
چند روز پیش، در جمعی دوستانه با چند تن از دوستان اروپاییام، سخن به شاهنامه، فردوسی و آن لایهٔ عمیق و دیرپای فرهنگ ایرانی کشیده شد؛ میکوشیدم برای آنان توضیح دهم که ایران را نمیتوان با سیمای رژیم دیکتاتوری و ایدئولوژیکی که امروز بر آن حاکم است یکی دانست و میان فرهنگ تاریخی و ملی این سرزمین با ساختار سیاسی جمهوری اسلامی شکافی عمیق و بنیادین وجود دارد. در همان گفتوگو، هنگامی که از ضحاک و کاوه، از مفهوم داد در شاهنامه، از جایگاه خرد، از حافظهٔ تاریخی ایرانیان و از تقابل دیرینهٔ فرهنگ با استبداد سخن میگفتم، ناگهان اندیشهٔ نوشتن این مقاله در ذهنم شکل گرفت. آنچه در این نوشته آمده، ادعای ارائهٔ تفسیری قطعی یا یگانه از شاهنامه و تاریخ ایران ندارد؛ بلکه حاصل برداشتها، تأملات و دریافتهای شخصی من از پیوند میان اسطوره، ادبیات، روانشناسی و وضعیت امروز ایران است؛ تلاشی برای نگریستن به اکنون از خلال آینهای که فردوسی بیش از هزار سال پیش در برابر تاریخ و روان ایرانی نهاده است.
ایران را نمیتوان تنها در محدودهٔ جغرافیا تعریف کرد، چنانکه نمیتوان روح یک انسان را به استخوانبندی او فروکاست. ایران پیش از آنکه خطی باشد بر نقشه، کیفیتی است در حافظه، زخمی است در وجدان تاریخی، آهنگی است در زبان، تصویری است که در آیینهٔ اسطوره شکل گرفته و قرنهاست از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته است. ایران، نه فقط در ارتفاعات زاگرس و البرز، در دشتهای خراسان و در کویر مرکزی، بلکه در وزن شاهنامه، در تردید خیام، در طعنهٔ حافظ، در حکمت سعدی، در شور ناصرخسرو و در آن اندوه تاریخی عمیقی حضور دارد که گویی از روزگار سیاوش تاکنون در جان این ملت خانه کرده است. اگر این سرزمین بارها در تاریخ مورد هجوم قرار گرفته، اگر دولتهایش فروپاشیده و سلسلههایش به پایان رسیدهاند، آنچه همچنان باقی مانده است نه فقط خاک، بلکه استمرار یک حافظه بوده است؛ حافظهای که هرگاه به مرز فراموشی رسیده، ادبیات به یاریاش آمده و هرگاه قدرت کوشیده است نام ایران را در دستگاه معنایی دیگری حل کند، زبان فارسی چون پناهگاهی خاموش اما مقاوم، آن را در خود حفظ کرده است. ایران در زبان مادری پیرزنی است که هنوز لالاییای را زمزمه میکند که مادر بزرگش خوانده بود؛ در واژههایی است که فاتحان نتوانستند از زبان مردم برکنند؛ در نامهایی است که بر فرزندان نهاده میشود؛ در سوگ سیاوش، در خشم کاوه، در پهلوانی رستم، در طعنهٔ حافظ و در آن شک نجیب خیام که در برابر مدعیان یقین، آرام اما سمج، میپرسد: از کجا میدانید؟
و در میان همهٔ این نشانهها، شاهنامه چون کوهی ایستاده است؛ نه تنها چون یکی از قلههای شعر فارسی، بلکه چون بنایی که یک ملت بخشی از حافظهٔ خود را در آن پنهان کرده است تا از گزند زمان در امان بماند. شاهنامه را اگر فقط کتاب جنگها و شاهان و دیوان و پهلوانان بخوانیم، همانقدر از حقیقت آن دور افتادهایم که کسی تخت جمشید را تنها مجموعهای از سنگهای تراشیده بداند. در پس آن بیتها، جهانی از اضطرابهای تاریخی و آرزوهای سیاسی و اخلاقی ایرانیان خوابیده است. فردوسی از گذشته سخن میگوید، اما پرسشهایش متعلق به هر زماناند: چه چیزی قدرت را مشروع میکند؟ چگونه فرمانروا از داد به بیداد میغلتد؟ چرا ملتها گاه به دست خویش فرزندانشان را تباه میکنند؟ چه زمانی اطاعت، دیگر فضیلت نیست و به مشارکت در ظلم تبدیل میشود؟ چه میشود که انسان عادی ناگهان بر ترس غلبه میکند و در برابر قدرتی که شکستناپذیر مینمود میایستد؟ و بیش از همه، چگونه میتوان در میانهٔ شکستهای سیاسی، چیزی را از جنس «ایران» زنده نگه داشت؟
