا نشان می‌دهد که حکومت در داخل نیز با چالش روبه‌رو است. اما حتی در اینجا نیز باید دقیق بود. این امر ممکن است بر زمان‌بندی یا ارزیابی شرایط اثر بگذارد، اما به خودی خود علت جنگ نیست.

از منظر روانشناسی سیاسی، تمایل حکومت‌ها به نسبت دادن بحران به دشمن داخلی، ریشه در سازوکار دفاعی قدرت دارد. زیگموند فروید در تحلیل مکانیزم‌های دفاعی توضیح می‌دهد که انسان در مواجهه با شکست یا تهدید، گاه به فرافکنی روی می‌آورد. یعنی به جای پذیرش مسئولیت، عامل بیرونی را مقصر می‌داند. این سازوکار در سطح فردی و جمعی دیده می‌شود. در سطح حکومت نیز، فرافکنی می‌تواند به صورت متهم کردن مخالفان، رسانه‌ها یا قدرت‌های خارجی ظاهر شود.

در تاریخ معاصر، نمونه‌های فراوانی از این پدیده وجود دارد. حکومت آلمان در سال‌های پایانی جنگ جهانی اول، شکست را به «خنجر از پشت» نسبت داد. در بسیاری از رژیم‌های اقتدارگرا، هر بحران اقتصادی یا نظامی به توطئه دشمنان داخلی نسبت داده شده است. این روایت‌ها معمولاً برای حفظ انسجام درونی ساخته می‌شوند، نه برای توضیح واقعی رویدادها.

در مورد جمهوری اسلامی، نسبت دادن جنگ به اپوزیسیون چند کارکرد سیاسی دارد. نخست، این روایت می‌تواند مسئولیت سیاست خارجی پرتنش را از دوش حکومت بردارد و آن را به «دشمنان ملت» نسبت دهد. دوم، می‌تواند فضای داخلی را امنیتی‌تر کند و هر صدای مخالفی را به همکاری با دشمن متهم سازد. سوم، می‌تواند بخشی از جامعه را که از جنگ نگران است، به سمت حمایت از حکومت سوق دهد. در روانشناسی سیاسی، این وضعیت را «بسیج از طریق تهدید» می‌نامند. یعنی حکومت با برجسته کردن خطر خارجی، تلاش می‌کند اختلاف‌های داخلی را کاهش دهد.

اما در یک تحلیل حرفه‌ای، نمی‌توان نقش سیاست‌های رسمی جمهوری اسلامی را نادیده گرفت. چهار دهه تقابل با آمریکا و اسرائیل، برنامه هسته‌ای مناقشه‌برانگیز، توسعه موشکی، و حضور نظامی در منطقه، عواملی هستند که بارها در گزارش‌های بین‌المللی به عنوان دلایل اصلی افزایش تنش ذکر شده‌اند. حتی اگر مخالفان حکومت از فشار خارجی استقبال کرده باشند، این واقعیت تغییر نمی‌کند که تصمیم نهایی برای حمله، در اتاق‌های تصمیم‌گیری دولت‌ها گرفته می‌شود، نه در میان فعالان سیاسی.

از سوی دیگر، باید به پیچیدگی موضع مخالفان جمهوری اسلامی نیز توجه کرد. همه مخالفان یک نظر واحد ندارند. بخشی از اپوزیسیون معتقد است که فشار خارجی می‌تواند حکومت را تضعیف کند و زمینه تغییر را فراهم سازد. بخشی دیگر نگران است که جنگ به ویرانی کشور و طولانی شدن گذار سیاسی منجر شود. این اختلاف نظر در میان مخالفان، نشان می‌دهد که اپوزیسیون نه یک نیروی واحد است و نه قدرتی دارد که بتواند به تنهایی مسیر جنگ یا صلح را تعیین کند.

