
یکی از بنیادی ترین خطاهایی که در فضای سیاسی شبکه های اجتماعی دیده می شود اشتباه گرفتن اعتبار پلتفرمی با مرجعیت سیاسی است. اعتبار پلتفرمی یعنی میزان دیده شدن تعداد دنبال کننده و حجم بازخورد. مرجعیت سیاسی اما چیز دیگری است و از ترکیب دانش تجربه و مسئولیت شکل می گیرد. این دو نه هم معنا هستند و نه الزاماً هم مسیر.
در فضای شبکه های اجتماعی دیده شدن بسیار ساده تر از دانستن است. فردی می تواند با محتوای احساسی تند یا عامه پسند در مدت کوتاهی مخاطب جمع کند بدون آنکه فهم دقیقی از سیاست تاریخ یا ساختار قدرت داشته باشد. اما همین دیده شدن به مرور این توهم را ایجاد می کند که فرد از جایگاه تحلیل برخوردار است و حق داوری درباره مسائل کلان را دارد.
این خطا زمانی تشدید می شود که پلتفرم ها به جای دقت و صحت به هیجان و سرعت پاداش می دهند. محتوایی که ساده سازی می کند قطبی می سازد یا افراد را هدف قرار می دهد بیشتر دیده می شود. در نتیجه فردی که به این منطق عادت کرده سیاست را نه به عنوان حوزه ای پیچیده بلکه به عنوان میدان رقابت برای جلب توجه می فهمد.
مرجعیت سیاسی نیازمند درک محدودیت هاست. سیاست فقط بیان نظر نیست بلکه تصمیم گیری در شرایط عدم قطعیت هزینه و پیامد است. کسی که تجربه نهادی یا دانش روشمند ندارد معمولاً از این محدودیت ها بی خبر است و به همین دلیل قضاوت های قطعی صادر می کند. قطعیت در اینجا جایگزین فهم می شود.
وقتی اعتبار پلتفرمی به مرجعیت سیاسی تبدیل می شود نقد سیاسی هم تغییر ماهیت می دهد. نقد دیگر برای روشن کردن مسئله یا اصلاح مسیر نیست بلکه ابزاری می شود برای تثبیت جایگاه فرد در چشم مخاطب. سیاست به محتوا تبدیل می شود و مسئولیت از آن حذف می شود.
توهم مرجعیت معمولاً از یک جهش ناگهانی در قدرت فرد شروع نمی شود بلکه از یک تغییر آرام در ادراک خود شکل می گیرد. فرد متوجه می شود که حرف هایش شنیده می شود واکنش می گیرد و بازنشر می شود. این بازخوردها به تدریج احساس اهمیت ایجاد می کنند و احساس اهمیت اگر مهار نشود می تواند به احساس حق تبدیل شود. یعنی فرد به این نتیجه برسد که چون شنیده می شود پس باید تعیین کننده هم باشد.
در روانشناسی این وضعیت با نارسیسیسم توضیح داده می شود. نارسیسیسم به معنای شیفتگی افراطی به تصویر ذهنی از خود است. نه لزوماً خود واقعی بلکه آن تصویری که فرد دوست دارد دیگران ببینند. در فضای شبکه های اجتماعی این تصویر دائماً تقویت می شود چون هر لایک و هر نظر تأیید کننده مانند یک پاداش عمل می کند و احساس ارزشمندی را بالا می برد.
نارسیسیسم در اینجا بزرگ و پر سر و صدا نیست بلکه کوچک اما مداوم است. فرد ممکن است در زندگی واقعی قدرت یا موقعیت ویژه ای نداشته باشد اما در فضای مجازی با یک جمعیت همراه روبه رو است. همین جمعیت بزرگ باعث می شود فرد وزن واقعی خودش را اشتباه بسنجد. او فکر می کند چون مخاطب دارد پس نفوذ دارد و چون نفوذ دارد پس صلاحیت دارد.
در این حالت تحمل نقد کاهش پیدا می کند. هر مخالفتی به جای اینکه فرصتی برای اصلاح باشد به عنوان حمله شخصی درک می شود. واکنش فرد نه گفتگوی عقلانی بلکه دفاع از تصویر خود است. سیاست به جای بحث درباره مسئله به دفاع از من تبدیل می شود.
نارسیسیسم کوچک وقتی با جمعیت بزرگ ترکیب می شود خطرناک می شود چون فرد بدون آنکه هزینه واقعی تصمیم سیاسی را بدهد احساس می کند در مرکز میدان ایستاده است. اینجاست که توهم مرجعیت شکل می گیرد. فرد خود را نه یک نظر دهنده بلکه یک داور می بیند و این تغییر جایگاه بدون پشتوانه دانشی یا اخلاقی اتفاق می افتد.