شاید به همین دلیل باشد که شاهنامه برای ایرانی امروز، اگر از زیر گرد ستایشهای تشریفاتی بیرون آورده شود، کتابی حیرتانگیز و حتی خطرناک است. خطرناک نه برای ملت، بلکه برای هر قدرتی که بخواهد خود را با ایران یکی کند و بقای خویش را به صورت بقای کشور عرضه نماید. شاهنامه به ما یادآوری میکند که ایران از حکومتهایش بزرگتر است؛ دولت ها میآیند و میروند، خاندانها برمیخیزند و فرو میافتند، فرمانروایان زمانی صاحب تخت و لشکر و خزانهاند و زمانی دیگر تنها نامی در چند صفحهٔ تاریخ. آنچه باقی میماند، اگر ملتی توان حفظ آن را داشته باشد، حافظهٔ تاریخی و پیوستگی فرهنگی اوست.
از همین چشمانداز است که ایران امروز، در چنگال نظام جمهوری اسلامی، تنها با بحران سیاسی مواجه نیست. مسئله از اختلاف بر سر شیوهٔ ادارهٔ کشور بسیار فراتر رفته است. آنچه طی بیش از چهار دهه رخ داده، برخورد دو تلقی از انسان و ایران بوده است: از یک سو مفهوم ایران به مثابه وطنی تاریخی و متعلق به همهٔ ایرانیان، با تمدن و حافظهای که هیچ مذهب و ایدئولوژی واحدی نمیتواند تمام آن را در خود حل کند؛ و از سوی دیگر نظامی که سرچشمهٔ نهایی مشروعیت را نه ارادهٔ آزاد ملت، بلکه قرائتی معین از شریعت و ولایت دینی میداند. از همین جا شکافی پدید میآید که تنها سیاسی نیست؛ شکافی تمدنی است. نزاع بر سر آن است که آیا ایران خانهای است که دین نیز در آن زندگی میکند، یا دینی است که ایران باید در خدمت آن قرار گیرد.
اگر بخواهیم این نزاع را در یک تصویر شاهنامهای ببینیم، شاید هیچ تصویری گویاتر از ضحاک و مارهای شانههای او نباشد.
در جهان اسطوره، حقیقت اغلب چهرهای غریب به خود میگیرد تا آنچه در واقعیت پراکنده و مبهم است، ناگهان در تصویری واحد آشکار شود. ضحاک با دو ماری که بر دوش او روییدهاند و تنها با مغز جوانان آرام میگیرند، از همین جنس است. فردوسی با این تصویر چیزی فراتر از خشونت یک سلطان را روایت میکند؛ او ساختاری از قدرت را نشان میدهد که برای ادامهٔ حیات خود محتاج بلعیدن آینده است. چرا مغز؟ چرا جوان؟ چرا بقای هیولا باید به نابودی آن چیزی وابسته باشد که هنوز امکان اندیشیدن، ساختن و دگرگون کردن دارد؟ این پرسش، اگر از سطح افسانه عبور کنیم، به ژرفای روانشناسی استبداد میرسد.
استبداد از انسان بالغ و مستقل بیش از انسان ناراضی میترسد. ناراضی را میتوان ترساند، خرید، منزوی کرد یا سرکوب نمود؛ اما ذهن مستقلی که توان مقایسه و پرسش دارد، بنیان مشروعیت را تهدید میکند. از این رو حکومت ایدئولوژیک به کنترل بدن بسنده نمیکند؛ او به ذهن نیازمند است. باید پیش از آنکه کودک بتواند جهان را از چشم خویش ببیند، دستگاهی از مفاهیم در ذهنش نهاده شود. باید به او گفت قهرمان کیست و دشمن کدام است، چه چیزی مقدس است و کدام پرسش ممنوع، کدام بخش تاریخ قابل افتخار است و کدام بخش را باید با شرم یا سکوت به یاد آورد. باید گذشته از نو چیده شود تا حال، طبیعی و ناگزیر به نظر برسد.
