مهندسی مظلوم‌نمایی و وارونگی ادراک عمومی

چگونه جمهوری اسلامی و شبکه‌های ایدئولوژیک چپ توانستند بخشی از افکار عمومی جهان را علیه اسرائیل بسیج کنند و همزمان چهره‌ای «قربانی» از یک حکومت سرکوبگر بسازند

در جهان معاصر، جنگ فقط در میدان نظامی رخ نمی‌دهد. بخش اصلی نبردها اکنون در حوزه ادراک، روایت، روانشناسی جمعی و کنترل احساسات عمومی جریان دارد. جمهوری اسلامی ایران از نخستین حکومت‌هایی بود که پس از انقلاب ۱۳۵۷ به شکلی سیستماتیک فهمید بقای یک حکومت ایدئولوژیک صرفاً با سرکوب داخلی ممکن نیست، بلکه نیازمند ساختن یک روایت جهانی نیز هست. روایتی که در آن حکومت نه به عنوان یک قدرت سرکوبگر، بلکه به عنوان «قربانی امپریالیسم»، «مدافع مستضعفان» و «مقاومت ضد استکباری» دیده شود.

این همان نقطه‌ای است که پیوند عمیق جمهوری اسلامی با بخش‌هایی از جریان چپ رادیکال جهانی شکل گرفت. پیوندی که اگرچه در ظاهر عجیب به نظر می‌رسد، زیرا یک حکومت مذهبی بنیادگرا با جریان‌های مارکسیستی و پسااستعماری تفاوت‌های بنیادین دارد، اما در عمل بر محور یک دشمن مشترک بنا شد. یعنی غرب، آمریکا و اسرائیل.

در سال‌های اخیر، خصوصاً پس از جنگ غزه، این اتحاد رسانه‌ای و ایدئولوژیک به اوج خود رسید. در شرایطی که جمهوری اسلامی در داخل ایران با اعتراضات گسترده، اعدام، سرکوب، قطع اینترنت، بازداشت‌های فله‌ای و بحران مشروعیت مواجه بود، موفق شد در بخشی از فضای رسانه‌ای جهانی خود را نه عامل بی‌ثباتی، بلکه قربانی معرفی کند. این وارونگی شناختی، تصادفی نبود. بلکه حاصل دهه‌ها سرمایه‌گذاری روی جنگ روانی، شبکه‌سازی دانشگاهی، رسانه‌ای، سایبری و ایدئولوژیک بود.

در حالی که نهادهای بین‌المللی و گزارش‌های متعدد از سرکوب خونین اعتراضات، قطع گسترده اینترنت و افزایش اعدام‌ها در ایران سخن گفته‌اند، دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی موفق شد توجه بخش مهمی از افکار عمومی جهانی را به سمت غزه و روایت «مقاومت» سوق دهد.

از منظر روانشناسی سیاسی، جمهوری اسلامی بر یک اصل بسیار مهم تسلط پیدا کرده است. انسان‌ها معمولاً به جای تحلیل ساختارهای پیچیده قدرت، با تصاویر احساسی واکنش نشان می‌دهند. ذهن جمعی جهان غرب، به ویژه نسل جوان دانشگاهی، بیش از آنکه با داده‌های ژئوپلیتیک ارتباط برقرار کند، تحت تأثیر تصاویر کودکان کشته شده، ویدیوهای احساسی، روایت‌های استعمارستیزانه و مفاهیم اخلاقی قرار می‌گیرد.

جمهوری اسلامی دقیقاً روی همین نقطه سرمایه‌گذاری کرد. یعنی انتقال نزاع پیچیده منطقه‌ای به یک دوگانه ساده اخلاقی. «مظلوم در برابر ظالم». در این چارچوب، اسرائیل به عنوان قدرت نظامی مدرن و غربی، به راحتی در جایگاه «سرکوبگر» قرار گرفت و گروه‌های نیابتی جمهوری اسلامی با وجود ماهیت شبه‌نظامی و ایدئولوژیکشان، در لباس «مقاومت مردمی» بازنمایی شدند.

