
چهار سال از روزی میگذرد که نام دختری جوان از سقز، مرزهای جغرافیا را درنوردید و به اسم رمز یک انقلاب ملی بدل شد. مهسا (ژینا) امینی، دختر بیستودوسالهای که برای سفری خانوادگی به تهران آمده بود، در شهریور ۱۴۰۱ به دست مأموران گشت ارشاد بازداشت شد و اندکی بعد، پیکر بیجانش بر تخت بیمارستان افتاد. حکومت کوشید مرگ او را پشت دیوار دروغ، پروندهسازی پزشکی و روایتهای بیجان تلویزیونی پنهان کند؛ اما کبودیهای تن ژینا، صدای خانوادهاش و وجدان زخمی ملتی که بیش از چهار دهه تحقیر شده بود، از ماشین تبلیغات حکومتی نیرومندتر شد.
ژینا فقط یک قربانی نبود؛ آینهای بود که سیمای عریان جمهوری اسلامی را در برابر چشم ایرانیان و جهانیان قرار داد. در آن آینه، حکومتی دیده میشد که برای کنترل چند تار موی یک زن، گشت سرکوب به خیابان میفرستد؛ حکومتی که زن را نه شهروند، بلکه ملک ایدئولوژیک فقیه میپندارد؛ حکومتی که با نام خدا، کرامت انسان را لگدمال میکند و با ادعای اخلاق، خشونت را به قانون بدل میسازد. مرگ ژینا نشان داد که حجاب اجباری صرفاً یک مقررات پوششی نیست؛ پرچم اشغال سیاسی و فرهنگی ایران به دست یک نظام تمامیتخواه مذهبی است.
از کنار تخت بیمارستان کسری و از گورستان آیچی سقز، فریادی برخاست که دیگر در هیچ زندان و گورستانی محبوس نماند: «زن، زندگی، آزادی». این سه واژه در ظاهر ساده بودند، اما هر یک ضربهای سهمگین بر یکی از ستونهای جمهوری اسلامی فرود میآوردند. «زن»، انکار آپارتاید جنسیتی و ولایت مردسالارانه بود؛ «زندگی»، شورشی علیه حکومتی که مرگ، عزا، اعدام و محرومیت را تقدیس میکرد؛ و «آزادی»، نفی تمام دستگاه ولایت فقیه و مطالبهی حق حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش بود.
خیزش از استان کردستان برخاست و در سراسر ایران طنین انداخت. تهران و تبریز، مشهد و شیراز، اصفهان و رشت، زاهدان و کرج، اهواز و سنندج به یکدیگر پیوستند. کرد و بلوچ، فارس و ترک، زن و مرد، دانشجو و کارگر، دانشآموز و بازاری، با زبانها و پیشینههای گوناگون در برابر دشمن مشترکی ایستادند که سالها کوشیده بود جامعه را با شکافهای قومی، مذهبی، جنسیتی و نسلی از هم جدا کند. اعتراضاتی که از ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ آغاز شد، به همهی ۳۱ استان ایران گسترش یافت و ماهها ادامه پیدا کرد. گزارشهای حقوق بشری از کشتهشدن صدها نفر، از جمله دهها کودک، و بازداشت هزاران معترض حکایت داشتند. تحقیقات بعدی نیز ابعاد سازمانیافتهی کشتار، شکنجه و خشونت جنسی علیه بازداشتشدگان را آشکارتر کرد.
جمهوری اسلامی در برابر دختران نوجوانی قرار گرفت که روسریهایشان را در هوا میچرخاندند و تصویر دیکتاتور را از دیوار مدرسه پایین میکشیدند. حکومت از آنان هراسید، زیرا این نسل نه زبان ترس را میفهمید و نه بدهی اخلاقی به انقلاب ارتجاعی ۱۳۵۷ داشت. نسلی بود که نمیخواست عمرش را صرف اصلاح زندانبان، تفسیر مهربانانهتر شریعت حکومتی یا انتخاب میان جلادان «اصولگرا» و فریبکاران «اصلاحطلب» کند. این نسل خود زندگی را میخواست: موسیقی، عشق، شادی، رفاه، امنیت، ارتباط آزاد با جهان و حق انتخاب بیواسطهی آینده.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» پیش از هر چیز، مشروعیت جمهوری اسلامی را در ذهن جامعه فرو ریخت. رژیم ممکن بود خیابان را موقتاً با گلوله اشغال کند، اما دیگر قادر نبود ذهن میلیونها ایرانی را پس بگیرد. حجاب اجباری در عمل شکست خورد؛ تصاویر رهبران جمهوری اسلامی لگدمال شد؛ روحانیت حکومتی آخرین بقایای اعتبار اجتماعی خود را از دست داد؛ و شعارهایی که زمانی در خلوت زمزمه میشد، در دانشگاه، بازار، مدرسه و خیابان فریاد زده شد. پس از ژینا، بازگشت به نظم پیشین ناممکن بود. هر زنی که بیحجاب در خیابان قدم زد، هر جوانی که فرمان حکومت را نادیده گرفت و هر خانوادهای که نام فرزند کشتهشدهاش را زنده نگاه داشت، بخشی از اقتدار پوشالی نظام را فروریخت.
