از غزه تا تهران؛ حقوق بشر آن‌جا که انتخاب می‌شود

در تاریخ معاصر، سکوت همیشه نشانه بی‌خبری یا بی‌تفاوتی نبوده است. گاه سکوت، دقیق‌ترین و حساب‌شده‌ترین شکل موضع‌گیری است؛ موضعی که نه از ناتوانی، بلکه از آگاهی و انتخاب آگاهانه زاده می‌شود. آنچه از دسامبر ۲۰۲۵ به بعد در قبال خیزش ملی مردم ایران رخ داد، دقیقاً از همین جنس بود: سکوتی سازمان‌یافته، گزینشی و معنادار.

در حالی که خیابان‌های ایران شاهد سرکوب و قتل عام کم‌سابقه، کشتار معترضان، بازداشت‌های گسترده، قطع اینترنت و راه های تماس و خاموش‌سازی سیستماتیک جامعه بود، بخش بزرگی از جهانِ مدعی اخلاق، آزادی و حقوق بشر، یا ترجیح داد نبیند یا وانمود کرد که نمی‌فهمد. این در حالی است که همان صداها، همان چهره‌ها و همان جریان‌ها، در موضوعات دیگر نه‌تنها ساکت نبودند، بلکه با بیشترین حجم احساس، تصویر، هشتگ و نمایش، خود را در صف نخست «دفاع از مظلوم» قرار داده بودند.

این تناقض، بیش از آن‌که پرسشی اخلاقی باشد، یک مسئله سیاسی است. اگر جهان امروز، با همه ابزارهای رسانه‌ای، دسترسی آزاد به اطلاعات و سرعت گردش خبر، هنوز می‌تواند در برابر سرکوب یک ملت سکوت کند، باید پذیرفت که این سکوت نه از ناآگاهی، بلکه از مصلحت می‌آید. سکوتی که ریشه در توازن منافع، هم‌پوشانی ایدئولوژی‌ها و ترس از برهم خوردن روایت‌های تثبیت‌شده دارد.

در این چارچوب، ایران فقط یک کشور نیست؛ یک گره است. گره‌ای که باز کردنش، بسیاری از روایت‌های ساده‌سازی‌شده را فرو می‌ریزد. خیزش ملی مردم ایران، صرفاً اعتراض به یک سیاست یا یک دولت نیست؛ نفی کامل یک نظم ایدئولوژیک است که سال‌هاست خود را پشت واژه‌هایی چون مقاومت، ضدیت با امپریالیسم و دفاع از مظلوم پنهان کرده است. به رسمیت شناختن این خیزش، یعنی پذیرفتن این واقعیت که یکی از بازیگران اصلی این روایت‌ها، خود یک رژیم سرکوبگر است.

از همین‌جاست که سکوت معنا پیدا می‌کند. سکوتی که نه فردی است و نه پراکنده؛ بلکه در سطحی گسترده، از سلبریتی‌ها و فعالان به‌اصطلاح حقوق بشری تا جریان‌های سیاسی و رسانه‌ای تکرار می‌شود. این سکوت، محصول یک محاسبه ساده است: هزینه گفتن حقیقت درباره ایران، برای بسیاری، بیش از سود آن است.

اما برای ملت ایران، این سکوت تنها یک بی‌اعتنایی خارجی نیست؛ تجربه‌ای عمیق‌تر و تلخ‌تر است. تجربه‌ای که نشان می‌دهد چگونه رنج یک ملت می‌تواند در معادلات جهانی نامرئی شود، اگر با منافع و روایت‌های مسلط هم‌خوانی نداشته باشد. تجربه‌ای که بار دیگر این واقعیت را عیان می‌کند که در جهان سیاست، اخلاق اغلب تابع قدرت است، نه برعکس.

این مقاله، نه برای شکایت است و نه برای طلب همدردی. بلکه تلاشی است برای نام‌بردن دقیق یک پدیده: سکوتی که اتفاقی نیست، سکوتی که انتخاب شده، و سکوتی که پیامد دارد. آنچه در بخش‌های بعدی خواهد آمد، واکاوی همین سکوت است؛ ریشه‌های آن، ذی‌نفعانش، و هزینه‌هایی که این سکوت نه‌فقط برای ایران، بلکه برای مفهوم جهانی حقوق بشر به‌جا گذاشته است.

