
در بهار ۲۰۲۶، ایران در یکی از تاریکترین دورههای معاصر خود قرار گرفته است. کشوری که دههها زیر سلطه ساختار ایدئولوژیک جمهوری اسلامی فرسوده شده بود، اکنون در شرایطی قرار گرفته که همزمان با بحران اقتصادی، جنگ منطقهای، اعدامهای گسترده، فروپاشی اجتماعی، سرکوب خونین اعتراضات و خفقان امنیتی، با نوعی سکوت و بیتفاوتی بینالمللی نیز مواجه است. این سکوت دیگر صرفاً ناشی از ناآگاهی نیست. آنچه امروز مشاهده میشود، محصول ترکیبی از منافع ژئوپلیتیک، ترس از بیثباتی منطقه، ملاحظات اقتصادی، نفوذ شبکههای ایدئولوژیک نزدیک به جمهوری اسلامی در اروپا و نوعی استاندارد دوگانه در مفهوم حقوق بشر است.
از دسامبر ۲۰۲۵ تاکنون، گزارشهای متعدد بینالمللی از سرکوب گسترده معترضان، بازداشتهای وسیع، ناپدیدسازی قهری، شکنجه و موج جدید اعدامها منتشر شده است. سازمان عفو بینالملل اعلام کرد که نیروهای سپاه پاسداران، بسیج و ساختارهای امنیتی جمهوری اسلامی در سرکوب خونین اعتراضات نقش مستقیم داشتهاند و حکومت برای پنهان کردن ابعاد کشتار، اینترنت را از دسامبر ۲۰۲۵ تا به امروز به طور کامل قطع کرده است.
گزارشهای نهادهای حقوق بشری حاکی از آن است که هزاران نفر در اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ بازداشت شدند و بسیاری از آنان در بازداشتگاههای مخفی و خارج از نظارت قانونی نگهداری میشوند. در همین حال، موج اعدامها با سرعتی بیسابقه در حال اجرا است. گزارشهای منتشر شده در آوریل و مه ۲۰۲۶ نشان میدهد جمهوری اسلامی در پوشش فضای جنگی و بحران منطقهای، روند اعدام زندانیان سیاسی و معترضان را تشدید کرده است.
اما مسئله صرفاً خود سرکوب نیست. مسئله اصلی، عادیسازی این سرکوب توسط بخشی از فضای سیاسی و رسانهای غرب است. در حالی که جمهوری اسلامی روزانه شهروندان خود را اعدام میکند، کودکان معترض را زیر حکم مرگ میبرد، زنان را سرکوب میکند و اقلیتهای قومی و مذهبی را تحت فشار قرار میدهد، بخش مهمی از رسانهها و فعالان سیاسی اروپایی همچنان ترجیح میدهند بحران ایران را صرفاً از زاویه «تنش با غرب» یا «خطر جنگ» ببینند، نه از زاویه مردم ایران.
این نوع روایتسازی، عملاً جمهوری اسلامی را از جایگاه یک نظام سرکوبگر به موقعیت «بازیگری قربانی» منتقل میکند. در بسیاری از تظاهرات برگزارشده در شهرهای اروپایی طی ماههای اخیر، گروههایی از جریانهای چپ رادیکال، انجمنهای اسلامگرا و برخی تشکلهای حامی فلسطین، بدون اشاره به سرکوب داخلی ایران، صرفاً بر «مقاومت جمهوری اسلامی در برابر آمریکا و اسرائیل» تمرکز کردهاند. نتیجه چنین رویکردی، پاک شدن صدای مردم ایران از فضای عمومی اروپا بوده است.
واقعیت آن است که جمهوری اسلامی سالهاست از مسئله فلسطین به عنوان سپر ایدئولوژیک استفاده میکند. حکومتی که در داخل ایران کوچکترین تجمع اعتراضی را با گلوله پاسخ میدهد، در عرصه بینالمللی تلاش میکند خود را مدافع «مظلومان جهان» معرفی کند. تناقض آشکار اینجاست که بخشی از جریانهای چپ اروپایی نیز همین روایت را پذیرفتهاند. برای این جریانها، مخالفت جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل کافی است تا جنایات داخلی آن نادیده گرفته شود.
