
درک رفتار دولتها در قبال جمهوری اسلامی ایران، بدون توجه به منطق ژئوپلیتیک و محاسبات قدرت، تحلیلی سطحی و ناقص خواهد بود. در نظام بینالملل، تصمیمگیریها نه بر پایه داوری اخلاقی، بلکه بر اساس هزینه، فایده، ثبات، پیشبینیپذیری و کنترلپذیری انجام میشود. از این منظر، آنچه بسیاری از بازیگران منطقهای و فرامنطقهای را نگران میکند، نه خود جمهوری اسلامی بهعنوان یک نظام ایدئولوژیک سرکوبگر، بلکه سناریوی پس از فروپاشی آن است؛ سناریویی که میتواند کل موازنه قدرت در خاورمیانه و جهان اسلام را دگرگون کند.
در مقابل، فروپاشی جمهوری اسلامی به معنای ورود به مرحلهای از عدم قطعیت است؛ مرحلهای که در ادبیات روابط بینالملل از آن بهعنوان Strategic Uncertainty یاد میشود. در این وضعیت، پرسشهای بنیادینی مطرح میشوند که هیچ پاسخ فوری و تضمینشدهای ندارند:
- چه نیرویی خلأ قدرت را پر خواهد کرد؟
- ساختار دولت جدید چگونه خواهد بود؟
- سیاست خارجی ایران چه مسیری را طی خواهد کرد؟
- موازنه قدرت منطقهای چگونه بازتعریف میشود؟
این «ابهام راهبردی» دقیقاً همان چیزی است که بسیاری از دولتها را نگران میکند. برای بازیگرانی که به ثبات یا بی ثباتی ناعادلانه وابستهاند، یک دیکتاتوری فرسوده اما قابل پیشبینی، از یک تحول بنیادین و پیشبینیناپذیر کمهزینهتر تلقی میشود.
از منظر ژئوپلیتیک، ایران صرفاً یک کشور دیگر در خاورمیانه نیست. ایران یک دولت-تمدن است؛ کشوری با:
- موقعیت ژئواستراتژیک ممتاز (اتصالدهنده خلیج فارس، قفقاز، آسیای میانه و شبهقاره)
- جمعیت قابلتوجه و سرمایه انسانی بالا
- منابع عظیم انرژی
- و سابقه تاریخی دولتسازی متمرکز
جمهوری اسلامی، با ایدئولوژی فرقهگرایانه و سیاستهای ضدتوسعه خود، عملاً این ظرفیتها را مهار و خنثی کرده است. در نتیجه، ایرانِ تحت حاکمیت این نظام، بیش از آنکه یک قدرت بالفعل باشد، یک «قدرت بالقوه سرکوبشده» است. بسیاری از بازیگران منطقهای دقیقاً با همین ایرانِ مهارشده کنار آمدهاند.
اما «پس از جمهوری اسلامی» میتواند به معنای آزادشدن این ظرفیتها باشد. ایرانِ پساایدئولوژیک میتواند:
- از منطق نیابتی و فرقهای فاصله بگیرد
- منافع ملی را جایگزین پروژههای ایدئولوژیک کند
- و بهعنوان یک بازیگر مستقل و عقلانی، نظم موجود را به چالش بکشد
از همینرو، در محاسبات ژئوپلیتیک، مسئله اصلی این نیست که جمهوری اسلامی تا چه اندازه سرکوبگر یا ناکارآمد است، این امر برای بسیاری از دولتها بدیهی است، بلکه این است که چه چیزی جایگزین آن خواهد شد و آیا این جایگزین، با نظم موجود سازگار خواهد بود یا آن را برهم خواهد زد.
در این چارچوب، حتی دولتهایی که در ظاهر دشمن جمهوری اسلامی محسوب میشوند، لزوماً خواهان فروپاشی ناگهانی آن نیستند. آنها میان «تضعیف کنترلشده» و «سقوط کامل» تفاوت قائلاند. تضعیف، ابزار چانهزنی و مهار است؛ اما سقوط، آغاز مرحلهای است که دیگر ابزارهای سنتی کنترل کارایی خود را از دست میدهند.
بنابراین، وقتی از مخالفت پنهان یا دوگانه برخی کشورها با سرنگونی دیکتاتوری مذهبی در ایران سخن میگوییم، باید این واقعیت را در نظر داشت که در منطق ژئوپلیتیک، ثبات نسبیِ یک نظم معیوب، اغلب بر تحول بنیادینِ یک نظم نامعلوم ترجیح داده میشود. این ترجیح، نه از سر حمایت از جمهوری اسلامی، بلکه از ترس پیامدهای راهبردی «پس از آن» شکل میگیرد.