یکی از ساده ترین و در عین حال مخرب ترین برداشت ها از سیاست این تصور است که سیاست مانند یک رابطه شخصی یا خدماتی عمل می کند. در این نگاه سیاستمدار یا چهره سیاسی کسی است که باید به طور مستقیم و فردی پاسخگو باشد درست شبیه یک فروشنده یک مدیر پشتیبانی یا یک چهره عمومی در فضای سرگرمی. این برداشت را می توان سیاست فهمی کودکانه نامید چون سیاست را به سطح روابط روزمره و شخصی فرو می کاهد.
در این مدل فرد تصور می کند چون سوالی پرسیده یا انتقادی مطرح کرده پس طرف مقابل موظف است پاسخ شخصی بدهد. اگر پاسخی دریافت نشود این عدم پاسخ به سرعت به نشانه ای از ضعف بی صداقتی یا ترس تعبیر می شود. در اینجا هیچ توجهی به محدودیت زمان اولویت های سیاسی شرایط امنیتی یا سطح مسئولیت وجود ندارد. سیاست به جای یک میدان عمومی پیچیده به یک گفتگوی خصوصی تقلیل داده می شود.
این نوع نگاه معمولاً در فضای شبکه های اجتماعی تقویت می شود. پلتفرم ها رابطه میان تولید کننده محتوا و مخاطب را شبیه رابطه مشتری و ارائه دهنده خدمت طراحی کرده اند. مخاطب عادت می کند که پیام بدهد پاسخ بگیرد و واکنش فوری ببیند. وقتی همین منطق به سیاست منتقل می شود فرد انتظار دارد چهره سیاسی هم با همان سرعت و همان الگو عمل کند.
در سیاست فهمی کودکانه جایگاه ها با هم قاطی می شوند. فرد عادی خود را در موقعیت مطالبه گر مستقیم می بیند و چهره سیاسی را در موقعیت پاسخگوی شخصی. این جابه جایی جایگاه باعث می شود سیاست از سطح برنامه راهبرد و مسئولیت جمعی جدا شود و به مسئله احساسات فردی تبدیل گردد. سوال اصلی دیگر این نیست که چه مسیری درست تر است بلکه این می شود که چرا به من جواب ندادی.
این نوع سیاست ورزی ناخواسته به تحقیر امر سیاسی منجر می شود. چهره سیاسی نه به عنوان کنشگر در یک ساختار پیچیده بلکه به عنوان فردی که باید رضایت مخاطب را جلب کند دیده می شود. نتیجه آن است که گفتگوی سیاسی به جای عمق پیدا کردن سطحی می شود و مطالبه گری به جای اینکه آگاهانه باشد احساسی و شخصی می گردد.
در فضای شبکه های اجتماعی تولید محتوا تابع منطق فهم سیاسی نیست بلکه تابع منطق دیده شدن است. الگوریتم ها به محتوایی پاداش می دهند که سریع واکنش ایجاد کند نه محتوایی که نیاز به فکر کردن داشته باشد. در چنین فضایی چراهای سیاسی به جای آنکه ابزار فهم باشند به خوراک ترند تبدیل می شوند.
سوال چرا در سیاست پرسش مهمی است اما وقتی بدون زمینه بدون داده و بدون درک محدودیت ها مطرح می شود کارکردش عوض می شود. چرا در اینجا نه برای فهم بلکه برای تحریک استفاده می شود. سوالی که قرار نیست پاسخی واقعی بگیرد بلکه قرار است احساس نارضایتی خشم یا برتری اخلاقی تولید کند.
تولید کننده محتوا یاد می گیرد که چراهایی را مطرح کند که ساده شخصی سازی شده و قابل مصرف باشند. چرا فلانی این کار را نکرد چرا جواب نداد چرا موضع نگرفت. این سوال ها معمولاً بدون اشاره به شرایط زمانی فشارهای سیاسی هزینه های امنیتی یا ملاحظات راهبردی مطرح می شوند. پیچیدگی حذف می شود تا محتوا قابل هضم تر شود.
این نوع چرا پرسیدن به تدریج به یک الگوی ثابت تبدیل می شود. هر رویداد سیاسی بهانه ای می شود برای طرح یک سوال تکراری با لحن مطالبه گر. مخاطب هم به این الگو عادت می کند و تصور می کند سیاست یعنی همین سوال های سریع و قضاوت های فوری. سیاست به جای فرایند به واکنش تبدیل می شود.
