
در تاریخ معاصر، کمتر حکومتی را میتوان یافت که تا این اندازه بقای خود را به تولید ترس، اضطراب و ناامنی روانی گره زده باشد. جمهوری اسلامی از نخستین روزهای شکلگیری، تنها یک ساختار سیاسی نبود، بلکه پروژهای گسترده برای مهندسی ذهن، کنترل روان و فرسایش تدریجی جامعه ایران بود. در این ساختار، اعدام صرفاً یک مجازات قضایی نیست، بلکه زبانی سیاسی، ابزاری امنیتی و نمایشی عمومی از قدرت حکومت است. طناب دار در جمهوری اسلامی تنها برای کشتن یک انسان به کار نمیرود، بلکه هدف اصلی آن، زخمی کردن روان جمعی یک ملت است.
در ماههای اخیر، افزایش چشمگیر اعدامها، احکام سنگین علیه معترضان، فشار بر زندانیان سیاسی و فضای گسترده امنیتی، بار دیگر این واقعیت را آشکار کرده است که حکومت جمهوری اسلامی در دوران بحران مشروعیت، بیش از هر زمان دیگری به سیاست ترس متوسل میشود. گزارشهای نهادهای حقوق بشری و رسانههای بینالمللی نشان میدهد که موج جدید اعدامها، بهویژه پس از افزایش نارضایتی اجتماعی، نه یک اتفاق تصادفی بلکه بخشی از راهبرد امنیتی حکومت برای بازگرداندن جامعه به وضعیت انفعال و وحشت است.
در روانشناسی سیاسی، حکومتهای اقتدارگرا معمولاً تلاش میکنند میان «زندگی روزمره» و «احساس خطر دائمی» پیوند ایجاد کنند. جامعهای که هر لحظه احساس کند ممکن است قربانی شود، به مرور دچار فرسودگی روانی، خودسانسوری و بیاعتمادی مزمن میشود. جمهوری اسلامی طی دههها دقیقاً همین سازوکار را بر ایران حاکم کرده است. مردم ایران نه فقط با بحران اقتصادی یا محدودیت سیاسی، بلکه با یک ناامنی روانی دائمی زندگی میکنند؛ احساسی مداوم از اضطراب، بیثباتی و تهدید.
اریک فروم در تحلیل حکومتهای توتالیتر مینویسد: «ترس، انسان را از فردیت تهی میکند و او را به موجودی مطیع بدل میسازد.» این جمله، توصیف دقیقی از آن چیزی است که جمهوری اسلامی در پی آن بوده است. حکومت تلاش کرده شهروند ایرانی را از انسانی مستقل و دارای کرامت، به فردی هراسزده و خسته تبدیل کند؛ انسانی که به جای اندیشیدن به آزادی، تنها در فکر بقا باشد.
اعدام در جمهوری اسلامی، تنها پایان فیزیکی یک انسان نیست. هر اعدام، یک پیام روانی برای میلیونها نفر است. حکومت میخواهد جامعه هر روز مرگ را ببیند، درباره آن بشنود و آن را در ناخودآگاه خود حمل کند. این سیاست، نوعی «نمایش دائمی قدرت» است؛ همان مفهومی که میشل فوکو در کتاب «مراقبت و تنبیه» درباره حکومتهای سرکوبگر توضیح میدهد. فوکو معتقد بود حکومتهای مبتنی بر ترس، بدن انسان را به صحنه نمایش اقتدار تبدیل میکنند تا جامعه همواره احساس مراقبت، کنترل و تهدید داشته باشد.
در ایران امروز، اعدام تنها در زندان اتفاق نمیافتد؛ سایه آن در خیابان، مدرسه، دانشگاه، شبکههای اجتماعی و حتی در روابط خانوادگی حضور دارد. وقتی کودکی هر روز خبر اعدام میشنود، وقتی جوانی میبیند که همنسلانش به دلیل اعتراض یا حتی اتهاماتی مبهم به مرگ محکوم میشوند، ناامنی روانی به بخشی از ساختار ذهنی جامعه تبدیل میشود.
جمهوری اسلامی به خوبی میداند که ترس، تنها با خشونت مستقیم ایجاد نمیشود. گاه «احتمال خشونت» از خود خشونت مؤثرتر است. وقتی شهروند نداند مرز جرم و بیجرمی کجاست، وقتی قانون شفاف نباشد، وقتی هر انتقاد ساده بتواند به بازداشت یا اتهام امنیتی منجر شود، جامعه وارد وضعیت اضطراب دائمی میشود. این همان چیزی است که روانشناسان آن را «اضطراب ساختاری» مینامند.