در ادبیات روابط بینالملل، «ثبات» الزاماً به معنای عدالت، توسعه یا مشروعیت نیست. بسیاری از نظمهای منطقهای در تاریخ معاصر، بر پایه بازیگرانی شکل گرفتهاند که اگرچه مخرب، سرکوبگر یا ناکارآمد بودهاند، اما به دلیل قابلیت پیشبینی و نقش تثبیتکننده منفی، به بخشی از معادله امنیتی بدل شدهاند. جمهوری اسلامی ایران دقیقاً در همین جایگاه قرار دارد: نه بهعنوان نیرویی سازنده، بلکه بهمثابه ستونی منفی که تعادل شکننده اما شناختهشدهای را حفظ کرده است.
جمهوری اسلامی از ابتدای شکلگیری، نه یک دولت-ملت نرمال، بلکه یک پروژه ایدئولوژیک بوده است؛ پروژهای که سیاست خارجی را نه بر اساس منافع ملی ایران، بلکه بر مبنای صدور ایدئولوژی، ایجاد شبکههای نیابتی و بازتعریف هویت منطقهای سامان داده است. با این حال، همین رفتار ایدئولوژیک، به مرور زمان، برای بازیگران منطقهای و جهانی قابل مدلسازی و پیشبینی شده است.
این نظام، طی دههها، الگوی نسبتاً ثابتی از کنش را بازتولید کرده است:
- ایجاد تنشهای کنترلشده در نقاط پیرامونی
- استفاده از نیروهای نیابتی برای اعمال فشار غیرمستقیم
- نزدیکشدن به آستانه درگیری مستقیم بدون عبور کامل از آن
- و در نهایت، ورود به فاز چانهزنی، توافق موقت یا عقبنشینی تاکتیکی
چنین الگویی، هرچند پرهزینه و بیثباتکننده در سطح اجتماعی و انسانی، اما برای دولتها قابل محاسبه بوده است. بسیاری از بازیگران منطقهای یاد گرفتهاند چگونه با جمهوری اسلامی زندگی کنند، آن را مهار کنند، از آن امتیاز بگیرند یا حتی از وجود آن برای توجیه سیاستهای داخلی و خارجی خود بهره ببرند.
در این چارچوب، جمهوری اسلامی به نوعی «دشمن کارکردی» تبدیل شده است؛ دشمنی که وجودش برای برخی بازیگران، نهتنها تهدید مطلق نیست، بلکه در مواردی کارکرد تثبیتکننده دارد. برای نمونه:
- دولتهای عربی میتوانند با برجستهسازی تهدید ایران، اتحادهای امنیتی خود را تقویت کنند
- ترکیه میتواند خود را بهعنوان میانجی یا بازیگر متوازنکننده معرفی کند
- و غرب میتواند سیاست فشار–مذاکره را بهعنوان ابزار مدیریت بحران بهکار گیرد
در این معنا، جمهوری اسلامی بخشی از «اکوسیستم بحران» خاورمیانه شده است؛ اکوسیستمی که بازیگران مختلف، هر یک به نحوی، از تداوم آن سود میبرند، حتی اگر در سطح گفتمانی آن را محکوم کنند.
نکته کلیدی اینجاست که فروپاشی جمهوری اسلامی، نه صرفاً حذف یک بازیگر، بلکه فروریختن یکی از ستونهای نظم موجود است؛ ستونی که هرچند پوسیده و منفی است، اما وزن خود را در معادله حفظ کرده است. حذف این ستون، میتواند زنجیرهای از واکنشهای پیشبینیناپذیر ایجاد کند:
- فروپاشی یا رادیکالیزهشدن شبکههای نیابتی
- رقابت مستقیم قدرتهای منطقهای برای پرکردن خلأ
- و تغییر قواعد بازی امنیتی در خلیج فارس، شامات و فراتر از آن
از منظر بسیاری از دولتها، این سناریو بهمراتب پرریسکتر از تداوم یک وضعیت بد اما آشناست. به همین دلیل است که در عمل، شاهد نوعی تمایل پنهان به حفظ وضع موجود هستیم؛ تمایلی که خود را در سیاستهای دوگانه، مدیریت بحران بهجای حل آن، و ترجیح «مهار» بر «تحول» نشان میدهد.
جمهوری اسلامی در این میان، بهرغم ضعفهای ساختاری، بحران مشروعیت داخلی و فرسایش اقتصادی، همچنان نقش خود را بهعنوان یک بازیگر مزاحم اما تثبیتکننده منفی ایفا میکند. این نقش، نه به دلیل قدرت ذاتی نظام، بلکه به دلیل نبود یک جایگزین روشن و ملی در محاسبات بسیاری از بازیگران خارجی تقویت شده است.
در نتیجه، نگاه ژئوپلیتیک به جمهوری اسلامی، اغلب نه از زاویه سرنوشت مردم ایران، بلکه از منظر کارکرد این نظام در حفظ تعادل ناپایدار منطقهای شکل میگیرد؛ تعادلی که اگرچه ضدانسانی و ضدتوسعه است، اما برای بسیاری از قدرتها هنوز «قابل تحمل» تلقی میشود.
