
من از نسلی میآیم که انقلاب ۵۷ را نه «پیروزی»، که نقطهٔ سقوط یک ملت میداند. سقوطی که نه در یک روز، که در یک روند شکل گرفت؛ روندی از سادهلوحی سیاسی، ائتلافهای بیپرنسیب، و خیانتی که با نام «مردم» انجام شد اما در نهایت، مردم را به زنجیر کشید. امروز، در آستانهٔ سالروز جشن ننگین ۲۲ بهمن، این پرسش دوباره پیش روی ماست: چگونه انقلابی که وعدهٔ آزادی میداد، به استبدادی بدل شد که حتی حضور نمایشی در راهپیماییاش را با تهدید خانوادههای زندانیان تأمین میکند؟
انقلابی که قدرت عریان را به دست گروهی سپرد که از همان ابتدا نشان دادند ایران را نه بهعنوان «کشور»، بلکه بهعنوان «غنیمت ایدئولوژیک» میبینند.
روحانیت سیاسی با مهارتی بیمارگونه، سوار بر موج نارضایتی شد و با مصادرهٔ مفاهیمی چون عدالت، استقلال و معنویت، قدرت را قبضه کرد. این قبضهکردن نه اتفاقی بود و نه موقتی؛ پروژهای بود برای نابودی دولت ملی، بیاعتبار کردن حاکمیت قانون و جایگزینی آن با ولایت، اطاعت و تقدس. از همان روزهای اول روشن بود که این حکومت نه تحمل نقد دارد، نه ظرفیت اصلاح، و نه حتی درک ادارهٔ یک کشور مدرن. وقتی دین ابزار حکومت میشود، نخستین قربانیاش خود دین است و دومین قربانیاش ملت؛ زیرا هر مخالفتی به دشمنی با خدا و هر مطالبهای به فتنه تعبیر میشود.
اما این فاجعه فقط کار روحانیت نبود. چپهای انقلابی با رمانتیسم کودکانه، نفرت از مدرنیتهٔ ناقص و کینهٔ طبقاتیِ بیتحلیل، آتش این ویرانی را شعلهورتر کردند. آنها که خود را پیشگام آزادی میدانستند، عملاً کارگزار انتقال قدرت به استبداد دینی شدند. و در میان آنها، مجاهدین خلق نمونهٔ کامل خیانت ایدئولوژیکاند: جریانی که با ترکیب التقاطی دین و مارکسیسم، نهتنها فهمی از ملت و دولت نداشت، بلکه با توهم «پیشتازی انقلابی»، به تخریب هر امکان عقلانی کمک کرد. مجاهدین، چه در همراهی اولیه با خمینی و چه در رفتارهای بعدیشان، نشان دادند که مسئلهشان آزادی مردم نیست؛ قدرت است، آن هم به هر قیمت. آنها نه اپوزیسیون دموکرات بودند و نه نیروی ملی؛ یک فرقهٔ ایدئولوژیک بودند که منافع ایران را قربانی دعوای قدرت کردند و در نهایت، در تاریخ سیاسی این کشور بهعنوان یکی از نمادهای انحراف، خشونت و خائنین به ملت و وطن ثبت شدند.
لیبرالها و ملیمذهبیها نیز با سادهلوحی تاریخیشان کمتقصیر نبودند. آنها با توهم «تعدیل از درون»، «قانونمداریِ بدون تضمین» و اعتماد به وعدههای پوچ، پشت ملت را خالی کردند. وقتی باید ایستادند، عقب نشستند؛ وقتی باید خط قرمز میکشیدند، مصلحتاندیشی کردند. نتیجه روشن بود: قدرتی که هیچ قید و بندی را به رسمیت نمیشناسد، همهچیز را بلعید. در این میان، ملیگرایی واقعی، یعنی دفاع از دولت ملی، نهاد، قانون و منافع بلندمدت ایران، یا حذف شد یا به حاشیه رانده شد.
حاصل این خیانت جمعی، حکومتی شد که نهتنها غیرآزاد و سرکوبگر است، بلکه بهطور ساختاری ناتوان، ناکارآمد و فاسد است. جمهوری اسلامی فقط ظالم نیست؛ عمیقاً بیلیاقت است. وقتی ادارهٔ کشور به دست روحانیونی نوحه خوان میافتد که نه اقتصاد میفهمند، نه مدیریت، نه علم و نه مناسبات جهان مدرن، نتیجه چیزی جز فاجعه نمیتواند باشد. کشوری با این همه منابع طبیعی، انسانی و تاریخی، به جایی رسیده که در قرن بیستویکم برق ندارد، آب ندارد، هوای سالم ندارد و امید ندارد. این عقبماندگی تصادفی نیست؛ محصول مستقیم حکومتی است که تخصص را با وفاداری عوض کرده و شایستگی را قربانی عمامه و ریش و شعار کرده است.
نمونهٔ کامل این حماقت ساختاری، پروژهٔ هستهای است؛ پروژهای که به دست آخوندهای بیسوادِ ادعایی افتاد و به نام «اقتدار»، ایران را به انزوا، تحریم، فقر و عقبماندگی پرتاب کرد. کشوری که میتوانست از دوران حکومت پهلوی با عقلانیت، فناوری و دیپلماسی متوازن پیش برود، بهخاطر توهمات ایدئولوژیک و عقدههای قدرت، دههها عقب رانده شد. مضحکتر از همه اینکه همان نظامی که مدعی «انرژی هستهای» است، حتی ناتوان از تأمین برق پایدار شهرهایش است. این تناقض فقط خندهدار نیست؛ تحقیر ملی است. ملتی که پولش صرف پروژههای نمایشی و بیثمر میشود، اما در گرما و سرما در خاموشی میماند.