در تحلیل نهایی، باید میان علت و بهانه تفاوت گذاشت. در بسیاری از جنگ‌ها، دولت‌ها برای اقدام نظامی بهانه‌هایی پیدا می‌کنند، اما علت اصلی معمولاً در ساختار قدرت و تضادهای راهبردی نهفته است. در مورد ایران نیز، حتی اگر اعتراضات داخلی، فعالیت مخالفان، یا فشار رسانه‌ای در فضای سیاسی اثر گذاشته باشد، علت اصلی رسیدن به نقطه جنگ را باید در مجموعه‌ای از تصمیم‌های راهبردی در طول دهه‌ها جست‌وجو کرد. سیاست خارجی ایدئولوژیک، بحران هسته‌ای، رقابت منطقه‌ای و بی‌اعتمادی عمیق میان ایران و غرب، شرایطی ایجاد کرد که در نهایت امکان کنترل بحران از میان رفت.

بنابراین، نسبت دادن جنگ به اپوزیسیون، بیش از آنکه یک تحلیل علمی باشد، بخشی از نبرد روایت‌هاست. در میدان سیاست، روایت‌ها گاه به اندازه واقعیت اهمیت دارند، اما برای فهم تاریخ، باید از روایت عبور کرد و به ساختارها نگاه کرد. جنگ زمانی رخ می‌دهد که مجموعه‌ای از عوامل به نقطه‌ای برسد که تصمیم‌گیران احساس کنند راه دیگری باقی نمانده است. در چنین لحظه‌ای، نه یک فرد، نه یک گروه مخالف، و نه یک شعار، بلکه کل مسیر طی‌شده در سال‌های گذشته، نتیجه خود را نشان می‌دهد.

 

ایران پس از جنگ: بازسازی نظم سیاسی، ترمیم روان جمعی و سرنوشت دولت در ایرانِ پساجمهوری اسلامی

هیچ جنگی، حتی اگر با هدف محدود و با فهرستی مشخص از اهداف امنیتی و نظامی آغاز شود، در نهایت تنها به نتایج صرفاً نظامی ختم نمی‌شود. جنگ، پیش از آنکه مرزها را جابه‌جا کند، درک یک ملت از امنیت، اقتدار، دولت و آینده را دگرگون می‌سازد. تجربه قرن بیستم و دهه‌های آغازین قرن بیست و یکم نشان داده است که پیامد واقعی جنگ نه فقط در میدان نبرد، بلکه در لایه‌های عمیق‌تر جامعه، در ساخت روانی مردم، در سازوکار فرماندهی، در مشروعیت دولت و در امکان یا امتناع بازسازی خود را آشکار می‌کند. آلمان پس از ۱۹۴۵، ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم، عراق پس از ۲۰۰۳و سوریه پس از ۲۰۱۱هر یک به شکلی متفاوت نشان دادند که پایان جنگ الزاماً به معنای پایان بحران نیست، بلکه آغاز مرحله‌ای دشوارتر در بازتعریف نظم سیاسی و اجتماعی است. در مورد ایران نیز، حتی اگر جنگ به تغییر رژیم منجر شود یا نشود، کشور وارد مرحله‌ای خواهد شد که می‌توان آن را نه صرفاً «مرحله پس از شوک»، بلکه مرحله بازآرایی اقتدار، بازسازی دولت و آزمون ظرفیت ملی برای عبور از ویرانی سیاسی نامید.