روابط جهان عرب با جمهوری اسلامی ایران را نمیتوان صرفاً در قالب خصومت ایدئولوژیک یا رقابتهای مقطعی امنیتی توضیح داد. این رابطه، ترکیبی پیچیده از نفرت سیاسی از تهرانِ جمهوری اسلامی و در عین حال ترس راهبردی از ایران بهمثابه یک قدرت تاریخی و تمدنی است. این دوگانه، رفتار متناقض و بعضاً دوپهلوی بسیاری از دولتهای عربی در قبال مسئله سقوط یا بقای جمهوری اسلامی را توضیح میدهد.
در سطح آشکار، جمهوری اسلامی برای بخش بزرگی از جهان عرب یک دشمن ایدئولوژیک و امنیتی است؛ نظامی که با صدور انقلاب، حمایت از شبهنظامیان فرقهای، و مداخله در کشورهای عربی، عملاً به بیثباتی مزمن در عراق، لبنان، یمن و سوریه دامن زده است. این مداخلات، نهتنها حاکمیت دولتهای عربی را تضعیف کرده، بلکه شکافهای مذهبی و اجتماعی را نیز تشدید کرده است. از این منظر، نفرت از تهران در افکار عمومی و نخبگان سیاسی عربی، واقعی و ریشهدار است.
با این حال، این نفرت بهطور خودکار به حمایت از سقوط جمهوری اسلامی منجر نمیشود. دلیل این تناقض را باید در سطحی عمیقتر جستوجو کرد: ترس از ایران، نه بهعنوان یک رژیم، بلکه بهعنوان یک دولت-ملت تاریخی.
جمهوری اسلامی، علیرغم تمام ماجراجوییهای منطقهای، ایران را در چارچوبی ایدئولوژیک و فرقهای محبوس کرده است. در این چارچوب، ایران بیش از آنکه یک قدرت تمدنی باشد، بهعنوان رهبر یک محور شیعی و بازیگر نیابتی تعریف میشود. این تعریف، برای دولتهای عربی، بهویژه دولتهای حاشیه خلیج فارس، هرچند پرهزینه، اما قابل مهار بوده است. تهدیدی که میتوان آن را با ائتلافهای امنیتی، حمایت قدرتهای غربی، و ابزارهای اقتصادی مدیریت کرد.
اما سناریوی «ایران پس از جمهوری اسلامی» ماهیتاً متفاوت است. ایرانِ رهاشده از ایدئولوژی دینی میتواند:
- نزاعهای فرقهای را کنار بگذارد و رقابت را به سطح ژئوپلیتیک و منافع ملی منتقل کند
- با تکیه بر جمعیت، منابع، موقعیت جغرافیایی و سابقه دولتسازی، نقش منطقهای خود را بازتعریف کند
- و بهجای بازیگر نیابتی یا بحرانزا، به قدرتی مستقل و تعیینکننده بدل شود
برای بسیاری از دولتهای عربی، چنین ایرانی بهمراتب نگرانکنندهتر از جمهوری اسلامیِ منزوی و تحریمشده است. در اینجا، ترس نه از شعارهای ایدئولوژیک، بلکه از بازگشت توازن تاریخی قدرت شکل میگیرد.
افزون بر این، یک ایران ملی و سکولار میتواند الگوی سیاسی خطرناکی برای جوامع عربی باشد؛ الگویی که نشان میدهد:
- دولت مدرن بدون اتکای به مشروعیت دینی یا قبیلهای ممکن است
- توسعه و ثبات میتواند بر پایه دولت-ملت شکل بگیرد، نه اقتدار موروثی یا امنیتی
- و رابطه متوازن با جهان، الزاماً به معنای وابستگی نیست
چنین الگویی، بهویژه برای دولتهایی که مشروعیت خود را بر پایه ثروت نفتی، ساختارهای بسته قدرت یا حمایت خارجی بنا کردهاند، تهدیدی نرم اما عمیق محسوب میشود.
ترکیه در دهههای اخیر، بهویژه تحت رهبری رجب طیب اردوغان، نمونهای شاخص از آن چیزی است که در ادبیات علوم سیاسی بهعنوان «اقتدارگرایی انتخاباتی» یا Electoral Authoritarianism شناخته میشود. در این مدل حکمرانی، انتخابات بهعنوان ابزار مشروعیتبخشی حفظ میشود، اما نهادهای دموکراتیک، استقلال قوه قضاییه، آزادی رسانهها و رقابت واقعی سیاسی بهتدریج تضعیف یا حذف میگردند. اردوغان، با اتکا به ترکیبی از اسلام سیاسی، ملیگرایی تهاجمی و پوپولیسم، جمهوری سکولار ترکیه را عملاً به یک نظام شخصمحور و متمرکز تبدیل کرده است.