اینجاست که مدرسه دیگر مدرسه نیست؛ میتواند کارگاه ساختن حافظه باشد. کتاب تاریخی که باید حقیقت تاریخ را بیاموزد؛ با تحریف آن نسبت کودک را با گذشته تعیین میکند. رسانه فقط خبر نمیدهد؛ حدود آنچه قابل تصور است را مشخص میسازد. منبر تنها موعظه نمیکند؛ گاهی زبان اخلاقی لازم برای مشروعیت بخشیدن به سیاست را تولید میکند. حکومت دینی هنگامی که به کمال ساختاری خود میرسد، دیگر تنها از شهروند نمیخواهد قانون را رعایت کند؛ میخواهد درون او نیز حکومتی کوچک بنا کند، مراقبی که پیش از بیان هر کلمه، پیش از نوشتن هر جمله، پیش از انتخاب هر لباس و حتی پیش از شکل گرفتن برخی افکار، از خود بپرسد: آیا مجاز است؟
این شاید یکی از هولناکترین اشکال سلطه باشد: هنگامی که زندان از معماری به روان منتقل میشود. دیوارها دیگر همیشه لازم نیستند؛ انسان میتواند زندانبان خویش شود. سالها زیستن زیر قدرتی که زبان و پوشش و اندیشه و معاش و آینده را با امکان مجازات پیوند میدهد، تنها رفتار بیرونی را تغییر نمیدهد، بلکه ساختمان روان را نیز دگرگون میکند. ترس، اگر طولانی شود، به عادت تبدیل میشود و عادت، اگر از نسلی به نسل دیگر منتقل گردد، گاه لباس خردمندی بر تن میکند. «احتیاط کن»، «حرف نزن»، «سرت به کار خودت باشد»، «چیزی عوض نمیشود»، «قدرت دست آنهاست»؛ این جملههای ظاهراً عاقلانه ممکن است در جامعهٔ استبدادزده همان زنجیرهایی باشند که دیگر دیده نمیشوند.
از این منظر، مارهای ضحاک فقط مغز جوانانی را نمیخورند که جانشان قربانی میشود؛ مغز جوانی را نیز میخورند که به او میآموزند آیندهای جز وضع موجود قابل تصور نیست. جوانی که کشورش را ترک میکند نه فقط به سبب تنگدستی، بلکه به سبب آنکه دیگر افقی برای ساختن در برابر خویش نمیبیند، بخشی از نیروی حیاتی سرزمین را با خود میبرد. جامعهای که سرمایهٔ فکری، علمی، فرهنگی و انسانیاش را از دست میدهد، به شکلی دیگر مغز فرزندانش را به ضحاک زمان تقدیم میکند. استبداد همیشه برای کشتن آینده به شمشیر نیاز ندارد؛ گاهی کافی است آینده را چنان تیره سازد که خود از کشور کوچ کند.
اما فردوسی ضحاک را ابدی نمیکند. این نکته تعیینکننده است. اگر داستان تنها دربارهٔ هیولایی شکستناپذیر بود، شاهنامه به کتاب یأس بدل میشد. اما درست در دل وحشت، کاوه پدیدار میشود؛ و شگفت آنکه فردوسی برای شکستن طلسم استبداد نه پهلوانی افسانهای، نه شاهزادهای آسمانی و نه پیامبری معجزهگر، بلکه آهنگری از میان مردم را پیش میآورد.
عظمت کاوه در قدرت جسمانی او نیست، بلکه در لحظهٔ روانی دگرگونی اوست. او در آغاز مردی است زخمخورده از قدرت؛ پدری که فرزندانش را یکی پس از دیگری به قربانگاه بردهاند. هنوز رنج او خصوصی است. هزاران انسان ممکن است در یک حکومت ظالم رنج بکشند بیآنکه سیاست دگرگون شود، زیرا درد تا زمانی که در حصار خانه باقی بماند، قدرت را تهدید نمیکند. استبداد از گریهٔ فردی چندان نمیترسد؛ از لحظهای میترسد که رنج خصوصی به زبان عمومی بدل شود.