ایرانِ تاریخی و دروغ بزرگ جمهوری اسلامی

ایران پیش از آن‌که به یک مناقشه سیاسی تقلیل داده شود، یک واقعیت تاریخی است؛ واقعیتی که هزاران سال پیش از تولد ایدئولوژی‌های مدرن، مرزهای هویتی، فرهنگی و تمدنی خود را ساخته بود. ایرانِ تاریخی نه با نفی دیگری تعریف می‌شد و نه با دشمن‌سازی دائمی از جهان پیرامون. این سرزمین، در دوره‌های مختلف، با اقوام، ادیان و ملت‌های گوناگون زیسته، دادوستد کرده و تأثیر پذیرفته و تأثیر گذاشته است. آنچه امروز به نام «ایران» در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی عرضه می‌شود، نه ادامه این تاریخ، بلکه تحریف هدفمند آن است.

دروغ بزرگ جمهوری اسلامی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: مصادره یک ملت و یک تمدن به نفع یک ایدئولوژی. رژیمی که خود را نماینده «اسلام سیاسی» می‌داند، کوشیده است ایران را نه به‌عنوان یک ملت مستقل با منافع ملی مشخص، بلکه به‌عنوان ابزار یک پروژه فراملی تعریف کند؛ پروژه‌ای که محور آن نه رفاه ایرانیان، نه کرامت انسانی و نه آینده کشور، بلکه بسط نفوذ ایدئولوژیک در منطقه است. در این روایت، ایران دیگر «خانه» نیست؛ «پایگاه» است.

برای تثبیت این روایت، جمهوری اسلامی ناچار بوده تاریخ را بازنویسی کند. در این بازنویسی، دوستی‌های دیرینه به دشمنی بدل می‌شوند، همزیستی تاریخی حذف می‌شود و جای آن را یک دوگانه مصنوعی می‌گیرد: ما و دشمنان فرضی ما. اینجاست که ملت ایران، با همه تنوع فرهنگی و فکری‌اش، به حاشیه رانده می‌شود و «امت» جای آن را می‌گیرد؛ امتی که تعریفش نه از دل جامعه، بلکه از بالا و بر اساس نیازهای قدرت سیاسی تحمیل می‌شود.

جمهوری اسلامی برای توجیه این مصادره، از یک ابزار کلیدی استفاده کرده است: مظلوم‌نمایی ایدئولوژیک. با قرار دادن خود در جایگاه «مدافع مظلومان جهان»، رژیم تلاش کرده است هرگونه اعتراض داخلی را به خیانت، هم‌صدایی با دشمن و یا بی‌خبری از «مسائل بزرگ‌تر» تقلیل دهد. در این چارچوب، رنج مردم ایران همواره باید به تعویق بیفتد، چون در جایی دیگر، به روایت حکومت، «مسئله مهم‌تری» وجود دارد. این منطق، ستون فقرات سیاست خارجی جمهوری اسلامی را تشکیل می‌دهد.

اما اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که دروغ بزرگ عیان می‌شود. اگر دفاع از مظلوم اصل است، چرا مظلوم‌ترین گروه در این معادله، یعنی مردم ایران، همواره نادیده گرفته می‌شوند؟ چرا منابع ملی، که باید صرف آموزش، بهداشت، رفاه و آینده نسل‌ها شود، به بیرون از مرزها سرازیر می‌گردد، در حالی که داخل کشور با فقر ساختاری، فروپاشی اجتماعی و سرکوب سیستماتیک مواجه است؟ پاسخ روشن است: چون آنچه برای جمهوری اسلامی اهمیت دارد، «ملت» نیست، «ماموریت» است.

ایرانِ تاریخی، هرگز خود را در تقابل دائمی با جهان تعریف نکرده بود. این تقابل، محصول یک ایدئولوژی است که برای بقا، نیازمند دشمن است. جمهوری اسلامی بدون دشمن خارجی، بدون بحران دائمی و بدون جنگ نیابتی، مشروعیت ایدئولوژیک خود را از دست می‌دهد. به همین دلیل، صلح، عادی‌سازی و تمرکز بر منافع ملی، برای این نظام نه یک گزینه، بلکه یک تهدید وجودی است.