در چنین ساختاری، نگاه آنکارا به ایران و تحولات احتمالی پس از جمهوری اسلامی، صرفاً یک مسئله سیاست خارجی نیست، بلکه بازتابی از نگرانیهای داخلی و ایدئولوژیک اردوغان نیز هست. جمهوری اسلامی، با تمام تضادهایش با ترکیه، یک نظام اسلامگرای اقتدارگراست؛ مدلی که از نظر اردوغان نه مطلوب، اما آشنا و قابل همزیستی است. در مقابل، سناریوی ظهور یک ایران سکولار، ملیگرا و مبتنی بر دولت مدرن، تهدیدی چندوجهی برای پروژه اردوغان محسوب میشود.
اردوغان طی سالهای گذشته تلاش کرده است ترکیه را بهعنوان رهبر جهان سنی و بازیگر محوری جهان اسلام معرفی کند؛ پروژهای که اغلب با عنوان نئوعثمانیگری شناخته میشود. در این چارچوب، ترکیه خود را واسطه میان شرق و غرب، و الگوی حکمرانی برای جوامع مسلمان معرفی میکند. اما این روایت، بهشدت وابسته به شکست یا ناکارآمدی مدلهای جایگزین است. یک ایران سکولار و موفق، میتواند این روایت را بهطور بنیادین زیر سؤال ببرد.
ایرانِ پس از جمهوری اسلامی، اگر بر پایه سکولاریسم سیاسی، حاکمیت قانون و منافع ملی بازسازی شود، قادر خواهد بود:
- نشان دهد که توسعه، استقلال و ثبات الزاماً به اسلام سیاسی وابسته نیست
- مدل دولت–ملت مدرن را در قلب جهان اسلام احیا کند
- و روایت اردوغان از «ضرورت رهبری دینی–ملیگرایانه» را تضعیف نماید
این دقیقاً همان نقطهای است که هراس اردوغان از تحولات ایران آغاز میشود. برای یک رهبر اقتدارگرا که مشروعیت خود را بر پیوند دین، هویت و قدرت شخصی بنا کرده است، ظهور یک همسایه قدرتمند با الگوی سکولار و ملی، نهتنها یک رقیب خارجی، بلکه یک تهدید نرم داخلی محسوب میشود؛ تهدیدی که میتواند الهامبخش مخالفان، نخبگان ناراضی و نسل جوان ترکیه باشد.
از همینرو، سیاست ترکیه در قبال جمهوری اسلامی، اغلب مبتنی بر مدیریت بحران بهجای تغییر بنیادین بوده است. آنکارا، در عمل، از تضعیف بیش از حد یا فروپاشی ناگهانی نظام حاکم بر ایران استقبال نمیکند. همکاریهای اقتصادی، دور زدن تحریمها، و مواضع دوپهلو در بحرانهای منطقهای، همگی نشانههایی از ترجیح اردوغان به حفظ یک همسایه ضعیف اما قابل پیشبینی هستند.
افزون بر این، تجربه داخلی ترکیه نشان داده است که اردوغان از هر تحول منطقهای که بتواند مشروعیت اسلام سیاسی را زیر سؤال ببرد، واهمه دارد. سقوط یک دیکتاتوری دینی در ایران، آن هم بهدست یک جنبش ملی و سکولار، میتواند بهطور نمادین نشان دهد که دوران پیوند دین و قدرت سیاسی رو به افول است؛ پیامی که مستقیماً با منافع و بقای سیاسی اردوغان در تضاد است.
در این چارچوب، میتوان گفت که نگرانی اصلی ترکیه اردوغان، نه بیثباتی کوتاهمدت، بلکه ظهور یک رقیب ایدئولوژیک و تمدنی در همسایگی شرقی است؛ رقیبی که با بازتعریف مفهوم قدرت، توسعه و مشروعیت در جهان اسلام، میتواند پروژه اقتدارگرایانه نئوعثمانی را از درون تضعیف کند.
یکی از مهمترین استدلالهایی که از سوی دولتهای منطقهای و فرامنطقهای برای مخالفت با فروپاشی ناگهانی جمهوری اسلامی مطرح میشود، هراس از بازتولید تهدیدهای فراملی نظیر داعش، شبکههای جهادگرای سلفی، و اشکال جدیدی از افراطگرایی خشونتمحور است. این هراس، که در ادبیات امنیتی با مفهوم «خلأ قدرت» (Power Vacuum) پیوند خورده، به یکی از ابزارهای اصلی توجیه حفظ وضع موجود در خاورمیانه بدل شده است.