کاوه در آن لحظه متولد میشود که دیگر نمیگوید تنها «بر من ظلم شده»، بلکه میفهمد ظلم ساختاری وجود دارد. فاجعهٔ خانهٔ او حادثهای شخصی نیست؛ قانون ضحاک است. فرزندان او تنها قربانیان نیستند؛ جوانان یک ملت خوراک مارها شدهاند. درست در همین تغییر زاویه، انسان آسیبدیده به کنشگر سیاسی بدل میشود.
و باز نکتهای ظریفتر وجود دارد: پیش از آنکه کاوه سلاح بردارد، دروغ را رد میکند. قدرت از او میخواهد بر دادگری ضحاک گواهی دهد و او نمیپذیرد. این امتناع شاید در ظاهر کوچک باشد، اما در حقیقت لحظهای بنیادی در تولد آزادی است. نظام استبدادی فقط به سکوت شهروند محتاج نیست؛ گاهی به مشارکت او در نمایش مشروعیت نیاز دارد. میخواهد قربانی نیز گواهی دهد که ظلمی در کار نیست. میخواهد روزنامهنگار واژههای حکومت را تکرار کند، استاد روایت رسمی را تأیید نماید، هنرمند زیبایی مورد پسند قدرت را بسازد و شهروند در مناسک عمومی نقش رضایت را بازی کند. هنگامی که انسانی میگوید «من این دروغ را امضا نمیکنم»، هنوز ممکن است رژیم پابرجا باشد، اما چیزی در بنای روانی آن ترک برداشته است.
شاید راز درفش کاویانی نیز در همین باشد. پیشبند چرمی آهنگر ذاتاً شیئی باشکوه نیست؛ آنچه آن را به پرچم تبدیل میکند معناست. اشیاء سیاسی هنگامی قدرت مییابند که رنج فردی به حافظهٔ مشترک بدل شود. ملتها پرچم را تنها از پارچه نمیسازند؛ از خاطره، خون، امید و عهد میسازند. درفش کاوه پیش از آنکه نشانهٔ پیروزی باشد، نشانهٔ عبور از ترس است.
در ایران امروز نیز مهمترین شکاف در نظام استبدادی شاید نه هنگامی پدید آید که مردم از حکومت ناراضیاند، بلکه زمانی که دیگر حاضر نیستند در نمایش آن بازی کنند. میلیونها انسان میتوانند سالها ناراضی باشند و قدرت همچنان دوام آورد، اما هنگامی که مشروعیت در وجدان عمومی فرومیریزد و شهروند دیگر زبان حکومت را زبان خویش نمیداند، اقتدار وارد مرحلهای متفاوت میشود. قدرت ممکن است همچنان اسلحه، زندان و اعدام داشته باشد، اما اگر نتواند خویش را در ذهن مردم طبیعی و مشروع جلوه دهد، بخشی از بنیان خود را از دست داده است.
اگر کاوه پیشبند خویش را به درفش بدل کرد، فردوسی زبان را به دژ بدل ساخت. شاید بتوان گفت یکی از شگفتترین رویدادهای تاریخ ایران آن است که در دورانی که بسیاری از ساختارهای سیاسی و فرهنگی ایران پیشین دگرگون شده بود، مردی در توس نشست و دههها از عمر خود را صرف آن کرد که کشورش را در شعر دوباره بنا کند. او نه سپاهی داشت و نه خزانهای، نه فرمانی صادر میکرد و نه مرزی را پاس میداشت، اما آنچه ساخت از بسیاری دولتها پایدارتر شد.
فردوسی دریافته بود که شکست سیاسی الزاماً به معنای مرگ تاریخی نیست، همانگونه که پیروزی نظامی الزاماً به معنای تصرف روح یک ملت نیست. فاتح میتواند کاخ را بسوزاند، اما اگر نام آن کاخ در زبان باقی بماند، ویرانی کامل نشده است. میتواند پرچمی را پایین بکشد، اما اگر مردم همچنان داستان خویش را نقل کنند، هویت به تمامی تسلیم نشده است. میتواند نام شاهان را از سنگها بزداید، اما اگر شاعر آنان را در حافظهٔ زبان ثبت کند، قدرت فاتح حد و مرزی خواهد داشت.