اما حقیقت تاریخی آن است که «زن، زندگی، آزادی» در خلأ زاده نشد. این جنبش ادامهی زنجیرهای از مقاومتهای ملی بود: از اعتراضهای دانشجویی و جنبشهای کارگری تا خیزش دی ۱۳۹۶، آبان خونین ۱۳۹۸، اعتراضهای خوزستان، قیامهای بلوچستان و مبارزهی بیوقفهی خانوادههای دادخواه. آنچه در شهریور ۱۴۰۱ رخ داد، رودخانههای پراکندهی خشم ملی را به دریایی واحد تبدیل کرد. ژینا نام آن لحظه شد؛ اما پشت این نام، دهها سال رنج و مقاومت ایستاده بود.
چهار سال بعد، این رودخانه در «قیام شیر و خورشید» بار دیگر با نیرویی سهمگین به حرکت درآمد. اعتراضهایی که از هفتم دیماه ۱۴۰۴، در متن فروپاشی اقتصادی، سقوط قدرت خرید، فساد ساختاری و درماندگی دستگاه حاکم آغاز شد، بهسرعت از مطالبات معیشتی فراتر رفت. بازار، دانشگاه و خیابان دریافتند که گرانی و فقر، حوادثی اتفاقی یا محصول سوءمدیریت چند وزیر نیستند؛ نتیجهی طبیعی نظامیاند که ثروت ایران را خرج سپاه پاسداران، شبکههای نیابتی، برنامههای نظامی، دستگاه تبلیغاتی و بقای طبقهای انگلی کرده است.
نام «شیر و خورشید» برای این قیام تصادفی نبود. این نشان تاریخی، یادآور ایرانی بود که پیش از استقرار جمهوری اسلامی وجود داشت و پس از آن نیز وجود خواهد داشت؛ ایرانی که هویت خود را از تاریخ، فرهنگ و حافظهی ملیاش میگیرد، نه از حوزههای علمیه، روضههای حکومتی و فرمان ولیفقیه. برافراشتهشدن پرچم شیر و خورشید در خیابانها و دانشگاهها اعلام بازگشت ملت به خویشتن بود؛ بازپسگیری نمادی که رژیم کوشیده بود آن را از حافظهی جمعی پاک کند.
اگر «زن، زندگی، آزادی» چهرهی اجتماعی و رهاییبخش انقلاب ایران را آشکار کرد، قیام شیر و خورشید بُعد ملی و دولتساز آن را برجسته ساخت. این دو نه رقیب، بلکه دو فصل از یک کتاباند: یکی انسان ایرانی را از قید شریعت حکومتی آزاد میخواهد و دیگری ایران را از چنگ حکومتی ضدملی بازمیستاند. زن آزاد، ملت آزاد و کشور آزاد اجزای جداییناپذیر یک آیندهاند. نمیتوان از آزادی زن سخن گفت و نسبت به تمامیت ارضی و حاکمیت ملی بیاعتنا بود؛ همانگونه که نمیتوان از میهن سخن گفت و نیمی از جمعیت آن را زیر سلطهی قوانین تبعیضآمیز نگاه داشت.
پاسخ جمهوری اسلامی به قیام دیماه، بار دیگر همان زبان همیشگیاش بود: گلوله، زندان، شکنجه، اعتراف اجباری، ناپدیدسازی و خاموشکردن اینترنت. رژیمی که هیچ پاسخ سیاسی برای ملت ندارد، ناگزیر اسلحه را به سخن درمیآورد. حکومت ارتباطات را قطع کرد تا ایران را به قتلگاهی بیپنجره تبدیل کند؛ پیکرها را از خانوادهها پنهان ساخت، بیمارستانها را زیر فشار امنیتی قرار داد و کوشید شمار قربانیان را در تاریکی دفن کند.
به سبب قطع گستردهی ارتباطات و تلاش سازمانیافتهی حکومت برای محو اسناد، آمار دقیق قربانیان کشتار دیماه همچنان محل بررسی است. گزارشهای مستقل دامنهای بسیار گسترده از ارقام تأییدشده و موارد در دست بررسی ارائه کردهاند. پزشکان و کارکنان درمانی که با رسانهها سخن گفتهاند، از انباشتهشدن پیکرها در بیمارستانها و سردخانهها و احتمال کشتهشدن دهها هزار نفر خبر دادهاند؛ درحالیکه حکومت آمار بسیار پایینتری اعلام کرده است. همین اختلاف عظیم، خود نشانهای از ابعاد پنهانکاری است.