تجربه دو دهه اخیر در عراق، سوریه و لیبی، بهویژه پس از فروپاشی یا تضعیف دولتهای مرکزی اقتدارگرا، بهطور مداوم بهعنوان نمونههای هشداردهنده بازتولید میشود. در این روایت، سقوط یک نظام سرکوبگر، بدون وجود آلترناتیو منسجم و مشروع، میتواند به:
- فروپاشی ساختارهای امنیتی
- آزادشدن خشونتهای سرکوبشده
با این حال، این تحلیل غالباً دچار خلط مفهومی میان «فروپاشی دولت» و «گذار سیاسی» میشود. جمهوری اسلامی کوشیده است با القای این تصور که سقوط آن معادل هرجومرج، تجزیه و ظهور تروریسم است، خود را بهعنوان «سد امنیتی» در برابر داعش و جهادگرایی معرفی کند. این روایت، بهویژه پس از گسترش داعش در عراق و سوریه، توانست بخشی از افکار عمومی و حتی برخی نهادهای امنیتی بینالمللی را تحت تأثیر قرار دهد.
اما واقعیت آن است که جمهوری اسلامی نهتنها مانع ریشهای جهادگرایی نبوده، بلکه در مواردی با تغذیه غیرمستقیم بحرانهای فرقهای، به بازتولید بسترهای افراطگرایی کمک کرده است. سیاستهای فرقهمحور، حمایت از شبهنظامیان مذهبی، و تضعیف دولتهای ملی در منطقه، همگی عواملی بودهاند که به رشد گروههای جهادی سنی، از جمله داعش، انجامیدهاند. در این معنا، جمهوری اسلامی بخشی از مسئله بوده، نه راهحل آن.
با این حال، برای بسیاری از دولتها، بهویژه در غرب و همسایگان منطقهای ایران، ترس از سناریوی بدتر نقش تعیینکننده دارد. آنها نگراناند که در صورت سقوط ناگهانی نظام، شبکههای افراطی، چه سلفی، جهادی و چه اشکال رادیکالشده نیروهای نیابتی موجود، بتوانند از خلأ امنیتی سوءاستفاده کنند. این نگرانی، بهویژه با توجه به موقعیت جغرافیایی ایران، مرزهای گسترده، و تنوع قومی و مذهبی آن، برجستهتر میشود.
در این چارچوب، «داعش» بیش از آنکه یک واقعیت بالفعل در ایران باشد، به یک کابوس ژئوپلیتیکِ بازدارنده تبدیل شده است؛ کابوسی که هم جمهوری اسلامی و هم برخی بازیگران خارجی، هر یک بهنحوی، از آن برای توجیه سیاستهای محافظهکارانه خود بهره میبرند. برای نظام حاکم، این کابوس ابزار مشروعیتسازی امنیتی است؛ و برای دولتهای خارجی، بهانهای برای ترجیح ثبات نسبی بر تحول بنیادین.
نکته کلیدی اما اینجاست که تهدیدهای فراملی، بیش از آنکه محصول آزادی یا تغییر باشند، نتیجه فقدان دولت ملی مشروع و پاسخگو هستند. جهادگرایی در خلأیی رشد میکند که در آن:
- نهادهای مدرن فروپاشیدهاند
- هویت ملی تضعیف شده
- و خشونت، تنها ابزار سیاست شده است
ایران، برخلاف بسیاری از کشورهای گرفتار داعش، دارای سابقه تاریخی دولتسازی، هویت ملی ریشهدار و جامعه مدنی بالقوه قدرتمند است. نادیدهگرفتن این تمایز، و فروکاستن مسئله ایران به سناریوی عراق یا سوریه، خود نوعی سادهسازی امنیتی است که اغلب با اهداف سیاسی خاصی همراستا میشود.
در نهایت، تهدید داعش و جهادگرایی، در محاسبات ژئوپلیتیک، به عاملی برای تعلیق تغییر تبدیل شده است؛ عاملی که به دولتها امکان میدهد از مواجهه با پرسش دشوار «گذار چگونه باید باشد؟» بگریزند و بهجای آن، بر حفظ یک نظم معیوب اما آشنا تکیه کنند.
در نگاه بسیاری از دولتهای غربی و بخش قابلتوجهی از جهان اسلام، مسئله ایران نه در چارچوب دموکراسی، حقوق بشر یا خواست ملت ایران، بلکه در قالب مفهومی کلیدی به نام «ثبات» تعریف میشود؛ ثباتی که اغلب نه بهعنوان وضعیتی مطلوب، بلکه بهمثابه جلوگیری از بدترین سناریوهای ممکن درک میگردد. در این منطق، حتی یک نظم ناکارآمد، سرکوبگر و فاسد، اگر بتواند از فروغلتیدن منطقه به آشوب فراگیر جلوگیری کند، قابل تحمل تلقی میشود.