از همین رو شاهنامه را باید بیش از آنکه بازگویی گذشته بدانیم، مقاومتی در برابر فراموشی بخوانیم. فردوسی ایران را در وضعیتی بازآفرید که نه نسخهای باستانشناختی از گذشته، بلکه موجودیتی اخلاقی و فرهنگی بود. ایران در شاهنامه سرزمینی است که باید از آن پاسداری کرد، اما این پاسداری تنها نظامی نیست. مرز ایران در آن کتاب گاه مرز میان داد و بیداد است، میان خرد و آز، میان وفاداری و خیانت. شاه یا پهلوان به صرف ایرانی بودن تقدیس نمیشود؛ اگر از خرد فاصله بگیرد، خود میتواند منشأ فاجعه شود. همین نکته شاهنامه را از یک متن تبلیغاتی ملی جدا میکند و به اثری ژرف تبدیل میسازد.
ملیگراییای که از دل چنین خوانشی برمیآید، ملیگرایی خودشیفته و نابینا نیست. وطندوستی حقیقی درست به این دلیل میتواند از خطای فرمانروای ایرانی انتقاد کند که ایران را از فرمانروا بزرگتر میداند. کسی که وطن را با حکومت یکی میگیرد، نخستین گام را به سوی استبداد برداشته است. اما کسی که کشور را میراثی مشترک و فراتر از اشخاص و دولتها میداند، میتواند هم به ایران وفادار باشد و هم قدرت حاکم را نقد کند. در حقیقت، گاه مخالفت با حکومت از عمیقترین شکلهای وفاداری به کشور سرچشمه میگیرد.
اینجاست که نسبت شاهنامه با ایران معاصر حساس میشود. جمهوری اسلامی از نام ایران استفاده میکند، اما استفاده از نام با وفاداری به معنای تاریخی آن یکسان نیست. نظامی میتواند هزار بار از وطن سخن بگوید و در همان حال، مفهوم امت ایدئولوژیک را بر منافع ملت مقدم سازد. میتواند در مراسم رسمی از میراث باستانی بهره ببرد و همزمان آن بخش از حافظهٔ تاریخی را که با روایت دینی رسمی سازگار نیست، به حاشیه براند. میتواند فردوسی را شاعر بزرگ بخواند اما از جوهرهٔ تفکر او، یعنی استقلال ایران به مثابه واحدی تاریخی و اخلاقی، فاصله داشته باشد.
فرهنگ همیشه با ممنوعیت نابود نمیشود؛ گاه با مصادره نابود میشود. میتوان نماد را نگه داشت و معنایش را تغییر داد. میتوان نوروز را تعطیل نکرد اما آن را از ریشههای تاریخیاش تهی کرد؛ میتوان شاهنامه را چاپ کرد اما آن را در حد قصههای پهلوانی برای کودکان پایین آورد؛ میتوان آرامگاه کوروش را ویران نکرد اما نام او را وارد جنگی ایدئولوژیک کرد که شناخت تاریخی را جایگزین جدال سیاسی میسازد. این شکل از استحاله شاید از تخریب آشکار خطرناکتر باشد، زیرا قربانی حتی ممکن است متوجه نشود چه چیزی را از دست داده است.
یکی از ژرفترین منازعات سیاسی ایران معاصر را شاید بتوان در همین دو واژه خلاصه کرد: ملت و امت. این دو مفهوم لزوماً در زندگی معنوی انسان با یکدیگر دشمن نیستند؛ مسلمان ایرانی میتواند خود را هم ایرانی بداند و هم عضوی از جامعهٔ بزرگتر دینی. مسئله از جایی آغاز میشود که دولت، یکی را بر دیگری حاکم میکند و از شهروند میخواهد وفاداری سیاسی خویش را بر مبنای اعتقاد مذهبی تنظیم کند.