در این سازوکار محتوا به جای اینکه آگاهی بسازد توقع می سازد. توقع پاسخ فوری توقع موضع گیری لحظه ای و توقع شفافیت مطلق. اما سیاست واقعی چنین کار نمی کند. وقتی چراهای سیاسی فقط برای ترند شدن استفاده می شوند نتیجه آن نه فهم بیشتر بلکه بی اعتمادی و سطحی شدن گفتگوی سیاسی است.
وقتی نقد سیاسی بر پایه دیده شدن و تولید محتوا شکل می گیرد پیامدهای آن فراتر از چند بحث آنلاین است. این نوع کنشگری به مرور سرمایه اجتماعی را فرسوده می کند. سرمایه اجتماعی یعنی اعتماد شبکه های همکاری و حداقلی از باور مشترک به نیت و صداقت کنشگران. بدون این سرمایه هیچ حرکت جمعی پایداری شکل نمی گیرد.
یکی از نخستین آسیب ها بی اعتمادی عمومی است. وقتی افراد پرمخاطب مرتب تحلیل های قطعی می دهند اما مسئولیت خطاهای خود را نمی پذیرند مخاطب نه فقط به آن فرد بلکه به کل فضای سیاسی بدبین می شود. سیاست در چشم مردم به حوزه ای پر از ادعاهای توخالی و دعواهای شخصی تبدیل می شود.
پیامد دیگر قطبی سازی مداوم است. تولید کننده محتوا برای حفظ توجه نیاز به تنش دارد و تنش معمولاً از ساختن دشمن داخلی به دست می آید. هر اختلاف نظر به شکاف اخلاقی تبدیل می شود و هر نقد به خیانت. این روند نیروهای همسو را مقابل هم قرار می دهد و امکان هم افزایی را از بین می برد.
در چنین فضایی کنش جدی سیاسی بی اعتبار می شود. کنش جدی یعنی فعالیتی که هزینه دارد زمان می برد و معمولاً بی سر و صداست. اما در منطق پلتفرمی این نوع کنش جذاب نیست دیده نمی شود و حتی گاهی به تمسخر گرفته می شود. افراد پر سر و صدا جای کسانی را می گیرند که در عمل کار می کنند.
در نهایت سیاست از میدان عمل به میدان نمایش منتقل می شود. افراد به جای مشارکت در ساختن مسیر مشترک درگیر اثبات خود می شوند. نتیجه آن جامعه ای است پر از صدا اما فاقد جهت جایی که حرف زیاد است اما اعتماد و انسجام روز به روز کمتر می شود.
برای تشخیص نقد سیاسی سالم از نقدی که صرفاً برای جلب توجه و افزایش دنبال کننده تولید می شود باید به چند نشانه ساده اما مهم توجه کرد. این ملاک ها کمک می کنند بفهمیم یک نقد در پی روشن کردن مسئله است یا در پی ساختن جایگاه برای گوینده.
نقد سیاسی سالم ابتدا از فهم محدودیت ها شروع می شود. منتقد می داند که سیاست در خلأ انجام نمی شود و هر تصمیم سیاسی تحت فشار زمان امنیت هزینه و موازنه نیروهاست. نقد فالوئری معمولاً این محدودیت ها را نادیده می گیرد و با قضاوت های سریع و مطلق کار می کند.
در نقد سالم میان خبر تحلیل و نظر شخصی تفاوت وجود دارد. منتقد مشخص می کند کجا از داده حرف می زند و کجا برداشت شخصی ارائه می دهد. در نقد فالوئری این مرز از بین می رود. احساسات و حدس ها به عنوان واقعیت عرضه می شوند و مخاطب دچار سردرگمی می شود.
نقد سالم معمولاً معطوف به مسئله است نه به شخص. تمرکز آن بر تصمیم ساختار و پیامدهاست. نقد فالوئری اما تمایل دارد افراد را هدف بگیرد چون چهره ها بیشتر دیده می شوند. در این حالت نقد به حمله شخصی نزدیک می شود و گفتگوی سیاسی تضعیف می گردد.
یکی دیگر از ملاک ها نسبت منتقد با خطاست. در نقد سالم امکان اشتباه پذیرفته می شود و اصلاح علنی ارزش محسوب می شود. در نقد فالوئری عقب نشینی نشانه ضعف تلقی می شود و خطا یا انکار می شود یا به سرعت فراموش می گردد.
در نهایت نقد سیاسی سالم تلاش می کند افق باز کند حتی اگر پاسخ قطعی نداشته باشد. نقد فالوئری به دنبال پاسخ فوری و واکنش سریع است. اولی مخاطب را به فکر کردن دعوت می کند دومی او را به هیجان لحظه ای عادت می دهد.