زیرساخت‌های ملی و دامنه واقعی آسیب‌ها

تا این لحظه، داده‌های معتبر نشان می‌دهند که اهداف اصلی حملات، نه به صورت فراگیر زیرساخت‌های ملی و انرژی، بلکه مراکز هسته‌ای، ساختار فرماندهی، نهادهای نظامی و امنیتی، رهبران و ابزارهای سرکوب جمهوری اسلامی بوده‌اند. در گزارش‌ها و تحلیل‌های منتشرشده درباره این درگیری، از «هدف قرار گرفتن ساختار قدرت در ایران» سخن گفته شده و همچنین اشاره شده است که برخی ایست‌های بازرسی وابسته به سپاه و بسیج نیز در فهرست اهداف قرار داشته‌اند. حتی در مورد جزیره خارگ، که به دلیل نقش آن در صادرات نفت ایران اهمیتی استراتژیک دارد، تأکید شده است که حملات متوجه اهداف نظامی بوده و تأسیسات اصلی نفتی آن به صورت مستقیم هدف قرار نگرفته‌اند. بنابراین، در تحلیل وضعیت ایران پس از جنگ، باید میان «آسیب بالفعل» و «خطر بالقوه» تمایز گذاشت. آنچه تاکنون رخ داده، بیش از آنکه نابودی گسترده زیرساخت‌های ملی باشد، ضربه به ستون فقرات امنیتی و سرکوب‌گر نظام بوده است.

از منظر نظری، این تمایز بسیار مهم است. در جنگ‌های معاصر، گاه هدف اولیه نه فلج کردن کل کشور، بلکه شکستن دستگاه تصمیم‌گیری و برهم زدن توازن روانی و امنیتی در مرکز قدرت است. به تعبیر توماس شلینگ، در بسیاری از جنگ‌های مدرن، «قدرت اجبار» فقط از نابودی فیزیکی نمی‌آید، بلکه از توان تأثیرگذاری بر محاسبه دشمن ناشی می‌شود. به همین دلیل، حمله به مرکز فرماندهی، رهبران، دستگاه امنیتی و سازمان‌های سرکوب می‌تواند از نظر سیاسی اثری به مراتب بیشتر از تخریب فوری زیرساخت‌های عمومی داشته باشد. در مورد ایران، تا این لحظه جنگ بیشتر از آنکه جنگ علیه جامعه ایران باشد، جنگ علیه معماری سخت قدرت جمهوری اسلامی بوده است.

ارتش، سپاه و ساختار امنیتی

یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها درباره ایران پس از جنگ، نه وضعیت نیروگاه‌ها و پالایشگاه‌ها، بلکه سرنوشت ساختار مسلح و امنیتی کشور است. در بسیاری از تجربه‌های تاریخی، مسئله تعیین‌کننده در فردای جنگ این بوده که آیا نیروی نظامی کشور می‌تواند به یک ستون ملی برای ثبات بدل شود یا در درون خود دچار انشقاق و فروپاشی می‌گردد. در ایران، مسئله از این نیز پیچیده‌تر است، زیرا کشور با یک نیروی مسلح واحد مواجه نیست، بلکه با ارتش، سپاه پاسداران، بسیج و شبکه اطلاعاتی موازی روبه‌روست. حملات اخیر نیز عمدتاً همین هسته سخت را نشانه گرفته‌اند. در گزارش‌ها و تحلیل‌های مربوط به روند جنگ اشاره شده است که در جریان درگیری‌ها، نقش سپاه در تصمیم‌گیری‌های کلان پررنگ‌تر شده و همزمان بخش‌هایی از ساختار قدرت ایران زیر فشار مستقیم نظامی قرار گرفته است. این بدان معناست که پرسش اصلی در ایران پس از جنگ، نه فقط بازسازی نهاد نظامی، بلکه تعیین نسبت میان ارتش ملی، سپاه ایدئولوژیک و امکان برقراری انحصار مشروع خشونت در یک نظم تازه خواهد بود.

ماکس وبر در تعریف کلاسیک دولت می‌گوید دولت نهادی است که انحصار مشروع اعمال زور را در قلمرو خود حفظ می‌کند. در جمهوری اسلامی، این انحصار از ابتدا به شکلی دوپاره و ایدئولوژیک سازمان یافت. ارتش، به عنوان نهادی کلاسیک‌تر و ملی‌تر، در کنار سپاه، به عنوان ابزار پاسداری از انقلاب و ولایت، قرار گرفت. اگر ایران وارد مرحله گذار شود، یکی از حیاتی‌ترین مسائل این خواهد بود که آیا می‌توان این دوگانگی را به سود یک نظم ملی و غیرایدئولوژیک حل کرد یا نه.