این تکنیک در روانشناسی اجتماعی با عنوان Simplification Bias شناخته می‌شود. یعنی کاهش پیچیدگی واقعیت برای تولید واکنش هیجانی سریع. هرچه روایت ساده‌تر و احساسی‌تر باشد، قابلیت انتشار آن بیشتر می‌شود.

از سوی دیگر، جمهوری اسلامی استاد بهره‌برداری از مفهومی است که در علوم سیاسی به آن Moral Asymmetry گفته می‌شود. یعنی استفاده از استانداردهای دوگانه اخلاقی. جمهوری اسلامی به خوبی فهمیده که رسانه‌های غربی و محافل چپ دانشگاهی نسبت به اسرائیل حساسیت اخلاقی بسیار بالاتری دارند تا نسبت به حکومت‌های اقتدارگرا و اسلامگرا.

در نتیجه، حتی زمانی که حکومت ایران اینترنت را به طور کامل قطع می‌کند، هزاران نفر را بازداشت می‌کند یا موج اعدام‌ها را شدت می‌بخشد، تمرکز رسانه‌ای جهانی می‌تواند به سمت حملات اسرائیل یا واکنش‌های نظامی منطقه‌ای منحرف شود. گزارش‌های متعدد درباره خاموشی گسترده اینترنت، سرکوب خونین اعتراضات و افزایش اعدام‌ها در ایران منتشر شد، اما همزمان دستگاه رسانه‌ای جمهوری اسلامی موفق شد خود را در جایگاه «قربانی تجاوز خارجی» بازتعریف کند.

یکی از مهم‌ترین ابزارهای جمهوری اسلامی در این پروژه، شبکه‌های صادرات ایدئولوژیک در خارج کشور هستند. این شبکه‌ها لزوماً مستقیماً وابسته رسمی به حکومت نیستند. بسیاری از آنها در قالب انجمن‌های اسلامی، تشکل‌های دانشجویی، گروه‌های ضدجنگ، مراکز فرهنگی، NGOهای ظاهراً حقوق بشری یا رسانه‌های مستقل فعالیت می‌کنند.

ساختار این شبکه‌ها بسیار پیچیده و لایه‌ای است. برخی اعضا حتی ممکن است خودآگاهانه عامل جمهوری اسلامی نباشند. اما در عمل، خروجی رسانه‌ای و سیاسی آنان در راستای منافع تهران عمل می‌کند. این همان چیزی است که در علوم امنیتی به آن Useful Idiots گفته می‌شود. افرادی که بدون وابستگی رسمی، عملاً بخشی از ماشین تبلیغاتی یک قدرت اقتدارگرا می‌شوند.

در دانشگاه‌های غربی، خصوصاً در رشته‌های مطالعات پسااستعماری، مطالعات نژادی و نظریه انتقادی، جمهوری اسلامی موفق شد از یک شکاف ایدئولوژیک مهم بهره ببرد. بخشی از جریان چپ نوین غرب، جهان را صرفاً از زاویه «ستمگر و ستمدیده» تحلیل می‌کند. در این چارچوب، هر نیرویی که علیه آمریکا یا اسرائیل باشد، به طور پیشفرض در جایگاه «مقاومت» قرار می‌گیرد، حتی اگر خود دارای ماهیتی تمامیت‌خواه، زن‌ستیز، ضدآزادی و سرکوبگر باشد.

این دقیقاً همان خطای شناختی خطرناکی است که موجب شد برخی محافل دانشگاهی غربی عملاً در برابر جنایات جمهوری اسلامی سکوت کنند، اما علیه اسرائیل بسیج گسترده رسانه‌ای ایجاد نمایند.