این همان نقطهای است که مفهوم حقوق بشر به ابزاری گزینشی تبدیل میشود. اگر حکومتی متحد غرب باشد، نقض حقوق بشر محکوم میشود. اگر حکومتی در تقابل ژئوپلیتیک با غرب قرار گیرد، بخشی از فضای سیاسی اروپا آماده است تا سرکوب داخلی آن را با واژههایی چون «مقاومت ضد امپریالیستی» توجیه کند. قربانی اصلی این بازی سیاسی، مردم ایران هستند.
گزارشهای منتشرشده در هفتههای اخیر نشان میدهد که جمهوری اسلامی حتی از شرایط جنگی برای تسویه حساب داخلی استفاده کرده است. سازمانهای حقوق بشری هشدار دادهاند که حکومت در فضای ناشی از جنگ و قطع ارتباطات اینترنتی، اعدامها را با سرعت بیشتری پیش میبرد و خانوادهها را برای سکوت تحت فشار قرار میدهد.
در یکی از گزارشهای عفو بین الملل، به اعدام مخفیانه نوجوانان معترض و زندانیانی اشاره شده که پس از شکنجه و اعترافات اجباری به دار آویخته شدند. در گزارش دیگری آمده است که تنها طی چند هفته پس از آغاز جنگ منطقهای، بیش از چهار هزار نفر بازداشت و دهها نفر اعدام شدند.
با این حال، واکنش دولتهای اروپایی اغلب محدود به چند بیانیه دیپلماتیک بوده است. اتحادیه اروپا اگرچه در برخی موارد تحریمهایی علیه افراد وابسته به جمهوری اسلامی اعمال کرده، اما در عمل همچنان مسیر مذاکره و تعامل با ساختار حاکم را ادامه داده است. حتی در زمانی که گزارشهای بینالمللی از اعدامهای روزانه و کشتار معترضان منتشر میشود، گفتگوهای دیپلماتیک درباره برنامه هستهای و مسائل منطقهای همچنان در اولویت قرار دارد.
این پیام برای مردم ایران روشن است: جان آنان در معادلات بینالمللی اولویت ندارد.
بخشی از رسانههای جریان اصلی اروپا نیز در این روند نقش داشتهاند. پوشش رسانهای ایران اغلب زمانی افزایش مییابد که موضوع به تنش نظامی با غرب یا اسرائیل مرتبط باشد. اما هنگامی که زندانیان سیاسی در سکوت اعدام میشوند یا کارگران و معلمان به دلیل اعتراض صنفی بازداشت میشوند، حجم پوشش خبری به شدت کاهش مییابد. حتی در مواردی، روایت رسانهای به گونهای تنظیم میشود که جمهوری اسلامی در قالب «دولتی تحت فشار خارجی» نمایش داده شود، نه رژیمی که چهار دهه مردم خود را سرکوب کرده است.
این مسئله به ویژه در شبکههای اجتماعی اروپایی نیز دیده میشود. بسیاری از فعالان موسوم به ضد جنگ، درباره بمباران یا تحریمها موضعگیری میکنند، اما در برابر اعدام نوجوانان معترض، سکوت اختیار میکنند. برخی حتی هرگونه انتقاد از جمهوری اسلامی را «همصدایی با جنگطلبان» مینامند. در چنین فضایی، مردم ایران دوبار قربانی میشوند. یک بار توسط حکومت خود و بار دیگر توسط کسانی که صدای آنان را سانسور میکنند.
تناقض بزرگ اینجاست که همان جریانهایی که در اروپا از آزادی بیان، حقوق زنان و حقوق اقلیتها دفاع میکنند، در برابر ساختاری که دقیقاً همین حقوق را نابود کرده، به سکوت یا توجیه پناه میبرند. حکومت ایران نه تنها زنان را سرکوب میکند، بلکه از اعدام، شکنجه، تجاوز در زندان، اعترافات اجباری و سرکوب سیستماتیک اقلیتهای قومی و مذهبی به عنوان ابزار حکمرانی استفاده میکند. با این حال، بخشی از فضای سیاسی اروپا همچنان ترجیح میدهد جمهوری اسلامی را از زاویه «مقاومت ژئوپلیتیک» تحلیل کند.