اقتصاد، دارایی‌های ملی و امکان بازسازی

از آنجا که تا این لحظه تأسیسات ملی و انرژی به صورت فراگیر هدف قرار نگرفته‌اند، تحلیل اقتصادی ایران پس از جنگ نیز باید با دقت بیشتری نوشته شود. جنگ هنوز به معنای ویرانی کامل بنیان‌های مادی کشور نشده، اما همین سطح از درگیری نیز می‌تواند اثرات سنگین اقتصادی داشته باشد. اختلال در سرمایه‌گذاری، فرار سرمایه، افزایش ریسک کشوری، تزلزل بازار ارز، کاهش توان برنامه‌ریزی دولت، و ترس اجتماعی از آینده، همگی بدون آنکه پالایشگاه‌ها یا نیروگاه‌ها لزوماً ویران شده باشند، می‌توانند اقتصاد را در وضعیت فرسایشی قرار دهند. بنا به گزارشات بین الملل خود جنگ، بازارهای جهانی انرژی را ملتهب کرده و اهمیت خارگ و تنگه هرمز را در محاسبات جدید برجسته ساخته است؛ اما همین گزارش‌ها نشان می‌دهند که تا این لحظه، دست‌کم از سوی آمریکا، عبور از هدف‌گیری نظامی به نابودی آشکار زیرساخت نفتی ایران هنوز به صورت کامل رخ نداده است.

از منظر اقتصاد سیاسی، باید میان «اقتصاد ویران‌شده» و «اقتصاد در تعلیق جنگی» تفاوت قائل شد. ایرانِ امروز، بیشتر در وضعیت دوم قرار دارد. این یعنی کشور هنوز ظرفیت‌های مادی مهمی را حفظ کرده، اما آنها زیر سایه بی‌ثباتی، تحریم، جنگ و بحران مشروعیت سیاسی قرار گرفته‌اند. اگر گذار سیاسی نسبتاً سریع و منظم رخ دهد، همین نکته می‌تواند به ایران کمک کند که از سناریوی عراق ۲۰۰۳یا سوریه ۲۰۱۱فاصله بگیرد و وارد مسیر بازسازی قابل‌کنترل‌تری شود. اما اگر جنگ طولانی شود یا جمهوری اسلامی برای بقا دامنه تقابل را گسترش دهد، آن‌گاه احتمال کشیده شدن درگیری به بخش‌های حیاتی‌تر اقتصادی افزایش خواهد یافت.

زندگی مردم و روان جمعی جامعه

شاید ژرف‌ترین اثر هر جنگ نه در نقشه‌های عملیاتی و گزارش‌های نظامی، بلکه در جان مردم و در روان جمعی یک ملت آشکار شود. جنگ، حتی هنگامی که هنوز به ویرانی گسترده زیرساخت‌های ملی و اختلال فراگیر در نظام انرژی و خدمات عمومی نرسیده باشد، می‌تواند بنیان احساس ثبات، قابلیت پیش‌بینی آینده و امنیت روانی را در جامعه متزلزل کند. مردم برای آنکه وارد وضعیت اضطراب تاریخی شوند، لزوماً نیازی ندارند که خاموشی سراسری، فروپاشی کامل حمل و نقل یا نابودی تمام مراکز حیاتی کشور را با چشم خود ببینند. کافی است احساس کنند که کشور به آستانه‌ای رسیده است که در آن آینده مبهم، قدرت سیاسی لرزان، و استمرار زندگی عادی در معرض تردید قرار گرفته است.