کشتار دیماه حادثهای جداافتاده یا «خطای مأموران» نبود. این قتلعام، امتداد مستقیم همان سیاستی بود که در کردستان، زاهدان، آبان ۱۳۹۸ و خیابانهای ایران در سال ۱۴۰۱ به اجرا درآمد. هنگامی که مأموران سرکوب به دستور دیکتاتور و رهبر معدوم شده، علی خامنه ای به چشم، قلب و سر معترض شلیک میکنند؛ هنگامی که کودک، رهگذر و امدادگر نیز از گلوله در امان نیستند؛ و هنگامی که پس از کشتار، دستگاه قضایی به جای محاکمهی قاتل، برای بازمانده پرونده میسازد، دیگر با تخلف فردی روبهرو نیستیم. با ساختاری مواجهیم که خشونت را طراحی، فرماندهی، اجرا و سپس پنهان میکند.
بر خلاف نسبت های که روزنامه های اروپایی از جمهوری اسلامی می نوستند که یک حکومت ناکارآمد یا مستبد است؛ سازمانی ایدئولوژیک است که برای حفظ قدرت، ترور را در داخل و خارج به ابزار دائمی سیاست تبدیل کرده است. سپاه پاسداران، بسیج، وزارت اطلاعات، دستگاه قضایی و رسانههای حکومتی، اجزای جداگانهی یک ماشیناند: یکی میکشد، دیگری بازداشت میکند، سومی حکم میسازد و چهارمی قربانی را «اغتشاشگر»، «محارب» یا «عامل بیگانه» مینامد. این نظام حتی از مردگان نیز میترسد؛ از سنگ مزارشان، از عکسهایشان، از مراسم چهلمشان و از مادرانی که حاضر نیستند در برابر تهدید خاموش شوند.
اما کشتار دیماه، با همهی هولناکیاش، نشانهی قدرت رژیم نبود؛ اعتراف آن به ورشکستگی بود. حکومتی که برای متفرقکردن جوانان بیسلاح به تیربار و تکتیرانداز نیاز دارد، بر دلهای مردم حکومت نمیکند؛ بر پشتهای از اجساد ایستاده است. قدرت واقعی، توانایی ساختن رضایت عمومی و امید اجتماعی است، نه شمار زندانها و تفنگها. جمهوری اسلامی شاید بتواند برای مدتی خیابان را خلوت کند، اما نمیتواند نفرت انباشتهشده در میلیونها خانه را از میان ببرد.
حاکمان تهران طی چهار دهه همهچیز را آزمودهاند: اعدامهای دستهجمعی، جنگافروزی، صدور تروریسم، سرکوب اقلیتها، گروگانگیری، سانسور، مهندسی انتخابات، ایجاد اپوزیسیون جعلی و نمایش مضحک «اصلاحات». با این حال، جامعه هر بار رادیکالتر، آگاهتر و مصممتر بازگشته است. مطالبات ملت دیگر در حد تغییر یک قانون، برکناری یک وزیر یا رهبر یا جابهجایی یک رئیسجمهور باقی نمانده است. مسئله، تمامیت نظام است؛ نظامی که قانون اساسی، نهادهای نظامی، اقتصاد رانتی و دستگاه قضاییاش بر نفی حاکمیت مردم بنا شدهاند.
از همینرو، سخن گفتن از اصلاح جمهوری اسلامی پس از ژینا و کشتار دیماه، نه واقعبینی، بلکه نادیدهگرفتن خون قربانیان و ماهیت ساختاری استبداد است. نمیتوان ولایت فقیه را دموکراتیک کرد؛ نمیتوان سپاه پاسداران را به ارتشی ملی تبدیل کرد؛ نمیتوان دادگاهی را که ابزار قتل و ارعاب است با تغییر چند قاضی مستقل ساخت. خانهای که بر بنیاد تبعیض و خشونت بنا شده، با رنگکردن دیوارهایش قابل سکونت نمیشود. باید آن ساختار را برچید و بر ویرانههایش نظمی نو، ملی، سکولار و دموکراتیک بنا کرد.