جمهوری اسلامی همچنین استاد استفاده از تکنیک Victimhood Appropriation است. یعنی مصادره مفهوم قربانی بودن. حکومتی که خود عامل خشونت سیستماتیک است، تلاش می‌کند با پیوند زدن خود به رنج فلسطینیان، هاله‌ای اخلاقی پیرامون خویش بسازد.

در واقع جمهوری اسلامی از فلسطین نه صرفاً به عنوان یک مسئله ژئوپلیتیک، بلکه به عنوان سپر روانی و تبلیغاتی استفاده می‌کند. هرگاه فشار داخلی افزایش می‌یابد، مسئله اسرائیل و غزه برجسته می‌شود. هرگاه مشروعیت حکومت کاهش می‌یابد، ماشین تبلیغاتی «مقاومت» فعال می‌شود.

از منظر روانشناسی سیاسی، این یک تکنیک کلاسیک انتقال هیجانی است. یعنی انتقال خشم عمومی از حکومت داخلی به دشمن خارجی. حکومت تلاش می‌کند جامعه را قانع کند که ریشه مشکلات نه در فساد، ناکارآمدی و استبداد داخلی، بلکه در «دشمن خارجی» است.

این همان الگویی است که بسیاری از حکومت‌های اقتدارگرا در تاریخ به کار گرفته‌اند. اما جمهوری اسلامی به دلیل ماهیت ایدئولوژیک و مذهبی خود، این الگو را به سطحی پیچیده‌تر رسانده است.

در کنار این مسئله، نباید نقش رسانه‌های اجتماعی را نادیده گرفت. الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی ذاتاً به محتوای احساسی، قطبی و خشم‌برانگیز پاداش می‌دهند. جمهوری اسلامی و شبکه‌های همسو با آن، این مسئله را به خوبی فهمیده‌اند.

تصاویر احساسی، روایت‌های کوتاه، هشتگ‌های اخلاقی و ویدیوهای گزینشی، بسیار سریع‌تر از تحلیل‌های پیچیده حقوقی و تاریخی منتشر می‌شوند. در چنین فضایی، حقیقت قربانی سرعت و هیجان می‌شود.

بخشی از چپ رادیکال جهانی نیز به دلیل نفرت ایدئولوژیک از آمریکا و سرمایه‌داری غربی، عملاً به بازوی تبلیغاتی غیرمستقیم جمهوری اسلامی تبدیل شد. این جریان غالباً حاضر نیست بپذیرد که نیروهای اسلامگرای اقتدارگرا نیز می‌توانند شکل دیگری از فاشیسم باشند.

نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی ائتلاف عجیب میان اسلامگرایان افراطی و چپ رادیکال ضدغرب شد. ائتلافی که اگرچه از نظر فلسفی متناقض است، اما بر پایه دشمن مشترک عمل می‌کند.

در این میان، قربانی اصلی این بازی روانی، مردم ایران هستند. مردمی که همزمان هم زیر فشار سرکوب داخلی زندگی می‌کنند و هم صدایشان در فضای بین‌المللی توسط ماشین تبلیغاتی جمهوری اسلامی خفه می‌شود.

وقتی اینترنت سراسری قطع می‌شود، وقتی زندانیان سیاسی اعدام می‌شوند، وقتی معترضان ناپدید می‌شوند، جمهوری اسلامی تلاش می‌کند با ایجاد بحران خارجی، توجه افکار عمومی را منحرف کند. گزارش‌های متعدد بین‌المللی نشان داده‌اند که حکومت ایران در دوره‌های اعتراضات، از قطع گسترده اینترنت به عنوان ابزار سرکوب استفاده کرده است.

همزمان، شبکه‌های وابسته یا همسو در خارج کشور، با تمرکز یک‌طرفه بر اسرائیل و آمریکا، تلاش می‌کنند جمهوری اسلامی را از جایگاه متهم خارج کنند.