برای غرب، بهویژه اروپا، ایران بخشی از یک معادله پیچیده امنیتی–اقتصادی است. نگرانیها حول محورهایی مشخص میچرخد:
- امنیت انرژی و جریان پایدار نفت و گاز
- جلوگیری از موجهای گسترده مهاجرت
- مهار تروریسم فراملی
- و حفظ حداقلی از نظم در یکی از حساسترین مناطق جهان
در چنین چارچوبی، جمهوری اسلامی، با وجود خصومت ایدئولوژیک با غرب، به بازیگری تبدیل شده که میتوان با آن مذاکره کرد، آن را تحریم کرد، و در عین حال از فروپاشی کاملش جلوگیری نمود. سیاستهایی مانند «فشار حداکثری» یا «دیپلماسی هستهای» دقیقاً در همین چارچوب معنا پیدا میکنند: نه برای تغییر بنیادین نظام، بلکه برای مدیریت رفتار آن.
از منظر بسیاری از پایتختهای غربی، سقوط ناگهانی جمهوری اسلامی، بدون تضمین جایگزینی روشن، میتواند زنجیرهای از بحرانها را فعال کند که هزینه آن مستقیماً متوجه اروپا و متحدانش خواهد شد. تجربه عراق پس از ۲۰۰۳ و لیبی پس از ۲۰۱۱، همچنان در حافظه استراتژیک غرب زنده است؛ تجربههایی که نشان دادند سرنگونی یک دیکتاتوری، بدون معماری سیاسی پس از آن، میتواند به بیثباتی مزمن و تهدیدهای امنیتی بلندمدت منجر شود.
در جهان اسلام نیز، نگاه غالب دولتها به مسئله ایران، نگاهی محافظهکارانه و مبتنی بر حفظ وضع موجود است. بسیاری از این دولتها، خود با بحران مشروعیت، شکاف دولت–ملت، و فشارهای اجتماعی مواجهاند. در چنین شرایطی، سقوط یک دیکتاتوری مذهبی بزرگ مانند جمهوری اسلامی میتواند:
- مشروعیت اسلام سیاسی را بهطور بنیادین زیر سؤال ببرد
- این پرسش را مطرح کند که چرا دین باید ابزار حکمرانی باشد
- و مسیر مطالبات مشابه را در جوامع دیگر فعال کند
از این منظر، جمهوری اسلامی در هر شکست و بحران، برای برخی حکومتهای مسلمان، نقش یک «نمونه بازدارنده» را ایفا میکند؛ نمونهای که میتوان ناکارآمدیها را به آن نسبت داد، بدون آنکه اصل ساختار قدرت دینی یا اقتدارگرایانه به چالش کشیده شود.
در این چارچوب، ایرانِ تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، بهرغم خصومت ایدئولوژیک، به بخشی از نظم قابل مدیریت تبدیل شده است. این نظام، به دلیل ضعف اقتصادی، فشارهای داخلی و انزوای بینالمللی، بهگونهای مهار شده که توان برهمزدن کامل نظم جهانی را ندارد، اما در عین حال میتواند نقش یک بازیگر مزاحم کنترلشده را ایفا کند.
در مقابل، ایرانِ پساجمهوری اسلامی، اگر بر پایه مشروعیت مردمی، انسجام ملی و سیاست خارجی مستقل شکل گیرد، میتواند از چارچوبهای سنتی مهار خارج شود. چنین ایرانی، الزاماً نه دشمن غرب خواهد بود و نه متحد مطیع آن؛ بلکه بازیگری خواهد بود که منافع خود را تعریف میکند و در بسیاری از موارد، ممکن است با نظم موجود زاویه داشته باشد. این «استقلال پیشبینیناپذیر»، برای بسیاری از تصمیمگیران غربی و منطقهای، نگرانکنندهتر از یک دشمنِ ضعیف و قابل کنترل است.
در نتیجه، مفهوم «ثبات به هر قیمت» به نقطه اشتراک نانوشتهای میان بخشی از غرب و دولتهای جهان اسلام تبدیل شده است؛ نقطهای که در آن، خواست ملتها، گذار دموکراتیک و بازسازی دولتهای ملی، در حاشیه محاسبات ژئوپلیتیک قرار میگیرد و جای خود را به سیاست تعلیق، مدیریت بحران و حفظ وضع موجود میدهد.
در میان تمامی سناریوهای مورد بحث درباره آینده ایران، آنچه بیش از همه بازیگران منطقهای و فرامنطقهای را دچار حساسیت میکند، نه صرفاً سقوط جمهوری اسلامی، بلکه امکان شکلگیری یک گذار ملی منسجم با رهبری قابل شناسایی است. در این میان، نقش شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان یک چهره ملی، سکولار و فراایدئولوژیک، جایگاهی ویژه و متفاوت دارد؛ جایگاهی که میتواند نظم بیمار و مبتنی بر بحرانِ موجود را بهطور بنیادین به چالش بکشد.