ملت، در معنای مدرن سیاسی، جماعتی از شهروندان است که فارغ از باور دینی در برابر قانون از حقوق برابر برخوردارند. اما امت اساساً بر پیوند اعتقادی استوار است. هنگامی که منطق امت وارد ساختار دولت شود، ناگزیر این پرسش پدید میآید که جایگاه کسی که در آن عقیده شریک نیست چیست. اگر مشروعیت حکومت از مذهب خاصی سرچشمه گیرد، شهروند نامعتقد چگونه میتواند از نظر سیاسی کاملاً برابر باشد؟ مشکل جمهوری اسلامی دقیقاً در همین تناقض بنیادی نهفته است: حکومتی که خود را جمهوری مینامد اما در رأس ساختار مشروعیتش اصلی قرار دارد که از ارادهٔ مستقیم و برابر همهٔ شهروندان فراتر میرود.
ایران اما در طول تاریخ خود بزرگتر از یک دین بوده است. این سخن نه ضدیت با اسلام است و نه انکار سهم عظیم تمدن اسلامی در تاریخ ایران. حقیقت آن است که ایران پیش از اسلام وجود داشته، پس از اسلام نیز بخش بزرگی از هویت خویش را حفظ کرده و در عین پذیرش اسلام، آن را با زبان، فلسفه، عرفان، هنر و سنن خود درآمیخته است. مسئله هنگامی آغاز میشود که یکی از لایههای هویت تاریخی بخواهد تمام لایههای دیگر را ببلعد و خود را تنها تعریف مشروع از ایران معرفی کند.
اگر ایران خانه باشد، دین یکی از اتاقهای آن است، اما خانه را نمیتوان به یک اتاق فروکاست. در این خانه زرتشتی و مسلمان و یهودی و مسیحی و بهایی و خداناباور، هر یک به اندازهٔ دیگری صاحب حقاند، زیرا حق شهروندی از ایمان سرچشمه نمیگیرد. سکولاریسم در چنین معنایی جنگ با دین نیست؛ پایان دادن به امتیاز سیاسی دین است. شاید بزرگترین خیانتی که حکومت دینی حتی به ایمان میکند آن باشد که امر معنوی را با قدرت آلوده میسازد. هنگامی که روحانی هم واعظ است و هم حاکم، شکست سیاسی او به حساب دین نوشته میشود؛ هنگامی که حکم قضایی با نام خدا صادر میشود، بیعدالتی دادگاه اعتماد به امر مقدس را نیز فرسوده میکند. آمیزش دین و دولت نه فقط آزادی را تهدید میکند، بلکه خود دین را نیز از پناهگاه معنوی به بخشی از دستگاه قدرت تبدیل میسازد.
در اینجا حافظ از دوردست قرن هشتم سر برمیآورد؛ با آن لبخند تلخی که گویی قرنها پیش ترکیب قدرت و تقدس را دیده بود. حافظ برای فهم ایران معاصر شاید از بسیاری رسالههای علوم سیاسی زندهتر باشد، زیرا او پیش از آنکه نظامهای مدرن ایدئولوژیک پدید آیند، روانشناسی ریا را فهمیده بود. مسئلهٔ حافظ با ایمان نیست؛ با آن لحظهای است که ایمان به نمایش بدل میشود، تقوا وسیلهٔ منزلت میگردد و واعظ چیزی را بر منبر میگوید که در خلوت به آن وفادار نیست.
ریا تنها یک ضعف اخلاقی فردی نیست. وقتی وارد سیاست میشود، به فناوری قدرت تبدیل میگردد. حکومت ایدئولوژیک ناچار است فاصلهٔ میان واقعیت و تصویر خویش را با زبان بپوشاند. اگر جامعه فقیر است، باید نام دیگری بر فقر گذاشت؛ اگر آزادی محدود شده، باید محدودیت را حراست از اخلاق نامید؛ اگر منتقد سرکوب شده، باید او را دشمن امنیت معرفی کرد. بدین ترتیب زبان، پیش از آنکه انسان قربانی شود، قربانی میشود.