این وضعیت فقط محصول خطای تحلیلی نیست. جمهوری اسلامی طی سالها شبکهای از لابیهای رسمی و غیررسمی در اروپا ایجاد کرده است. از انجمنهای مذهبی و دانشجویی گرفته تا گروههای پوششی فرهنگی، اپوزیسیون نماها و برخی رسانهها و فعالان دانشگاهی، همگی در بازتولید روایت مطلوب حکومت نقش دارند. در این روایت، هر مخالف جمهوری اسلامی «عامل غرب» معرفی میشود و هر اعتراض مردمی «پروژه بیثباتسازی خارجی».
در چنین فضایی، فعالان واقعی حقوق بشر ایرانی اغلب در حاشیه قرار میگیرند. صدای خانوادههای اعدامشدگان، زندانیان سیاسی، زنان معترض و قربانیان شکنجه کمتر شنیده میشود، زیرا روایت غالب در بسیاری از محافل اروپایی نه بر آزادی مردم ایران، بلکه بر رقابتهای ژئوپلیتیک متمرکز شده است.
این در حالی است که گزارشهای رسمی نهادهای بینالمللی تصویری کاملاً متفاوت ارائه میدهد. شورای حقوق بشر سازمان ملل و گزارشگران ویژه بارها درباره وضعیت وخیم حقوق بشر در ایران هشدار دادهاند. پارلمان اروپا نیز در ژانویه ۲۰۲۶ قطعنامهای درباره سرکوب brutal اعتراضات در ایران تصویب کرد. اما فاصله میان این اسناد رسمی و رفتار واقعی بسیاری از دولتها و جریانهای سیاسی همچنان عمیق است.
اقتصاد ایران نیز امروز به ابزاری برای کنترل و سرکوب تبدیل شده است. سپاه پاسداران و نهادهای وابسته به حکومت عملاً بخش بزرگی از اقتصاد کشور را در اختیار دارند. فساد ساختاری، رانت، تحریمها و سوءمدیریت، طبقه متوسط ایران را نابود کرده و میلیونها نفر را به زیر خط فقر رانده است. همزمان، بودجه نهادهای امنیتی و نظامی همچنان افزایش مییابد.
در تهران، مشهد، اهواز، سنندج، زاهدان و دهها شهر دیگر، مردم نه فقط با سرکوب سیاسی، بلکه با فروپاشی اقتصادی نیز مواجهاند. تورم، بیکاری، سقوط ارزش پول ملی و بحران مسکن زندگی روزمره را به میدان فرسایش دائمی تبدیل کرده است. گزارشهای اخیر از داخل ایران نشان میدهد که بسیاری از خانوادهها دیگر حتی توان تأمین نیازهای اولیه خود را ندارند.
با این وجود، بخش مهمی از گفتگوی سیاسی در اروپا همچنان حول «ثبات منطقه» میچرخد، نه حق مردم ایران برای زندگی آزاد و انسانی. گویی از نگاه برخی دولتها، وجود یک دیکتاتوری مذهبی قابل تحملتر از احتمال تغییر سیاسی در ایران است.
اما تجربه تاریخی نشان داده که سکوت در برابر استبداد، هرگز به ثبات واقعی منجر نمیشود. جمهوری اسلامی نه تنها جامعه ایران را به بحران کشانده، بلکه به یکی از عوامل اصلی بیثباتی منطقه نیز تبدیل شده است. سیاست خارجی مبتنی بر گروههای نیابتی، تنش دائمی و ایدئولوژی صدور انقلاب، هزینهای سنگین بر مردم ایران و خاورمیانه تحمیل کرده است.
در نهایت، مسئله اصلی این نیست که اروپا یا نهادهای بینالمللی تا چه حد با جمهوری اسلامی مخالفاند. مسئله این است که آیا مردم ایران به عنوان انسانهایی دارای حق آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت دیده میشوند یا صرفاً به عنوان متغیری در بازیهای ژئوپلیتیک.
امروز بسیاری از ایرانیان احساس میکنند که جهان آنان را تنها گذاشته است. زندانیان سیاسی در سکوت اعدام میشوند، خانوادهها تحت فشار قرار میگیرند، اینترنت قطع میشود، اعتراضات سرکوب میگردد و همزمان بخشی از جهان همچنان سرگرم تحلیلهای استراتژیک و معاملات دیپلماتیک است.