در کنار این، رانتخواری و فساد به ستون فقرات نظام تبدیل شده است. جمهوری اسلامی یک دولت نیست؛ شبکهای از غارت سازمانیافته است. از بنیادها و نهادهای بهاصطلاح خیریه تا سپاه و شرکتهای شبهدولتی، ثروت ملی به جیب اقلیتی سرازیر شده که نه پاسخگو هستند و نه قابل حسابرسی. اقتصاد نه بر پایهٔ تولید، که بر پایهٔ رانت، قاچاق، تحریمخواری و امتیازهای خاص میچرخد. نتیجه، فقر گسترده، سقوط طبقهٔ متوسط و مهاجرت نخبگان است؛ یعنی تخلیهٔ آینده.
پول این ملت، بهجای سرمایهگذاری در آموزش، بهداشت، زیرساخت و توسعه، صرف جنگهای نیابتی و ماجراجوییهای منطقهای شده است. جمهوری اسلامی منطقه را ناامن کرده تا ایدئولوژیاش را صادر کند و شکستهای داخلیاش را پشت شعار «محور مقاومت» پنهان کند. این سیاست نه امنیت آورده و نه احترام؛ فقط دشمنی، هزینه و انزوای بیشتر برای ایران ساخته است. ملتی که خودش زیر فشار است، مجبور شده هزینهٔ پروژههای فرقهای و نظامیای را بدهد که هیچ نسبتی با منافع ملیاش ندارند.
در داخل، حکومت به اشکال مختلف گروگانگیری متوسل شده است: گروگانگیری سیاسی، گروگانگیری اقتصادی، گروگانگیری قضایی و حالا بهوضوح گروگانگیری عاطفی. خانوادههای زندانیان، محکومان و جانباختگان را تهدید میکنند که اگر در نمایشهای حکومتی مثل ۲۲ بهمن شرکت نکنید، اگر عکس و فیلم نفرستید، اگر نقش سیاهیلشکر را بازی نکنید، عزیزانتان آسیب میبینند. این دیگر حکومت نیست؛ انتقامجویی سیستماتیک از ملت است، این سقوط اخلاقی قدرت است. این اعتراف علنی به این واقعیت است که حکومت حتی برای پرکردن خیابان هم پایگاه اجتماعی ندارد و باید با زور، ترس و معامله با جان انسانها مشروعیت جعل کند.
۲۲ بهمنِ امروز نه جشن است و نه پیروزی؛ نمایش ترس حکومت از مردم است. خیابانهایی که باید محل حضور داوطلبانه باشند، با اجبار، تهدید و سازماندهی پر میشوند. دوربینها حقیقت را میپوشانند، اما حافظهٔ جمعی نه. مردمی که نمیآیند، پیامشان را دادهاند. حکومتی که از نیامدن میترسد، محکوم به زوال است؛ حتی اگر سالها با زور دوام بیاورد.
باید همهٔ این بدبختیها را در سالروز ننگین ۲۲ بهمن برای شما مخاطب ردیف میکردم تا یادمان نرود این روز نه جشن آزادی، که یادآور سقوط عقلانیت، لگدمالشدن منافع ملی و آغاز اسارت یک ملت است؛ تا فراموش نکنیم فقر، سرکوب، خاموشی، تحریم، جنگهای نیابتی، فساد افسارگسیخته، گروگانگیری انسانها و تحقیر روزمرهٔ ایرانی، سرکوب اعتراضات، قتل عام مخالفین، تصادف تاریخی نیست، محصول مستقیم همان خیانتی است که نامش را انقلاب گذاشتند. باید همهٔ اینها را گفت تا کسی جرأت نکند این ویرانی را تقدیر، این ناکارآمدی را مقاومت و این انتقامگیری از مردم را حکومت بنامد. ۲۲ بهمن برای من یادآور پیروزی نیست؛ سند یک خطای تاریخی است که هنوز بهایش را ملت ایران میپردازد، و تا وقتی حقیقت این روز گفته نشود، این زخم نه میبندد و نه فراموش میشود.
و در پایان، مخاطبم تویی؛ ای ارتشی، ای نظامی، ای کسی که اسلحه به دست داری اما هنوز انسان و ایرانی هستی. این خطاب دستور نیست، یادآوری است: اینکه میشود یونیفورم پوشید و مزدور نبود، میشود قدرت داشت و بیفکر نماند. ملیگرایی یعنی وفاداری به ایران، نه اطاعت از ایدئولوژی؛ یعنی دفاع از جان، کرامت و آیندهٔ مردم، نه بقای یک نظام فاسد. حکومت دینیِ ایدئولوژیک، با هر نام و هر لباس، ذاتاً ضد ملت است، چون حقیقت را در انحصار میگیرد و قدرت را مقدس میکند. سال ۵۷ اشتباهی تاریخی بود، اما ادامهٔ آن دیگر اشتباه نیست؛ انتخاب حاکمان است. و سکوت در برابر این همه ظلم، ناکارآمدی و تحقیر ملی، بیطرفی نیست؛ همراهی است.
و با همهٔ این تاریکیها، ایمان دارم ایران دوباره قد خواهد کشید؛ روزی که حقیقت پیروز میشود، ملت افسار سرنوشتش را بازمیگیرد و تاریخ گواهی میدهد هیچ استبدادی، حتی اگر خود را مقدس بنامد، توان ایستادن در برابر ارادهٔ یک ملت بیدار را ندارد.
پاینده ایران