این دروغ بزرگ، پیامدهای عمیقی داشته است. نسلی از ایرانیان در جهانی رشد کرده‌اند که نام کشورشان با بحران، افراط‌گرایی و خشونت گره خورده، در حالی که واقعیت تاریخی ایران چیز دیگری بوده و می‌توانست چیز دیگری باشد. شکاف میان «ایران واقعی» و «ایران حکومتی» هر روز عمیق‌تر شده و خیزش‌های ملی اخیر، دقیقاً فریاد همین شکاف است؛ فریادی که می‌گوید این روایت، روایت ما نیست.

حقوق بشر گزینشی و سکوت سلبریتی‌ها

حقوق بشر، در معنای اصیل خود، یک اصل جهان‌شمول است؛ ارزشی که قرار بود فراتر از مرز، قومیت، مذهب و مصلحت سیاسی بایستد. اما آنچه در عمل، به‌ویژه در فضای سلبریتی‌محور جهانی می‌بینیم، چیزی متفاوت است: حقوق بشرِ گزینشی، احساسی و کاملاً تابع مُد سیاسی. در این نسخه تقلیل‌یافته، انسان‌ها برابر نیستند، رنج‌ها وزن یکسان ندارند و سکوت، گاهی نه از ناآگاهی، بلکه از محاسبه می‌آید.

سلبریتی‌ها در دهه‌های اخیر، به بازیگران مهمی در شکل‌دهی افکار عمومی بدل شده‌اند. صدای آن‌ها، گاه از رسانه‌ها بلندتر شنیده می‌شود و واکنش‌شان می‌تواند موجی جهانی بسازد. اما همین قدرت، با یک تناقض ساختاری همراه است: وابستگی به تصویر عمومی، بازار، مخاطب و شبکه‌ای از منافع اقتصادی و سیاسی. در چنین ساختاری، «دفاع از حقوق بشر» زمانی مجاز است که هزینه نداشته باشد یا حتی سودآور باشد.

به همین دلیل است که برخی فجایع، به‌سرعت به نماد همدردی جهانی تبدیل می‌شوند و برخی دیگر، عمداً در حاشیه می‌مانند. سلبریتی‌ای که برای یک بحران خاص مثل «غزه»، بیانیه‌های احساسی منتشر می‌کند، نماد می‌سازد، کمپین راه می‌اندازد و اشک می‌ریزد، همان فرد ممکن است در برابر سرکوب سیستماتیک یک ملت، کشتار معترضان، اعدام‌ها و زندان‌های سیاسی، به‌طرزی معنادار خاموش بماند. این سکوت، اتفاقی نیست؛ انتخاب است.

حقوق بشر گزینشی، معمولاً از دل یک روایت مسلط بیرون می‌آید. روایتی که مشخص می‌کند کدام قربانی «قابل همدردی» است و کدام «پیچیده»، «سیاسی» یا «نامناسب برای برند شخصی». ایرانِ معترض، با همه پیچیدگی‌هایش، قربانی مناسبی برای این روایت نیست. چون محکوم کردن سرکوب در ایران، ناگزیر به نام بردن از عامل سرکوب می‌رسد؛ و نام بردن از جمهوری اسلامی، یعنی ورود به منطقه‌ای که برای بسیاری از سلبریتی‌ها، پرهزینه و خطرناک است.

این‌جاست که تناقض عیان می‌شود. همان چهره‌هایی که از «شجاعت اخلاقی» سخن می‌گویند، در برابر رژیمی که دهه‌هاست حقوق ابتدایی شهروندانش را پایمال کرده، شجاعت خود را گم می‌کنند. نه به این دلیل که نمی‌دانند، بلکه چون می‌دانند و ترجیح می‌دهند ندانستن را بازی کنند. سکوت، در این‌جا نه بی‌طرفی، بلکه جانبداری منفعلانه است.

نکته مهم‌تر آن است که این سکوت، به بازتولید یک بی‌عدالتی جهانی کمک می‌کند. وقتی چهره‌های پرنفوذ، تنها به بخشی از رنج‌ها واکنش نشان می‌دهند، به‌طور ضمنی پیام می‌دهند که برخی جان‌ها مهم‌تر از برخی دیگرند. این پیام، هم برای قربانیان و هم برای سرکوبگران معنادار است. قربانی می‌فهمد که تنهاست؛ سرکوبگر می‌فهمد که می‌تواند ادامه دهد، بی‌آنکه هزینه‌ای در عرصه افکار عمومی جهانی بپردازد.