این سکوت، بیطرفی نیست. هر بار که اعدامهای جمهوری اسلامی بدون واکنش جدی جهانی ادامه مییابد، هر بار که رسانهای غربی صدای قربانیان ایرانی را حذف میکند، هر بار که یک فعال سیاسی اروپایی به نام «ضد امپریالیسم» چشم خود را بر سرکوب مردم ایران میبندد، در عمل بخشی از ماشین عادیسازی دیکتاتوری فعال میشود.
و شاید خطرناکترین بخش ماجرا همین باشد: عادی شدن ظلم.
وقتی اعدام روزانه به خبر کوتاه تبدیل میشود، وقتی زندانی سیاسی به عدد آماری تقلیل مییابد، وقتی مردم یک کشور تنها در قالب «بحران منطقهای» دیده میشوند، انسانیت جای خود را به محاسبه سیاسی میدهد.
ایران امروز فقط با یک حکومت سرکوبگر مواجه نیست. با جهانی نیز روبهروست که در بسیاری از مواقع ترجیح داده است رنج مردم ایران را نبیند.
و شاید سالها بعد، زمانی که آرشیو رسانهها دوباره مرور شود، نام بسیاری از این دانشجوها، روزنامهنگاران، تحلیلگران و فعالان سیاسی اروپایی نیز در کنار همین سکوت ثبت شود. کسانی که ماهها و سالها برای «مقاومت» مقاله نوشتند، اما حتی یک بار حاضر نشدند درباره نوجوان اعدامشده ایرانی، زن کشتهشده در خیابانهای تهران یا کارگری که زیر شکنجه جان داد، همانگونه با احساس و خشم قلم بزنند.
تاریخ حافظهای بیرحم دارد. روزی خواهد رسید که همه چیز روشنتر از امروز دیده شود. آن روز، دیگر پنهان شدن پشت واژههای پرزرقوبرق دانشگاهی، پشت شعارهای ضد امپریالیستی یا پشت جلسات روشنفکرانه کافههای لوکزامبورگ و پاریس آسان نخواهد بود. آن روز مشخص خواهد شد چه کسانی واقعاً مدافع آزادی بودند و چه کسانی تنها از رنج ملتها برای بازیهای ایدئولوژیک خود استفاده میکردند.
شاید برخی از آنان بعدها کتاب بنویسند، مستند بسازند و تلاش کنند خود را در سمت «درست تاریخ» قرار دهند. شاید همانهایی که امروز از جمهوری اسلامی با واژههایی چون «نیروی مقاومت منطقه» یاد میکنند، فردا در مصاحبهها از «اشتباه در تحلیل» سخن بگویند. اما برای مادرانی که فرزندانشان در زندانهای جمهوری اسلامی اعدام شدند، برای نسلی که جوانیاش زیر سایه گلوله و فقر نابود شد، این اصلاح دیرهنگامِ روایتها دیگر چیزی را تغییر نخواهد داد.
زیرا حقیقت، برخلاف تبلیغات سیاسی، عمر کوتاه ندارد.
و حقیقت این است که مردم ایران سالها تنها ماندند. نه فقط زیر چکمههای سرکوب جمهوری اسلامی، بلکه زیر سایه سکوت کسانی که باید صدای آنان میبودند و نبودند.
اما تاریخ ایران بارها نشان داده که هیچ استبدادی ابدی نیست. همانگونه که بسیاری از دیکتاتوریهای قرن بیستم با تمام ماشینهای تبلیغاتی و امنیتی خود فرو ریختند، جمهوری اسلامی نیز روزی ناچار خواهد شد در برابر حقیقتِ جامعه ایران عقبنشینی کند. آن روز، آنچه باقی میماند نه قدرت سپاه خواهد بود، نه ثروت شبکههای فاسد حکومتی و نه مقالههای سفارشی و گزارشهای جانبدارانه.
آنچه باقی میماند، حافظه یک ملت است.
ملتی که به خوبی به خاطر خواهد آورد چه کسانی در کنار مردم ایستادند و چه کسانی در تاریکترین سالهای تاریخ معاصر ایران، ترجیح دادند صدای زندانها را نشنوند و طنابهای دار را نبینند.
پاینده ایران.