اما وضعیت ایران در این میان یک پیچیدگی مهم و تعیین کننده دارد. جامعه ایران، پیش از آنکه با جنگ مواجه شود، سال‌ها بار فشار اقتصادی، سرکوب سیاسی، تحقیر اجتماعی، انسداد مدنی و بحران مشروعیت را بر دوش کشیده بود. از همین رو، این جنگ در ذهن بخش بزرگی از جامعه فقط به عنوان یک تهدید بیرونی فهم نمی‌شود، بلکه در همان حال، به عنوان شکافی در دیوار سخت و فرسوده قدرت نیز دیده می‌شود. این همان نقطه‌ای است که روان جمعی ایرانیان را از بسیاری جوامع جنگ زده منطقه متمایز می‌کند. در بسیاری از کشورها، جنگ فقط ترس می‌آفریند، اما در ایران امروز، برای بخش قابل توجهی از مردم، جنگ همزمان با بیم، حامل امکان نیز هست. امکان تضعیف ساختار سرکوب، امکان شکستن اقتدار پوشالی رژیم، و امکان نزدیک شدن به لحظه‌ای که جمهوری اسلامی دیگر نتواند چون گذشته بر جامعه حکم براند.

به همین دلیل، اثر روانی این جنگ را نمی‌توان فقط با مفاهیمی چون فرسودگی، وحشت یا اضطراب توضیح داد. آنچه در ایران شکل گرفته، آمیزه‌ای پیچیده از خشم تاریخی، امید سیاسی، انتظار برای گسست و در عین حال نگرانی از بهای این گسست است. جامعه‌ای که سال‌ها در وضعیت انسداد زیسته، اکنون جنگ را تنها به عنوان تداوم رنج نمی‌بیند، بلکه بخشی از آن را به مثابه فرصتی برای پایان دادن به منبع اصلی رنج تعبیر می‌کند. در اینجا، جنگ برای بخشی از افکار عمومی نه فقط یک مصیبت، بلکه لحظه‌ای بالقوه برای عبور از بن بست تاریخی شده است.

گوستاو لوبون در تحلیل روانشناسی توده‌ها یادآور می‌شود که در لحظات بحران، احساسات جمعی با شتابی چشمگیر از ترس به خشم، از خشم به امید، و از امید دوباره به اضطراب حرکت می‌کنند. این نکته در ایران امروز اهمیتی اساسی دارد. زیرا جامعه ایران فقط با یک تهدید بیرونی رو به رو نیست، بلکه با یک پرسش تاریخی نیز مواجه است: آیا این جنگ می‌تواند پایان جمهوری اسلامی را تسریع کند و راه را برای آزادی و بازسازی ملی بگشاید، یا آنکه به رژیم فرصت خواهد داد تا با تشدید سرکوب، عمر خود را طولانی‌تر کند و هزینه بیشتری بر ملت تحمیل نماید. درست در همین تعلیق میان بیم و امید است که روان جمعی جامعه ایران شکل می‌گیرد.

از منظر روانشناسی سیاسی، هنگامی که یک حکومت دیگر منشأ امنیت، نظم و آینده تلقی نشود، بلکه خود به عنوان علت اصلی ناامنی، انسداد و تحقیر ملی فهم شود، رابطه روانی میان مردم و دولت دگرگون می‌شود. در چنین وضعیتی، حتی جنگ نیز الزاماً به همبستگی با حکومت نمی‌انجامد، بلکه می‌تواند امید به رهایی از آن را تقویت کند. این همان واقعیتی است که امروز در ایران دیده می‌شود. برای بخش بزرگی از مردم، سرچشمه اصلی اضطراب نه صرفاً جنگ، بلکه ادامه حیات رژیمی است که کشور را به این نقطه رسانده است. از این رو، اگرچه جنگ بی تردید درد، نگرانی و بی ثباتی می‌آفریند، اما در همان حال، برای بسیاری از ایرانیان به افقی از رهایی نیز بدل شده است؛ افقی که در آن، رنج امروز تنها زمانی معنا می‌یابد که به پایان یافتن سلطه جمهوری اسلامی و آغاز راهی به سوی ایران آزاد منتهی شود.