در ماههای اخیر، بسیاری از تحلیلگران حقوق بشر هشدار دادهاند که افزایش اعدامها در ایران ارتباط مستقیم با بحران سیاسی و ترس حکومت از جامعه دارد . هرچه شکاف میان مردم و حکومت بیشتر میشود، دستگاه سرکوب نیز خشنتر عمل میکند. زیرا حکومتهایی که مشروعیت مردمی خود را از دست میدهند، معمولاً برای جبران این خلأ، به خشونت عریان پناه میبرند.
اما خطرناکترین پیامد این وضعیت، تنها کشته شدن انسانها نیست؛ بلکه تخریب تدریجی روان جمعی جامعه است. جامعهای که سالها با ترس زندگی کند، آرامآرام دچار فرسایش درونی میشود. اعتماد اجتماعی کاهش مییابد، امید به آینده از میان میرود، مهاجرت به رؤیای عمومی تبدیل میشود و مردم یاد میگیرند احساسات واقعی خود را پنهان کنند.
این وضعیت را میتوان در زندگی روزمره ایرانیان مشاهده کرد. میلیونها نفر در ایران امروز دچار اضطراب مزمن، افسردگی، خشم فروخورده و احساس بیقدرتی هستند. بسیاری از خانوادهها در سکوت زندگی میکنند، از بیان عقاید سیاسی خود هراس دارند و حتی در جمعهای خصوصی نیز با احتیاط سخن میگویند. این همان جامعهای است که حکومت میخواهد: جامعهای خسته، پراکنده و بیاعتماد.
هانا آرنت، فیلسوف بزرگ قرن بیستم، معتقد بود حکومتهای تمامیتخواه تنها به دنبال کنترل سیاست نیستند، بلکه میخواهند «واقعیت روانی انسان» را تغییر دهند. جمهوری اسلامی نیز طی چهار دهه کوشیده است احساس طبیعی امنیت را از جامعه ایران بگیرد. زیرا انسان ناامن، کمتر مقاومت میکند.
اما ناامنی روانی تنها از اعدام ناشی نمیشود. فقر، فساد، آینده مبهم، سقوط اقتصادی، بیثباتی اجتماعی و فشار امنیتی، همگی بخشی از یک ساختار واحد هستند. حکومتهایی که بر ترس بنا شدهاند، معمولاً جامعه را در وضعیت بحران دائمی نگه میدارند. در چنین شرایطی، شهروندان آنقدر درگیر بقا میشوند که فرصت سازماندهی و اعتراض مؤثر را از دست میدهند.
جمهوری اسلامی طی سالهای اخیر با مجموعهای از بحرانها روبهرو بوده است: بحران مشروعیت، بحران اقتصادی، بحران اجتماعی و بحران بینالمللی. در چنین وضعیتی، حکومت بیش از گذشته به سیاست «مدیریت وحشت» متوسل شده است. اعدامها، بازداشتها و فضای امنیتی شدید را باید در همین چارچوب فهمید.
نکته مهم این است که حکومت فقط به دنبال ترساندن مخالفان سیاسی نیست. هدف اصلی، ایجاد احساس ناتوانی عمومی در کل جامعه است. یعنی مردم به این باور برسند که هیچ تغییری ممکن نیست. روانشناسان این پدیده را «درماندگی آموختهشده» مینامند. جامعهای که بارها شکست، سرکوب و خشونت را تجربه کند، ممکن است به تدریج امید خود را از دست بدهد.
اما ایران امروز در نقطهای پیچیده قرار گرفته است. از یک سو، حکومت تلاش میکند با اعدام و سرکوب، جامعه را مرعوب نگه دارد. از سوی دیگر، بخش بزرگی از مردم دیگر آن ترس سنتی دهههای گذشته را ندارند. اعتراضات سالهای اخیر نشان داد که نسل جدید ایران، بیش از آنکه از حکومت بترسد، از آیندهای بدون آزادی هراس دارد.
در این میان، اعدام به یکی از نمادهای اصلی بحران جمهوری اسلامی تبدیل شده است. حکومت با هر اعدام، در واقع اعتراف میکند که دیگر قادر به تولید رضایت عمومی نیست. مشروعیت واقعی از اعتماد مردم به دست میآید، نه از طناب دار.