نکته مهم دیگر، استفاده جمهوری اسلامی از مفهوم Anti Imperialism به عنوان پوشش اخلاقی است. در حالی که خود حکومت ایران یکی از مداخله‌گرترین قدرت‌های منطقه است و از شبکه‌ای از نیروهای نیابتی مسلح در کشورهای مختلف حمایت می‌کند، موفق شده خود را در قالب «نیروی ضدسلطه» بازنمایی کند.

این در حالی است که بسیاری از بحران‌های منطقه‌ای، از لبنان تا سوریه، عراق و یمن، بدون نقش سپاه پاسداران و نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی قابل فهم نیستند.

اما دستگاه تبلیغاتی حکومت ایران همواره تلاش می‌کند این مداخلات را نه توسعه‌طلبی ایدئولوژیک، بلکه «حمایت از مقاومت» معرفی کند.

از منظر علوم شناختی، این مسئله به پدیده Framing مربوط می‌شود. یعنی نحوه چارچوب‌بندی واقعیت. اگر یک گروه مسلح «تروریست» نامیده شود، برداشت عمومی متفاوت خواهد بود تا زمانی که همان گروه «مقاومت» توصیف شود.

جمهوری اسلامی طی چهار دهه گذشته، میلیاردها دلار صرف ساخت همین چارچوب‌های ذهنی کرده است.

نکته خطرناک‌تر این است که بخشی از نخبگان رسانه‌ای غرب نیز به دلیل بحران هویت در جوامع غربی، آمادگی پذیرش این روایت‌ها را پیدا کرده‌اند. احساس گناه تاریخی نسبت به استعمار، جنگ‌های خاورمیانه و تبعیض نژادی، موجب شده بخشی از فضای روشنفکری غرب به شدت مستعد پذیرش روایت‌های ضداسرائیلی و ضدغربی شود.

جمهوری اسلامی دقیقاً روی همین احساس گناه تاریخی بازی می‌کند.

اما تناقض بزرگ اینجاست که همین حکومت، در داخل ایران کوچک‌ترین تحملی نسبت به آزادی بیان، حقوق زنان، دگراندیشان، اقلیت‌ها و مخالفان سیاسی ندارد.

حکومتی که معترضان را سرکوب می‌کند، اینترنت را خاموش می‌کند و مخالفانش را زندانی یا اعدام می‌کند، نمی‌تواند مدافع واقعی آزادی و عدالت باشد. گزارش‌های مربوط به سرکوب گسترده اعتراضات، بازداشت‌ها و اعدام‌های پنهانی در ایران بار دیگر این تناقض را آشکار کرده‌اند.

در نهایت، آنچه امروز شاهد آن هستیم، صرفاً یک جنگ نظامی یا دیپلماتیک نیست. بلکه نبردی بر سر ادراک جهانی است. جمهوری اسلامی تلاش می‌کند از طریق شبکه‌های رسانه‌ای، دانشگاهی، ایدئولوژیک و سایبری، واقعیت را وارونه جلوه دهد.

در این نبرد، حقیقت نخستین قربانی است.

اپوزیسیون ایران، خصوصاً میهن دوستان واقعی با یک چالش بزرگ مواجه‌اند. آنان نه تنها باید علیه سرکوب داخلی مبارزه کنند، بلکه باید با ماشین عظیم تحریف روایت نیز مقابله نمایند.

زیرا جمهوری اسلامی تنها با باتوم و زندان حکومت نمی‌کند. بلکه با مهندسی ادراک، دستکاری احساسات و تولید روایت نیز بقای خود را تضمین می‌کند.

تا زمانی که جهان میان مردم ایران و حکومت جمهوری اسلامی تمایز قائل نشود، این حکومت همچنان خواهد توانست پشت شعار «مقاومت» پنهان شود و همزمان در داخل کشور، سرکوب را ادامه دهد.


احسان تاری نیا - لوکزامبورگ
نوشته شده در 15 می 2026