مسئله دولت آینده و نظم سیاسی

پس از هر جنگ، مهم‌ترین پرسش این نیست که چه تعداد ساختمان آسیب دیده‌اند، بلکه این است که چه نوع نظمی قرار است از دل بحران بیرون آید. در مورد ایران، از آنجا که اهداف اصلی تا کنون بیشتر متوجه رأس قدرت، نهادهای نظامی، امنیتی و سرکوب بوده‌اند، مسئله دولت آینده اهمیتی دوچندان می‌یابد. زیرا اگر گذار رخ دهد، ایران لزوماً از نقطه صفر مادی آغاز نخواهد کرد، بلکه از نقطه‌ای آغاز می‌کند که در آن بخش مهمی از ظرفیت‌های ملی هنوز پابرجاست، اما ساختار سیاسی و امنیتی دچار ضربه و تزلزل شده است. این می‌تواند یک فرصت تاریخی باشد. فرصتی برای آنکه ایران، برخلاف برخی تجربه‌های منطقه، نه از دل فروپاشی کامل مادی، بلکه از دل فروپاشی یا فرسایش ساختار ایدئولوژیک حاکم، به سوی دولت ملی تازه‌ای حرکت کند.

در علوم سیاسی، گذار موفق از نظام اقتدارگرا زمانی ممکن می‌شود که سه شرط همزمان فراهم باشد: وجود نخبگان جایگزین، توافق حداقلی بر سر قواعد جدید، و توان حفظ نظم در دوره انتقال. در مورد ایران، اگرچه این شروط هنوز به صورت کامل محقق نشده‌اند، اما این واقعیت که تا این لحظه زیرساخت‌های ملی و انرژی به صورت سیستماتیک و فراگیر نابود نشده‌اند، می‌تواند شانس دوره انتقال را در صورت تغییر رژیم افزایش دهد. به بیان دیگر، اگر ایران از جمهوری اسلامی عبور کند پیش از آنکه کشور به ویرانی همه‌جانبه مادی کشیده شود، امکان بازسازی دولت ملی، اقتصاد و نظم مدنی بسیار بیشتر خواهد بود.

آنچه مسلم است این است که ایران پس از این جنگ، دیگر همان ایران پیش از جنگ نخواهد بود. اما تفاوت اصلی در اینجاست که تا امروز، ضربه‌ها بیش از آنکه بر پیکر جامعه و زیرساخت ملی فرود آمده باشند، بر قلب دستگاه قدرت، سرکوب و فرماندهی جمهوری اسلامی وارد شده‌اند. این تمایز، اگر حفظ شود، می‌تواند در آینده نه فقط برای دقت تحلیلی، بلکه برای فهم امکان گذار نیز اهمیت اساسی داشته باشد. زیرا هرچه جنگ بیشتر در سطح تضعیف رژیم و کمتر در سطح ویرانی ملی باقی بماند، شانس آنکه ایران از دل این بحران به سوی یک دولت آزاد، ملی و قابل بازسازی حرکت کند، بیشتر خواهد شد.

 

سخن پایانی

تحلیل مجموعه رخدادهای اخیر نشان می‌دهد که آنچه ایران با آن روبه‌روست صرفاً یک تقابل نظامی محدود یا یک بحران مقطعی در روابط خارجی نیست، بلکه تلاقی چند روند تاریخی است که طی دهه‌ها در ساختار جمهوری اسلامی شکل گرفته و به تدریج به نقطه انفجار رسیده است. هنگامی که یک نظام سیاسی در سیاست خارجی بر مبنای ایدئولوژی عمل می‌کند، در داخل بر سازوکارهای امنیتی تکیه دارد، مشروعیت اجتماعی خود را از دست می‌دهد، و در عین حال در محیط بین‌المللی در وضعیت بی‌اعتمادی مزمن قرار می‌گیرد، دیر یا زود وارد مرحله‌ای می‌شود که در علوم سیاسی از آن به عنوان فرسایش ساختاری یاد می‌شود. این مرحله الزاماً با سقوط فوری همراه نیست، اما نشان می‌دهد که نظام دیگر قادر نیست مانند گذشته خود را بازتولید کند. 