فردای جمهوری اسلامی، تنها روز سقوط یک حکومت نخواهد بود؛ آغاز مسئولیتی تاریخی خواهد بود. ایران آزاد باید کشوری باشد که در آن هیچکس به سبب جنسیت، عقیده، قومیت، زبان، گرایش سیاسی یا سبک زندگی از حقوق شهروندی محروم نشود. حکومتی سکولار که دین را از دولت جدا کند، نه برای ستیز با ایمان مردم، بلکه برای حفاظت همزمان از آزادی مؤمن و نامؤمن. دستگاه قضایی مستقل، انتخابات آزاد، رسانههای آزاد، ارتشی ملی، اقتصادی شفاف و آموزشوپرورشی رها از خرافه، ستونهای این ایران خواهند بود.
عدالت در فردای آزادی به معنای انتقام کور نیست. ایران آینده نباید شیوههای جمهوری اسلامی را بازتولید کند. عاملان و آمران قتل، شکنجه، تجاوز، فساد و غارت باید در دادگاههای علنی، مستقل و مطابق اصول دادرسی عادلانه محاکمه شوند. نه فراموشی پذیرفتنی است و نه انتقامگیری جمعی. اما هیچ جنایتکاری نیز نباید پشت عمامه، یونیفورم، عنوان حکومتی یا ادعای اطاعت از دستور پنهان بماند. آیندهی آزاد با عدالت ساخته میشود، نه با تکرار منطق جلاد.
سالروز قتل ژینا، تنها آیینی برای سوگواری نیست؛ روز تجدید پیمان است. پیمان با نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیلزاده، حدیث نجفی، کیان پیرفلک، خدانور لجهای و همهی جانهایی که نامشان در حافظهی ایران ثبت شده یا هنوز در تاریکی کشتار دیماه ناشناخته مانده است. آنان اعدادی در جدول تلفات نیستند؛ هر یک جهانی از آرزو، استعداد، عشق و آینده بودند. وظیفهی ما فقط گریستن بر آنان نیست؛ باید ایرانی را بسازیم که برای دستیابی به ابتداییترین حقوق انسانی، جوانانش ناچار نباشند جان خود را در خیابان بگذارند.
ژینا را کشتند، اما نتوانستند معنایی را که نام او آفرید دفن کنند. معترضان دیماه را به گلوله بستند، اما نتوانستند شیر و خورشید را دوباره از آسمان حافظهی ایران پایین بکشند. تاریخ نشان داده است که استبدادها اغلب درست در زمانی شکستناپذیر به نظر میرسند که از درون فروریختهاند. جمهوری اسلامی امروز شاید هنوز زندان، تفنگ و دستگاه تبلیغاتی داشته باشد، اما آینده ندارد. حکومتی که جوانان کشور را دشمن میپندارد، زنان را تهدید میبیند و برای بقای خود از بیگانگان مزدور و از تاریکی اینترنت یاری میگیرد، پیشاپیش از ملت شکست خورده است.
ایران پس از جمهوری اسلامی رؤیایی دوردست نیست؛ ضرورتی تاریخی است که در رفتار روزمرهی میلیونها ایرانی شکل گرفته است. هر «نه» به حجاب اجباری، هر اعتصاب، هر اعتراض، هر افشاگری، هر پرچم شیر و خورشیدی که برافراشته میشود و هر بار که نام جانباختگان بر زبان میآید، آجر دیگری از دیوار استبداد را فرو میریزد. شاید زمان دقیق فروریختن این دیوار را ندانیم، اما میدانیم دیواری که بر خون، دروغ و نفرت بنا شده، جاودانه نخواهد ماند.
در چهارمین سالروز قتل حکومتی مهسا ژینا امینی، باید با صدایی روشن گفت: انقلاب ایران نمرده است؛ شکل عوض کرده، تجربه اندوخته و ریشههایش را ژرفتر ساخته است. از «زن، زندگی، آزادی» تا «قیام شیر و خورشید»، یک ارادهی تاریخی در حرکت است: ارادهی بازپسگیری زن، زندگی، آزادی و ایران.
روزی خواهد رسید که گشت ارشاد، دادگاه انقلاب، زندانهای سیاسی و چوبههای اعدام تنها در موزهی جنایتهای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته شوند. روزی که مادران دادخواه بیهراس بر مزار فرزندانشان گل بگذارند؛ دختران ایران آزادانه بخندند؛ پرچم ملی بدون نشانهای ایدئولوژیک بر فراز کشور برافراشته شود؛ و مردم، نه ولیفقیه و سپاه، دربارهی سرنوشت خویش تصمیم بگیرند.
آن روز، نام ژینا دیگر تنها یادآور یک زخم نخواهد بود؛ نام سپیدهدمی خواهد شد که از دل طولانیترین شب ایران سر برآورد. شیر و خورشید دوباره بر آسمان وطن خواهد درخشید و ایرانیان، پس از دههها تحقیر و خون، کشورشان را از چنگال استبداد مذهبی بازخواهند گرفت.
پاینده ایران.