در این میان، سلبریتی‌ها اغلب پشت واژه‌های مبهم پنهان می‌شوند: «خشونت را محکوم می‌کنیم»، «امیدواریم همه طرف‌ها خویشتن‌دار باشند»، «اوضاع پیچیده است». این زبان خنثی، در ظاهر مسئولانه به نظر می‌رسد، اما در عمل، صورت‌بندی‌ای است برای فرار از موضع‌گیری. حقوق بشر، وقتی به کلی‌گویی فروکاسته می‌شود، از معنا تهی می‌گردد.

سکوت سلبریتی‌ها درباره ایران، نه ناشی از کمبود اطلاعات است و نه فقدان دسترسی. تصاویر، گزارش‌ها و شهادت‌ها سال‌هاست در دسترس‌اند. آنچه کم است، اراده اخلاقی برای ایستادن در برابر قدرتی است که پشت نقاب «مقاومت» و «ضدیت با دشمنان محبوب غرب» پنهان شده است. این سکوت، بخشی از همان سازوکار جهانی است که ظلم را تا زمانی که مزاحم روایت‌های مسلط نشود، تحمل می‌کند.

هدی بیوتی و سیاستِ زیباسازی ریاکاری

در جهان امروز، صنعت زیبایی دیگر صرفاً عرصه رنگ، نور و بازاریابی نیست؛ به یکی از پرنفوذترین میدان‌های قدرت نرم تبدیل شده است. سلبریتی‌هایی که روزی تنها با چهره و محصول شناخته می‌شدند، امروز خود را «کنشگر»، «صدا» و «مرجع اخلاقی» معرفی می‌کنند. اما درست در همین نقطه است که مسئله آغاز می‌شود: وقتی سیاست وارد صنعت زیبایی می‌شود، ریاکاری هم به همان نسبت حرفه‌ای‌تر، صیقلی‌تر و پرزرق‌وبرق‌تر می‌گردد. نمونه بارز این وضعیت، پدیده‌ای است که در سال‌های اخیر حول نام هدی بیوتی شکل گرفت؛ نه صرفاً به‌عنوان یک برند آرایشی، بلکه به‌عنوان یک موضع‌گیری سیاسی یک‌سویه، گزینشی و به‌شدت مسئله‌دار.

هدی بیوتی در روایت عمومی خود، از «انسان‌دوستی»، «درد مردم غزه» و «همبستگی جهانی» سخن می‌گوید. این موضع‌گیری‌ها با تصاویر احساسی، جملات کوتاه اما تأثیرگذار، و زبانی طراحی‌شده برای شبکه‌های اجتماعی همراه است. اما پرسش اصلی این‌جاست: این انسان‌دوستی دقیقاً کجا آغاز می‌شود و کجا به‌طور معنادار متوقف می‌گردد؟ چرا همین صدا، همین حساسیت اخلاقی و همین انرژی رسانه‌ای، هرگز به خیابان‌های خونین ایران، به جوانان کشته‌شده در اعتراضات، به زنان سرکوب‌شده، و به مردمی که علیه یک رژیم سرکوبگر ایستاده‌اند، نمی‌رسد؟

پاسخ را نمی‌توان صرفاً در «بی‌اطلاعی» یا «اولویت‌بندی شخصی» جست‌وجو کرد. این سکوت، ساختاری است. جمهوری اسلامی سال‌هاست که مسئله فلسطین و غزه را از یک موضوع انسانی به یک ابزار ایدئولوژیک تبدیل کرده است؛ ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به خود، برای سرکوب داخلی، و برای مصرف سرمایه‌های ملی ایران در جنگ‌های نیابتی. وقتی یک سلبریتی جهانی، بدون هیچ اشاره‌ای به این واقعیت، تنها بر «غزه» تمرکز می‌کند و هم‌زمان در برابر منبع اصلی تأمین مالی و سیاسی گروه‌هایی چون حماس سکوت می‌ورزد، عملاً به بخشی از همان ماشین تطهیر تبدیل می‌شود؛ چه آگاهانه، چه ناآگاهانه.