در بررسی ریشه‌های این وضعیت، روشن شد که سیاست خارجی انقلابی، برنامه هسته‌ای در فضای بی‌اعتماد، توسعه ابزارهای نظامی بدون پشتوانه دیپلماسی پایدار، و گسترش شبکه‌های نیابتی در منطقه، همگی در کنار سرکوب داخلی و بحران مشروعیت، شرایطی را پدید آوردند که در آن برخورد نظامی دیگر یک احتمال دور نبود، بلکه به تدریج به یک امکان واقعی تبدیل شد. در چنین وضعیتی، جنگ نه علت اصلی بحران، بلکه نتیجه انباشته شدن بحران‌های حل‌نشده بود. همان‌گونه که کارل فون کلاوزویتس جنگ را ادامه سیاست با ابزارهای دیگر می‌دانست، در اینجا نیز جنگ را باید ادامه سیاستی دانست که سال‌ها بر مبنای تقابل، بی‌اعتمادی و تقدم بقا بر منافع ملی شکل گرفته بود. 

از سوی دیگر، بررسی سناریوهای سقوط یا بقای جمهوری اسلامی نشان داد که هیچ‌یک از این دو نتیجه را نمی‌توان با قطعیت مطلق پیش‌بینی کرد، اما می‌توان وزن احتمالات را سنجید. رژیمی که همزمان با فشار خارجی، با نارضایتی داخلی، شکاف در نخبگان، فرسایش پایگاه اجتماعی، و بحران کارآمدی روبه‌روست، در موقعیتی قرار می‌گیرد که حتی اگر بقا پیدا کند، این بقا از جنس ثبات پیشین نخواهد بود. مونتسکیو در تحلیل حکومت‌های استبدادی می‌نویسد که چنین نظام‌هایی تا زمانی دوام دارند که ترس بتواند جایگزین اعتماد شود، اما هنگامی که ترس نیز کارایی خود را از دست بدهد، ساختار قدرت به سرعت دچار تزلزل می‌شود. در مورد ایران، نشانه‌های این تزلزل پیش از آغاز جنگ نیز دیده می‌شد و جنگ فقط آن را آشکارتر کرده است. 

در همین چارچوب، مسئله آلترناتیو اهمیت تعیین‌کننده پیدا می‌کند. هیچ نظامی تنها به دلیل ضعف درونی سقوط نمی‌کند، مگر آنکه جامعه بتواند امکان نظمی دیگر را تصور کند. در تحلیل گذارهای سیاسی، اندیشمندانی چون ساموئل هانتینگتون و خوان لینز تأکید می‌کنند که موفقیت گذار به وجود نیرویی بستگی دارد که هم از نظر نمادین و هم از نظر سیاسی بتواند نقش حلقه اتصال میان اعتراض اجتماعی و ساخت دولت جدید را ایفا کند. در فضای کنونی ایران، شاهزاده رضا پهلوی برای بخش بزرگی از مخالفان جمهوری اسلامی چنین جایگاهی یافته‌اند. اهمیت این جایگاه نه در قالب یک رقابت فردی، بلکه در کارکردی است که در ذهن جامعه شکل گرفته است: تصور امکان گذار ملی، سکولار و قانون‌مدار بدون فروپاشی کشور. در لحظات تاریخی، همین تصور می‌تواند ترس از تغییر را کاهش دهد و زمینه حرکت جمعی را فراهم کند. 