این مسئله اهمیت شگرفی دارد، زیرا ما جهان را تا حد زیادی از خلال کلمات میشناسیم. اگر واژهها تحریف شوند، قدرت تشخیص نیز آسیب میبیند. وقتی اجبار «هدایت» خوانده شود و سرکوب «صیانت»، مسئله تنها جعل اصطلاح نیست؛ حکومت میکوشد مرز اخلاقی عمل خود را محو کند. نخستین کار ادبیات در چنین جامعهای، بازگرداندن نام حقیقی اشیاست. ظلم را باید ظلم نامید، حتی اگر لباس شرع پوشیده باشد؛ دروغ را باید دروغ نامید، هرچند از زبان مرد خدا و روحانی «ریا»و «تقیه» گفته شود؛ و آزادی را باید آزادی نامید، نه امتیازی که حکومت بنا بر مصلحت اعطا کند.
حافظ به همین دلیل برای دستگاههای ریاکار همیشه خطرناک میماند. او به ایرانی یاد داده است که لباس تقدس دلیل پاکی نیست. این شاید یکی از نیرومندترین واکسنهای فرهنگی علیه استبداد دینی باشد. مردمی که قرنها شعر حافظ را در حافظه دارند، به دشواری میتوانند برای همیشه باور کنند هرکس بیشتر از خدا سخن گفت، الزاماً اخلاقیتر است.
اگر حافظ حجاب ریا را کنار میزند، خیام بنیان یقین را میلرزاند. در فرهنگی که قدرت دینی خود را صاحب پاسخهای نهایی معرفی میکند، خیام با آرامشی تقریباً هولناک یادآوری میکند که انسان نمیداند. این «ندانستن» ضعف نیست؛ آغاز خرد است. زیرا آن کس که محدودیت دانش خویش را میپذیرد، کمتر احتمال دارد برای دیگران به نام حقیقت مطلق زندان بسازد.
تمام نظامهای ایدئولوژیک به یقین نیاز دارند. قدرت نمیتواند بگوید «شاید این راه درست باشد» و سپس اطاعت مطلق مطالبه کند. باید خود را صاحب حقیقت معرفی کند. باید بگوید ما میدانیم جامعه چگونه باید زندگی کند، زن چگونه باید بپوشد، هنرمند چه چیزی باید خلق کند، کدام رابطه اخلاقی است، کدام اندیشه مجاز، کدام کتاب خطرناک، کدام تاریخ حقیقی و کدام آینده مطلوب. یقین، پیششرط اطاعت است.
اما خیام با یک پرسش ساده میتواند این بنای عظیم را ترک بیندازد. اگر انسان حق داشته باشد بپرسد «از کجا میدانید؟»، دیر یا زود خواهد پرسید «چرا باید اطاعت کنم؟» و پس از آن «چه کسی به شما حق داده است به نام حقیقتی که من به آن باور ندارم بر من حکومت کنید؟» آزادی سیاسی از همین استقلال معرفتی آغاز میشود. پیش از آنکه انسان رأی آزاد داشته باشد، باید حق شک داشته باشد.
در ایران امروز، دفاع از عقل نقاد تنها موضعی فلسفی نیست؛ امری سیاسی است. حکومتی که حقیقت را در اختیار ساختاری مذهبی میداند، نمیتواند به سادگی بپذیرد که شهروند مستقل از آن ساختار دربارهٔ اخلاق، دین و سیاست داوری کند. انسان خودمختار، حتی اگر مؤمن باشد، برای حکومت ایدئولوژیک خطری بالقوه است، زیرا ایمان شخصی او الزاماً به اطاعت سیاسی تبدیل نمیشود.
شاهنامه در داستان سیاوش از یکی از تلخترین حقایق جهان پرده برمیدارد: پاکی انسان تضمینی برای نجات او نیست. ادبیات ساده ممکن است جهان را جایی نشان دهد که نیکان سرانجام پیروز میشوند، اما تراژدی بزرگتر از این تسلی است. تراژدی میپذیرد که انسان درستکار ممکن است قربانی شود، حقیقت ممکن است موقتاً شکست بخورد و قدرت بتواند بیگناه را به مسلخ ببرد.