در این‌جا مسئله فقط سکوت نیست، بلکه انتخاب آگاهانه موضوع است. حمایت از غزه، در فضای جهانی امروز، کم‌هزینه، پرمخاطب و هم‌سو با موج‌های غالب رسانه‌ای است. محکوم‌کردن جمهوری اسلامی اما پرهزینه است؛ خطر از دست دادن بازار، مخاطب، هم‌پیمانان ایدئولوژیک و جایگاه امن در روایت غالب را دارد. صنعت زیبایی، که بر مصرف، تصویر و احساسات سریع بنا شده، به‌طور طبیعی از مواجهه با حقیقت‌های پیچیده و پرهزینه گریزان است. نتیجه، سیاستی است که در آن «زیبایی» به پوششی برای حذف واقعیت تبدیل می‌شود.

تحریم برند هدی بیوتی از سوی بسیاری از ایرانیان در سراسر جهان، دقیقاً واکنشی به همین تناقض بود. این تحریم نه از سر کینه شخصی، بلکه از دل یک آگاهی سیاسی شکل گرفت: این‌که نمی‌توان هم‌زمان از رنج مردم سخن گفت و در برابر رژیمی که یکی از اصلی‌ترین عاملان رنج در خاورمیانه است، سکوت اختیار کرد. نمی‌توان اشک تمساح برای غزه ریخت و چشم بر این واقعیت بست که منابع همین مردم ایران، به‌جای آموزش، بهداشت و زندگی شرافتمندانه، خرج گروه‌های مسلحی می‌شود که نه نماینده ملت فلسطین‌اند و نه دغدغه‌ای جز تداوم خشونت دارند.

هدی بیوتی در این میان، به نماد یک الگوی بزرگ‌تر تبدیل شد: الگوی سلبریتی‌ای که سیاست را مصرف می‌کند، نه درک. سیاست برای او نه عرصه مسئولیت، بلکه ابزار برندسازی است. غزه، در این چارچوب، به یک «تصویر» تقلیل می‌یابد؛ تصویری که می‌توان آن را در استوری‌ها گذاشت، با آن همدلی جمع کرد، و بدون پرداخت هزینه اخلاقی، از کنار ریشه‌های واقعی بحران عبور کرد. ایران اما تصویر نیست؛ ایران حقیقتی است که اگر دیده شود، کل روایت فرو می‌ریزد.

مسئله اساسی این‌جاست که چنین موضع‌گیری‌هایی، ناخواسته یا آگاهانه، به نفع بقای جمهوری اسلامی تمام می‌شود. رژیمی که سال‌ها تلاش کرده خود را «مدافع مظلومان» جا بزند، دقیقاً از همین سکوت‌ها تغذیه می‌کند. وقتی چهره‌ای با میلیون‌ها دنبال‌کننده، از غزه می‌گوید اما حتی یک‌بار نام ایران، سرکوب، زندان و اعدام را بر زبان نمی‌آورد، در عمل همان روایت رسمی تهران را بازتولید می‌کند: این‌که مشکل، همیشه جای دیگری است.

گرتا تونبرگ و کنشگری نمایشی

کنشگری در عصر شبکه‌های اجتماعی، بیش از هر زمان دیگری به صحنه تبدیل شده است؛ صحنه‌ای که در آن تصویر، ژست و روایت کوتاه، جای تحلیل، مسئولیت و تداوم اخلاقی را می‌گیرد. در این فضا، گرتا تونبرگ به یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های «فعال همیشه‌درصحنه» بدل شد؛ چهره‌ای که از بحران اقلیمی آغاز کرد و به‌تدریج به سخنگوی وجدان جهانی معرفی شد. اما درست در همین گسترش دامنه است که شکاف‌ها آشکار می‌شوند: وجدان جهانی‌ای که وقتی به ایران می‌رسد، ناگهان خاموش می‌شود.

گرتا برای غزه تصویر می‌سازد، برای فلسطین ژست می‌گیرد و برای روایت‌های رایج غربی، خود را در صف اول قرار می‌دهد. قایق، پلاکارد، عکس، پیام کوتاه و همدلی فوری؛ همه چیز آماده است برای مصرف رسانه‌ای. اما وقتی اعتراضات سراسری ایران آغاز می‌شود، وقتی زنان و مردان ایرانی در خیابان‌ها با گلوله و زندان پاسخ می‌گیرند، وقتی یک ملت علیه یک حکومت ایدئولوژیک و سرکوبگر به پا می‌خیزد، همین کنشگر جهانی، به‌طرزی معنادار ناپدید می‌شود. نه بیانیه‌ای، نه تصویر نمادینی، نه حتی اشاره‌ای گذرا. این سکوت، نه تصادفی است و نه ناشی از بی‌خبری.