بررسی وضعیت ایران پس از جنگ نیز نشان داد که سرنوشت کشور به شدت به نحوه پایان این بحران وابسته است. تا این لحظه، ضربه‌های اصلی بیش از آنکه متوجه پیکره جامعه و زیرساخت‌های حیاتی ملی باشد، متوجه ساختارهای امنیتی، نظامی و فرماندهی بوده است. این تفاوت از نظر تحلیلی اهمیت زیادی دارد، زیرا اگر تغییر سیاسی پیش از ویرانی فراگیر مادی رخ دهد، امکان بازسازی دولت و اقتصاد به مراتب بیشتر خواهد بود. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که کشورهایی که از دل فروپاشی کامل زیرساختی بیرون می‌آیند، سال‌ها درگیر بی‌ثباتی می‌مانند، اما کشورهایی که گذار را پیش از نابودی همه‌جانبه تجربه می‌کنند، شانس بیشتری برای نوسازی دارند. از این منظر، آینده ایران نه فقط به نتیجه جنگ، بلکه به چگونگی مدیریت مرحله گذار وابسته است. 

در سطح روانشناسی اجتماعی نیز روشن شد که جامعه ایران در وضعیتی متفاوت از بسیاری جوامع جنگ‌زده قرار دارد. فشار اقتصادی، سرکوب سیاسی و بحران مشروعیت پیشین، باعث شده است که جنگ برای بخشی از جامعه فقط یک تهدید نباشد، بلکه به عنوان فرصتی برای پایان دادن به یک بن‌بست تاریخی دیده شود. گوستاو لوبون توضیح می‌دهد که در شرایط بحران، توده‌ها می‌توانند به سرعت میان ترس و امید جابه‌جا شوند. در ایران امروز نیز همین وضعیت دیده می‌شود. ترس از ناامنی با امید به تغییر درهم آمیخته است. این ترکیب، اگرچه خطرناک و پیش‌بینی‌ناپذیر است، اما در عین حال می‌تواند زمینه‌ساز تحولات بزرگ باشد، زیرا جامعه‌ای که دیگر وضع موجود را قابل تحمل نمی‌داند، آمادگی بیشتری برای پذیرش تغییر پیدا می‌کند. 

در مجموع، آنچه از بررسی همه این عوامل به دست می‌آید این است که ایران در آستانه یک نقطه عطف تاریخی قرار گرفته است. این نقطه عطف الزاماً به معنای سقوط فوری یک حکومت یا پیروزی قطعی یک جریان نیست، بلکه به معنای ورود به مرحله‌ای است که در آن مسیرهای پیشین دیگر قابل تداوم نیستند. ساختاری که مشروعیت خود را از دست داده، در داخل با اعتراض و در خارج با تقابل روبه‌روست، ناچار است یا تغییر کند یا به تدریج فرسوده شود. در چنین شرایطی، نقش نیروهای سیاسی، نخبگان، و چهره‌هایی که بتوانند میان خواست آزادی و ضرورت ثبات تعادل ایجاد کنند، بیش از هر زمان دیگری تعیین‌کننده خواهد بود. 

از این رو، آینده ایران نه صرفاً در میدان جنگ، بلکه در توان جامعه برای تبدیل بحران به گذار، و در توان نیروهای ملی برای تبدیل اعتراض به نظم جدید تعیین خواهد شد. اگر این گذار با خرد سیاسی، همگرایی ملی و حفظ ساختارهای حیاتی کشور همراه شود، امکان آن وجود دارد که ایران از دل این بحران به سوی نظمی تازه حرکت کند؛ نظمی که در آن دولت بر پایه منافع ملی، قانون، و رضایت عمومی استوار باشد. در چنین مسیری، نقش چهره‌ای مانند شاهزاده رضا پهلوی می‌تواند به عنوان عاملی برای پیوند میان حافظه تاریخی، خواست آزادی و ضرورت ثبات، اهمیتی تعیین‌کننده پیدا کند؛ نه صرفاً به عنوان یک فرد، بلکه به عنوان نمادی از امکان عبور از جمهوری اسلامی به سوی یک دولت ملی مدرن.


احسان تاری نیا - لوکزامبورگ
نوشته شده در 13 مارس 2026