در فضای امروز سیاست بیش از هر زمان دیگری در معرض ساده سازی و سطحی شدن قرار گرفته است. شبکه های اجتماعی صدای بلند را تقویت می کنند نه فهم عمیق را. در چنین فضایی کسی که سریع تر واکنش نشان می دهد تندتر حرف می زند و قاطع تر قضاوت می کند بیشتر دیده می شود حتی اگر پشت این صدا هیچ دانش سیاسی تجربه تاریخی یا درک ساختاری وجود نداشته باشد.
یکی از نشانه های این وضعیت ظهور افرادی است که بدون هیچ آموزش منظم سیاسی بدون مطالعه جدی و گاهی فقط با شنیدن چند کتاب صوتی یا چند پادکست خود را در جایگاه تحلیلگر و داور سیاست می نشانند. این افراد معمولاً تفاوت میان نظر شخصی تحلیل سیاسی و موضع راهبردی را نمی شناسند اما با اعتماد به نفس بالا درباره مسائل پیچیده ای مثل رهبری گذار توازن نیروها یا نقش چهره های ملی حکم صادر می کنند.
مشکل اصلی نه در نظر دادن بلکه در ناآگاهی از ناآگاهی است. کسی که نمی داند سیاست چه اندازه پیچیده پرهزینه و زمان بر است انتظار دارد همه چیز ساده شفاف فوری و شخصی باشد. از همین جاست که نقدها از سطح برنامه و ساختار پایین می آید و به سطح شخصیت و مطالبه شخصی سقوط می کند.
در این میان چهره های سیاسی ملی به طور خاص هدف این نوع نقدهای سطحی قرار می گیرند. نه به دلیل بررسی دقیق عملکرد یا نقد راهبردی بلکه چون نام شناخته شده هستند و نقدشان بازدید می آورد. اینفلوئنسر ناآگاه با طرح سوال های ساده انگارانه و مطالبه پاسخ شخصی تلاش می کند خود را هم سطح یا حتی بالاتر از یک چهره ملی قرار دهد بدون آنکه نسبت به جایگاه نقش و محدودیت های آن آگاهی داشته باشد.
این نوع نقد بیش از آنکه سیاست ورزی باشد نوعی رقابت نمادین است. رقابت برای دیده شدن برای تثبیت تصویر خود و برای گرفتن تأیید جمعیت. در این رقابت فهم عمیق جایگاهی ندارد چون فهم عمیق معمولاً آرام محتاط و غیرهیجانی است و این ویژگی ها در اقتصاد توجه امتیاز محسوب نمی شوند.
وقتی صدای بلند معیار اعتبار می شود سیاست به نمایش تبدیل می شود و چهره های جدی سیاسی نه بر اساس کارکرد و نقش تاریخی بلکه بر اساس میزان پاسخگویی شخصی قضاوت می شوند. این جابه جایی معیارها در نهایت به ضرر گفتگوی سیاسی و فهم جمعی تمام می شود زیرا جامعه ای که سیاست را با صدا می سنجد نه با معنا دیر یا زود دچار سردرگمی و فرسایش می شود.
با این حال آینده سیاست فقط به دست صداهای بلند نوشته نمی شود. تجربه نشان داده که موج های هیجانی می آیند و می روند اما آنچه باقی می ماند فهم انباشته دانش آرام و گفتگوی مسئولانه است. جامعه ای که از خطاهای گفتار سطحی خسته می شود دیر یا زود به دنبال معنا می گردد نه فقط هیجان.
دانایی در سیاست الزاماً به معنای مدرک دانشگاهی نیست اما به معنای پذیرش پیچیدگی فروتنی در قضاوت و آمادگی برای یادگیری است. دانایی یعنی دانستن این که همه چیز را نمی دانیم و سیاست را نمی توان با چند جمله ساده یا چند ساعت محتوا توضیح داد. این نوع دانایی صدا ندارد اما ریشه دارد و ریشه ها آرام آرام میدان را عوض می کنند.
امید از همین جا می آید. از اینکه هنوز می توان نقد کرد بدون تحقیر پرسید بدون مطالبه گری کودکانه و اختلاف داشت بدون تخریب. امید از این آگاهی می آید که سیاست اگرچه آلوده به نمایش شده اما هنوز می تواند به عقلانیت برگردد اگر مخاطب یاد بگیرد میان صدا و معنا تفاوت بگذارد.
در نهایت آنچه آینده را می سازد نه اینفلوئنسر پرهیجان است و نه سکوت ناامیدانه بلکه شهروند آگاه است. شهروندی که می شنود می سنجد و بعد موضع می گیرد. این مسیر شاید کند باشد اما تنها مسیری است که می تواند سیاست را از نمایش به مسئولیت و از هیجان به فهم بازگرداند.