کنشگری گرتا، بیش از آن‌که مبتنی بر اصول جهان‌شمول حقوق بشر باشد، تابع منطق «هم‌سویی امن» است. حمایت از فلسطین، در فضای سیاسی و رسانه‌ای امروز، بخشی از جریان غالب است؛ جریانی که هزینه کمی دارد و پاداش نمادین بالایی می‌دهد. محکوم‌کردن جمهوری اسلامی اما ورود به منطقه‌ای پرهزینه است: منطقه‌ای که مستلزم موضع‌گیری روشن علیه یک رژیم ایدئولوژیک، افشای نقش آن در سرکوب داخلی و جنگ‌های نیابتی، و شکستن روایت‌های ساده‌سازی‌شده است. کنشگری نمایشی، ذاتاً از چنین پیچیدگی‌ای گریزان است.

مسئله، فقط سکوت درباره ایران نیست؛ مسئله، نوع نگاه به رنج انسان‌هاست. در کنشگری نمایشی، رنج به سوژه‌ای بصری تقلیل می‌یابد؛ به تصویری که باید دیده شود، لایک بگیرد و در چرخه توجه باقی بماند. غزه، با تمام تراژدی انسانی‌اش، در این منطق به یک نماد آماده بدل شده است. ایران اما نماد نیست؛ ایران یک گره تاریخی، سیاسی و اخلاقی است که اگر باز شود، بسیاری از روایت‌های راحت فرو می‌ریزند. برای کنشگری که بر سرعت و سادگی بنا شده، چنین گره‌ای قابل تحمل نیست.

از سوی دیگر، سکوت گرتا در قبال ایران را نمی‌توان جدا از فضای ایدئولوژیکی دید که بخشی از کنشگری غربی در آن تنفس می‌کند. در این فضا، دشمنی با اسرائیل و یهودستیزی پنهان، اغلب زیر پوشش دفاع از فلسطین بازتولید می‌شود. جمهوری اسلامی، به‌عنوان یکی از اصلی‌ترین حامیان مالی و نظامی گروه‌های افراطی فلسطینی، در این روایت به‌طور ضمنی «هم‌پیمانِ درست» تلقی می‌شود؛ یا دست‌کم، نقد آن به تعویق می‌افتد تا مبادا روایت ضداسرائیلی خدشه‌دار شود. نتیجه، سکوتی است که به‌طور غیرمستقیم به سود یک رژیم سرکوبگر تمام می‌شود.

کنشگری نمایشی، مسئولیت نمی‌پذیرد؛ هزینه نمی‌دهد؛ و از تضادها عبور می‌کند. گرتا، در این چارچوب، بیش از آن‌که یک فعال حقوق بشر باشد، یک نماد مصرفی است؛ نمادی که هر جا تصویرش مفید است، حاضر می‌شود و هر جا حقیقت پرهزینه است، عقب می‌نشیند. این نوع کنشگری، نه فقط به مردم ایران خیانت می‌کند، بلکه مفهوم خودِ کنشگری را تهی می‌سازد؛ آن را از یک عمل اخلاقی به یک اجرا تقلیل می‌دهد.

برای ایرانیانی که در خیابان‌ها جان دادند، زندان رفتند و تبعید شدند، این سکوت‌ها فقط ناامیدکننده نیست؛ افشاگر است. افشاگر این واقعیت که بسیاری از مدافعان پرصدای «حقوق بشر»، در عمل به حقوق بشر گزینشی باور دارند. حقوق بشری که تا جایی معتبر است که با منافع ایدئولوژیک، جریان‌های محبوب و دشمنان ازپیش‌تعیین‌شده هم‌خوانی داشته باشد.