اهمیت شاهزاده رضا پهلوی صرفاً در نسبت خانوادگی او با نظام پیشین خلاصه نمیشود، بلکه در نوع گفتمان و کارکرد سیاسی او نهفته است. او در فضای اپوزیسیون ایران، بهعنوان نماد تداوم دولت ملی مدرن، سکولاریسم سیاسی و پیوند میان تاریخ دولتسازی و آینده دموکراتیک ایران مطرح شده است. این ترکیب، دقیقاً همان چیزی است که بسیاری از بازیگران خارجی را نگران میکند؛ زیرا امکان پرشدن خلأ قدرت را از طریق یک آلترناتیو ملی و مشروع مطرح میسازد.
برای نظم منطقهای موجود، خطر اصلی نه فروپاشی یک رژیم، بلکه ظهور یک دولت-ملت کارآمد است. جمهوری اسلامی، با تمام بحرانهایش، ایران را به بازیگری ایدئولوژیک، منزوی و تا حد زیادی مهارشده تبدیل کرده است. اما پروژهای که شاهزاده رضا پهلوی نمایندگی میکند، بر بازگرداندن سیاست به محور منافع ملی، حاکمیت قانون و تعامل متوازن با جهان تأکید دارد. چنین تحولی میتواند ایران را از «مسئله امنیتی» به «بازیگر تعیینکننده» بدل کند.
از منظر ژئوپلیتیک، این تغییر بسیار معنادار است. ایرانِ ملی و سکولار میتواند:
- روابط منطقهای را از چارچوبهای فرقهای خارج کند
- دیپلماسی را جایگزین سیاست نیابتی نماید
- و با اتکا به مشروعیت داخلی، قدرت نرم و سخت خود را همزمان بازسازی کند
این ظرفیت، تهدیدی مستقیم برای نظم مبتنی بر توازن منفی است؛ نظمی که در آن، ایران ضعیف و بحرانزده، برای بسیاری از قدرتها قابل تحملتر از ایران قدرتمند و مستقل بوده است.
افزون بر این، شاهزاده رضا پهلوی در سطح نمادین نیز کارکردی فراتر از سیاست روزمره دارد. او نماینده این ایده است که گذار از دیکتاتوری مذهبی لزوماً به هرجومرج، جنگ داخلی یا رادیکالیسم نمیانجامد. این پیام، بهویژه پس از تجربههای تلخ منطقه، برای بسیاری از دولتها نگرانکننده است؛ زیرا یکی از اصلیترین توجیههای آنان برای حمایت ضمنی از وضع موجود را تضعیف میکند.
برای دولتهای اقتدارگرا، چه مذهبی مانند جمهوری اسلامی و چه سکولار–اسلامگرا مانند ترکیه اردوغان، ظهور چنین الگویی خطرناک است. زیرا نشان میدهد که:
- مشروعیت میتواند از ملت، نه ایدئولوژی، سرچشمه بگیرد
- دولت مدرن میتواند بدون سرکوب سیستماتیک پایدار بماند
- و هویت ملی میتواند جایگزین بسیج دینی یا امنیتی شود
در این چارچوب، مخالفت پنهان یا سرد بازیگران خارجی با برجستهشدن نقش شاهزاده رضا پهلوی، نه الزاماً ناشی از داوری درباره شخص او، بلکه ناشی از پیامدهای ساختاری پروژهای است که او نمایندگی میکند. پروژهای که میتواند نظم مبتنی بر بحران، دشمنسازی و مدیریت تنش را بیاعتبار کند.
همچنین، توانایی شاهزاده رضا پهلوی در ایجاد پل میان داخل و خارج، میان نیروهای سکولار، ملی و بخشهایی از جامعه بینالمللی، به او جایگاهی میدهد که کمتر چهرهای در اپوزیسیون ایران از آن برخوردار بوده است. این ویژگی، برای بازیگرانی که به نبود آلترناتیو منسجم عادت کردهاند، بهمنزله شکستهشدن یک فرض کلیدی است: فرضِ اینکه «پس از جمهوری اسلامی، چیزی جز آشوب وجود ندارد».
در نتیجه، شاهزاده رضا پهلوی نه صرفاً یک فرد، بلکه یک امکان سیاسی است؛ امکانی که میتواند معادلات تثبیتشده را برهم بزند، توجیههای امنیتی را تضعیف کند، و نظم بیمار منطقهای را در برابر پرسشهای جدید و دشوار قرار دهد. و دقیقاً به همین دلیل است که نقش او، فراتر از مرزهای ایران، بهعنوان تهدیدی برای وضعیت موجود درک میشود.