آلبر کامو در کتاب «انسان طاغی» مینویسد: «حکومتی که مرگ را به ابزار روزمره تبدیل کند، پیش از آنکه انسانها را نابود کند، اخلاق را نابود کرده است.» این جمله، تصویری دقیق از وضعیت امروز ایران است. جامعهای که هر روز خبر اعدام میشنود، به تدریج دچار نوعی بیحسی عاطفی میشود. مرگ عادی میشود و این عادی شدن، یکی از خطرناکترین پیامدهای حکومتهای خشونتمحور است.
اما جمهوری اسلامی فقط روان فردی را تخریب نکرده، بلکه ساختار روابط اجتماعی را نیز فرسوده کرده است. در جامعهای که ترس گسترده باشد، اعتماد میان مردم کاهش مییابد. افراد از یکدیگر فاصله میگیرند، گفتگو محدود میشود و همبستگی اجتماعی آسیب میبیند. این دقیقاً همان چیزی است که حکومتهای استبدادی برای بقا به آن نیاز دارند.
با این حال، تاریخ نشان داده است که ترس هرگز نمیتواند تا ابد دوام بیاورد. حکومتهایی که بر پایه وحشت حکومت میکنند، معمولاً در بلندمدت با بحران عمیق مشروعیت روبهرو میشوند. زیرا انسان، حتی در تاریکترین شرایط، میل به آزادی و کرامت را فراموش نمیکند.
امروز در ایران، برخلاف تلاش حکومت، میل به بازپسگیری هویت و کرامت انسانی در حال گسترش است. نسل جوان، زنان، دانشجویان و بخش بزرگی از جامعه دیگر حاضر نیستند تنها در چارچوب ترس زندگی کنند. همین مسئله است که حکومت را خشنتر کرده است. زیرا رژیمی که احساس کند جامعه از ترس عبور کرده، به سمت سرکوب شدیدتر میرود.
شاهزاده رضا پهلوی در سخنان خود بارها بر مفهوم «بازگرداندن کرامت به ملت ایران» تأکید کرده است. اهمیت این مسئله در شرایط کنونی بسیار عمیق است. زیرا جامعه ایران امروز پیش از هر چیز نیازمند بازسازی روانی است. ملتی که دههها با تحقیر، سرکوب و ناامنی زندگی کرده، باید دوباره احساس امنیت، اعتماد و امید را تجربه کند.
بحران ایران فقط بحران حکومت نیست؛ بحران روان یک ملت است. میلیونها ایرانی امروز با زخمهای پنهان زندگی میکنند. زخمهایی که حاصل سالها ترس، سانسور، خشونت و بیثباتیاند. بسیاری از این زخمها حتی پس از تغییرات سیاسی نیز باقی خواهند ماند و نیازمند بازسازی عمیق اجتماعی و فرهنگی خواهند بود.
در علوم سیاسی، یکی از نشانههای حکومتهای رو به افول، افزایش خشونت داخلی است. وقتی حکومت نتواند رضایت تولید کند، به زور متوسل میشود. اما زور، هرچند بتواند مدتی سکوت ایجاد کند، قادر به خلق مشروعیت نیست. اعدام میتواند انسانها را بکشد، اما نمیتواند اندیشه آزادی را نابود کند.
ایران امروز کشوری است که میان ترس و امید ایستاده است. حکومتی که همچنان میکوشد جامعه را در فضای وحشت نگه دارد، و مردمی که آرامآرام در حال بازیابی اعتماد به نفس تاریخی خود هستند. شاید مهمترین نبرد امروز ایران، نه فقط نبرد سیاسی، بلکه نبرد بر سر روان و کرامت انسان ایرانی باشد.
جمهوری اسلامی طی چهار دهه تلاش کرد انسان ایرانی را موجودی مطیع، خاموش و هراسزده بسازد. اما تاریخ ایران نشان داده که این ملت، هرچند زخمی و خسته، در نهایت در برابر تحقیر و استبداد تسلیم نمیشود.
اعدام، زندان و سرکوب شاید بتوانند مدتی جامعه را به سکوت وادارند، اما هیچ حکومتی نتوانسته برای همیشه بر ویرانههای روان یک ملت حکومت کند. زیرا انسان، حتی زیر سایه مرگ، همچنان رؤیای آزادی را در ذهن خود حفظ میکند.
ایران امروز، با تمام زخمهایش، هنوز زنده است. و شاید مهمترین حقیقت همین باشد که حکومتها میتوانند انسانها را بترسانند، اما هرگز نمیتوانند رؤیای آزادی را از حافظه تاریخی یک ملت پاک کنند.