فلسطین به‌مثابه نقاب یهودستیزی سیاسی

آنچه در سال‌های اخیر ذیل عنوان «دفاع از فلسطین» در فضای سیاسی و رسانه‌ای جهان عرب و بخشی از کنشگری غربی شکل گرفته، در بسیاری از موارد از همدردی انسانی عبور کرده و به یک چارچوب ایدئولوژیک سخت بدل شده است؛ چارچوبی که در آن فلسطین نه به‌عنوان مسئله‌ای پیچیده با ابعاد تاریخی، انسانی و حقوقی، بلکه به‌مثابه نمادِ آماده‌ای برای بازتولید دشمنی با اسرائیل و یهودیان عمل می‌کند. در این روایت، رنج واقعی مردم غزه به ابزار سیاسی تقلیل می‌یابد و هر نقدی که این ساده‌سازی را به چالش بکشد، به‌سرعت با برچسب «ضد انسانیت» یا «همدستی با اشغال» خاموش می‌شود.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که مرز میان همدردی با غیرنظامیان و نفرت ایدئولوژیک محو می‌گردد. در این فضا، فلسطین به نقاب بدل می‌شود؛ نقابی که زیر آن، یهودستیزی تاریخی با زبان تازه‌ای بازتولید می‌شود. این یهودستیزی الزاماً به‌صورت صریح و کلاسیک بیان نمی‌شود، بلکه در قالب حذف کامل پیچیدگی‌ها، انکار حق موجودیت اسرائیل، و تطهیر هر نیرویی که با آن دشمنی دارد، خود را نشان می‌دهد. نتیجه، جبهه‌ای است که در آن اخلاق قربانی می‌شود و سیاست جای آن را می‌گیرد.

در این چارچوب، جمهوری اسلامی دقیقاً همان بازیگری است که از این نقاب بیشترین سود را می‌برد. رژیمی که نه دغدغه فلسطین دارد و نه برای جان انسان‌ها ارزشی قائل است، با پنهان شدن پشت شعار «مقاومت»، منابع ملی ایران را صرف جنگ‌های نیابتی می‌کند و هم‌زمان از مصونیت اخلاقی برخوردار می‌شود. هر کس این نقش را افشا کند، به‌سرعت به «دشمن فلسطین» متهم می‌شود؛ انگار که نقد یک رژیم سرکوبگر، معادل نفی رنج مردم غزه باشد. این ترفند، سال‌هاست کار می‌کند و سکوت بسیاری از چهره‌های عرب و کنشگران بین‌المللی، آن را تقویت کرده است.

واقعیت این است که اگر مسئله واقعاً انسان و حقوق بشر بود، نمی‌شد نسبت به سرکوب خونین ایرانیان بی‌تفاوت ماند. نمی‌شد از غزه گفت و هم‌زمان از تهران، زاهدان، رشت و کردستان ایران چیزی نگفت. این دوگانگی نشان می‌دهد که «فلسطین» در این روایت‌ها، بیش از آن‌که موضوع همدردی باشد، ابزار هویت‌سازی سیاسی است. ابزاری که با آن می‌توان هم دشمنی با اسرائیل را مشروع جلوه داد و هم چشم بر جنایت‌های متحدان ایدئولوژیک بست.

در این میان، نقش بخشی از سلبریتی‌ها و فعالان عرب و ترک یا غربی تعیین‌کننده است. بسیاری از آنان، که در دفاع از غزه صدای بلند دارند، هرگز حاضر نشده‌اند جمهوری اسلامی را محکوم کنند؛ نه به‌دلیل ناآگاهی، بلکه به‌دلیل هم‌پوشانی منافع و روایت‌ها. جمهوری اسلامی، با حمایت مالی و تسلیحاتی از گروه‌های افراطی فلسطینی، خود را به‌عنوان ستون این روایت ضداسرائیلی جا زده است. محکوم کردن آن، به‌معنای شکستن انسجام یک داستان ساده و محبوب است؛ داستانی که قهرمان و ضدقهرمانش از پیش تعیین شده‌اند.

این‌جا باید صریح بود: تبدیل فلسطین به نقاب یهودستیزی سیاسی، نه‌تنها به مردم فلسطین کمکی نمی‌کند، بلکه آن‌ها را به گروگان یک بازی ایدئولوژیک بدل می‌سازد. همان‌گونه که جمهوری اسلامی مردم ایران را قربانی پروژه‌های منطقه‌ای خود کرده، رنج فلسطینیان نیز در این روایت‌ها مصرف می‌شود، بی‌آن‌که راه‌حلی واقعی برای آینده‌شان ارائه گردد. فریاد برای غزه، وقتی با سکوت در برابر تهران همراه است، دیگر فریاد عدالت نیست؛ فریاد انتخاب است.