در ورای تمام اختلافات ایدئولوژیک، رقابتهای منطقهای و منازعات ظاهری میان بازیگران مختلف، یک نقطه اشتراک نانوشته اما تعیینکننده وجود دارد: ترس از ملتِ بیدار ایران. این ترس، نه به جمهوری اسلامی محدود میشود و نه صرفاً به یک کشور یا بلوک خاص تعلق دارد؛ بلکه در لایههای عمیقتر نظم سیاسی خاورمیانه و حتی در محاسبات قدرتهای فرامنطقهای ریشه دوانده است.
آنچه دولتهای عربی، ترکیه اردوغان، بخشهایی از جهان اسلام و حتی برخی دولتهای غربی را بهگونهای متناقض در برابر سقوط دیکتاتوری مذهبی در ایران محتاط، مردد یا محافظهکار کرده، نه دفاع از یک رژیم فرسوده، بلکه هراس از بازگشت ملت بهعنوان فاعل اصلی تاریخ است. ملتی که اگر از زیر بار ایدئولوژی، سرکوب و سیاست نیابتی رها شود، میتواند نهتنها سرنوشت خود، بلکه معادلات منطقهای را بازتعریف کند.
اما ملتِ بیدار، این معادله را برهم میزند. ملتِ بیدار، دیگر نه در قالب شیعه و سنی، نه در چارچوب شرق و غرب، و نه در منطق نیابت و بحران تعریف میشود. چنین ملتی، خواهان دولت پاسخگو، سیاست عقلانی، و بازگشت به جایگاه طبیعی خود در تاریخ و جغرافیاست. این خواست، برای بسیاری از قدرتها خطرناکتر از هر موشک، هر شعار ایدئولوژیک و هر تنش کنترلشدهای است.
ترس مشترک از ملتِ بیدار، همان نخ نامرئی است که:
- محافظهکاری دولتهای عربی را به تردید پیوند میزند
- اقتدارگرایی اردوغان را به سیاست دوگانه در قبال ایران سوق میدهد
- جهان اسلام را به دفاع ضمنی از وضع موجود وامیدارد
- و غرب را به ترجیح ثباتی ناعادلانه بر تحولی بنیادین سوق میدهد
در این چارچوب، مسئله اصلی نه جمهوری اسلامی است و نه حتی شخص خامنهای. مسئله، پایان یک نظم مبتنی بر سرکوب، بحران و بیصدایی ملتهاست. نظمی که با بیداری ملت ایران، ملتی با حافظه تاریخی، هویت ملی و تجربه دولتسازی، میتواند دچار ترکهای جدی و غیرقابل ترمیم شود.
از همینرو، آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه صرفاً مخالفت با سقوط یک دیکتاتوری، بلکه مقاومت در برابر امکان تولد دوباره سیاست ملی است. مقاومتی که میداند اگر این ملت به صحنه بازگردد، دیگر هیچیک از توجیههای امنیتی، ایدئولوژیک یا ژئوپلیتیک کارایی پیشین را نخواهند داشت.
و شاید دقیقاً به همین دلیل است که بیداری ملت ایران، با همه هزینهها و سرکوبها، همچنان بزرگترین متغیر نادیدهگرفتهشده و در عین حال، بزرگترین هراس مشترک نظم موجود باقی مانده است.
با همه محاسبات سرد ژئوپلیتیک و تمام ترسهایی که از «پس از جمهوری اسلامی» ساختهاند، یک حقیقت ساده همچنان پابرجاست: هیچ نظمی برای همیشه بر خلاف اراده ملتها دوام نمیآورد. آنچه امروز بهعنوان «ثبات» فروخته میشود، در بسیاری موارد صرفاً تعلیق بحران است؛ اما ملت ایران در تجربه تاریخی خود آموخته که تعلیق، سرنوشت نیست، گذار است.
امید از جنس خیالپردازی نیست؛ امید از جنس ظرفیت است: ظرفیت یک ملت برای بازسازی نهادها، بازگرداندن سیاست به مدار منافع ملی، و تبدیل ایران از میدان بحران به محور ثبات و توسعه. ایران، با رهبری ملی، با سرمایه انسانی، حافظه تاریخی، فرهنگ دولتسازی و پیوندهای تمدنی، توان آن را دارد که پس از این دوران، نه صرفاً از ویرانهها عبور کند، بلکه نظم تازهای بر پایه قانون، کرامت انسانی و عقلانیت سیاسی بنا کند.
اگر بازیگران منطقهای از ایرانِ آزاد میترسند، این ترس خود نشانهای است از اینکه ایرانِ آزاد، واقعی و ممکن است: ایرانی که دیگر با نفرت و نیابت تعریف نمیشود، بلکه با کارآمدی، دیپلماسی، اقتصاد و شأن ملی معنا میگیرد. آینده، آنجا آغاز میشود که ملت، دوباره صاحبِ صدای خود شود؛ و این صدا، هر قدر هم سرکوب شود، خاموششدنی نیست.
امید، همان لحظهای است که سیاست دوباره ملی میشود؛
و ایران، دوباره ایران.