برای یک انسان واقعی، افشای این نقاب یک ضرورت است. نه از سر دشمنی با ملت‌های دیگر نه از سر بی‌اعتنایی به رنج فلسطینیان، بلکه برای بازگرداندن سیاست به اخلاق. همدردی انسانی، وقتی معتبر است که گزینشی نباشد. دفاع از حقوق بشر، وقتی معنا دارد که مرزهای ایدئولوژیک را بشکند. و فلسطین، اگر قرار است مسئله‌ای انسانی باقی بماند، باید از زیر سایه یهودستیزی سیاسی و بهره‌برداری رژیم‌هایی چون جمهوری اسلامی بیرون کشیده شود.

در غیر این صورت، آنچه باقی می‌ماند نه دفاع از مظلوم، بلکه بازتولید نفرت است؛ نفرتی که به‌نام فلسطین سخن می‌گوید، اما در عمل، حقیقت را قربانی می‌کند و به سرکوبگران امکان می‌دهد با خیال آسوده، به کار خود ادامه دهند.

وقتی مظلومیت درجه‌بندی می‌شود

آنچه از غزه تا تهران کشیده شده، نه یک خط جغرافیایی، بلکه یک الگوی فکری است؛ الگویی که در آن رنج‌ها درجه‌بندی می‌شوند، قربانی‌ها انتخاب می‌شوند و سکوت، به ابزار سیاست بدل می‌گردد. در این الگو، حقوق بشر نه یک اصل، بلکه یک امکان مشروط است؛ امکانی که فقط زمانی فعال می‌شود که با روایت‌های مسلط، منافع ایدئولوژیک و امنیت روانی کنشگران هم‌خوانی داشته باشد.

ایران، در این معادله، به نقطه‌ای خطرناک تبدیل شده است. خطرناک نه برای جهان، بلکه برای روایت‌ها. زیرا خیزش ملی مردم ایران، بسیاری از داستان‌های آماده را به هم می‌ریزد: داستان رژیم‌های «ضد امپریالیست»، داستان مقاومت‌های بی‌هزینه، داستان مظلومیت‌های یک‌طرفه. دیدن ایران یعنی پذیرفتن این واقعیت که ممکن است یک حکومت، هم‌زمان هم سرکوبگر داخلی باشد و هم بازیگر محبوب برخی جریان‌های جهانی. و این پذیرش، برای بسیاری، غیرقابل تحمل است.

به همین دلیل است که سکوت، انتخاب می‌شود. سکوتی که نه از ناتوانی، بلکه از ترس فروپاشی معنا می‌آید. ترس از این‌که اگر ایران دیده شود، اگر نام سرکوبگر برده شود، اگر رابطه میان جنگ‌های نیابتی و فقر داخلی آشکار گردد، دیگر نتوان با همان زبان ساده، همان ژست‌های اخلاقی و همان نمادهای تکراری به جهان نگاه کرد.

اما تاریخ، معمولاً با سکوت‌ها مهربان نیست. سکوت‌های گزینشی، هرچند در کوتاه‌مدت امن به نظر می‌رسند، در بلندمدت به سند تبدیل می‌شوند؛ سند این‌که چه کسانی دیدند و نخواستند ببینند، دانستند و ترجیح دادند ندانند. برای ملت ایران، این آگاهی تازه نیست. ایرانیان سال‌هاست که آموخته‌اند میان شعار و واقعیت، میان همدردی نمایشی و مسئولیت واقعی، تمایز بگذارند.

این مقاله، نه برای پاک کردن صورت‌مسئله فلسطین است و نه برای نفی رنج هیچ ملت دیگری. مسئله، بازگرداندن وزن اخلاق به سیاست است. مسئله، این پرسش ساده اما ناراحت‌کننده است: اگر حقوق بشر جهان‌شمول است، چرا وقتی به ایران می‌رسد، مشروط می‌شود؟ و اگر مشروط است، چه چیزی آن را تعیین می‌کند: انسان یا ایدئولوژی؟

پاسخ به این پرسش، آینده روایت‌های جهانی را تعیین می‌کند. و شاید مهم‌تر از آن، تعیین کند که چه کسانی در لحظه‌های سرنوشت‌ساز تاریخ، در سمت حقیقت ایستادند و چه کسانی، آگاهانه، سکوت را انتخاب کردند.


احسان تاری نیا - لوکزامبورگ
نوشته شده در 31 ژانویه 2026