سیاوش به همین سبب شخصیتی عمیقاً سیاسی است. او یادآور تمام کسانی است که قربانی نه جرم، بلکه سازوکار قدرت شدهاند. با این همه، داستان او در مرگ پایان نمییابد. کشته شدنش چیزی را آغاز میکند که حکومتها کمتر قادر به کنترل آناند: حافظه. قدرت میتواند فرمان مرگ بدهد، اما نمیتواند همیشه فرمان فراموشی صادر کند. میتواند بدن را از میدان حذف کند، اما معلوم نیست بتواند معنای آن بدن را نیز تعیین کند.
این همان جایی است که قبر از حکومت قدرتمندتر میشود. حکومت متعلق به اکنون است؛ قبر میتواند وارد تاریخ شود. حکومت ممکن است نام مخالف را از رسانه حذف کند، اما جامعه آن نام را در خاطره نگاه دارد. ممکن است روایت رسمی قربانی را مجرم بنامد، اما مادران و دوستان و نسلهای بعد روایت دیگری بسازند. در این جدال، قدرت مادی با حافظهٔ اخلاقی مواجه میشود.
ایران تاریخی طولانی از چنین حافظههایی دارد. سوگ در فرهنگ ایرانی اغلب تنها اندوه نیست؛ صورت دیگری از مقاومت است. جاویدنامی که نامش حفظ شود، به پرسشی برای قدرت تبدیل میشود. چرا کشته شد؟ چه کسی فرمان داد؟ چه قانونی این مرگ را ممکن ساخت؟ هر بار که این پرسش تکرار میشود، قربانی دوباره به عرصهٔ عمومی بازمیگردد.
سیاوش در این معنا فقط شاهزادهای اسطورهای نیست؛ نامی است برای همهٔ آن لحظاتی که سیاست، پاکی را قربانی میکند اما از نابودی معنای آن عاجز میماند.
در میان همهٔ تراژدیهای شاهنامه، رستم و سهراب شاید برای آیندهٔ ایران هشداری از همه سهمگینتر باشد، زیرا در آن دشمن اصلی نه شرارت، بلکه ناآگاهی است. پدر و پسر، هر دو نیرومند، هر دو دلیر، هر دو از یک ریشه، در برابر یکدیگر قرار میگیرند بیآنکه حقیقت رابطهٔ خود را بدانند. هنگامی که شناخت سرانجام فرا میرسد، دیگر دیر شده است. حقیقت پس از فرود آمدن خنجر ظاهر میشود.
چه تصویر دردناکی برای جامعهای که بارها نیروی خویش را در نزاعهای داخلی فرسوده است. ایرانی گاه پیش از آنکه دیگری را بشناسد، نامی بر او میگذارد و سپس با همان نام میجنگد. چپ، راست، پادشاهیخواه، جمهوریخواه، مذهبی، بیدین، داخل، خارج، فارس، کرد، بلوچ، آذری، عرب؛ هویتهایی که میتوانند بخشی طبیعی از تنوع یک ملت باشند، هنگامی خطرناک میشوند که به دیوارهایی بدل گردند که انسان پشت آن دیگر هموطن خود را نمیبیند.
قدرت استبدادی از چنین وضعی سود میبرد، زیرا یکی از قدیمیترین شیوههای فرمانروایی همین است: جامعه را چنان تقسیم کن که انرژی مخالفان صرف یکدیگر شود. حکومتی که بتواند گروههای معترض را نسبت به هم بدبین نگه دارد، نیازی ندارد همهٔ آنان را با قدرت خود سرکوب کند؛ بخشی از کار را خودشان انجام خواهند داد.
به همین دلیل، ایران پس از جمهوری اسلامی تنها به تغییر ساختار سیاسی نیاز ندارد؛ به درمانی فرهنگی نیز نیازمند است. جامعهای که دههها زیر فشار، تبلیغات و بیاعتمادی زیسته، نمیتواند یکشبه از زخمهای روانی خود رها شود. اگر مخالف را همچنان دشمن بدانیم، اگر اختلاف سیاسی را خیانت تلقی کنیم، اگر هر کس ایران را تنها در صورت پیروزی کامل روایت خود بخواهد، ممکن است ضحاک سقوط کند اما منطق او باقی بماند.
ملیگرایی در اینجا میتواند نیروی پیونددهنده باشد، به شرط آنکه از خودشیفتگی و حذف دور بماند. ایران یک ملت تاریخی است که مردمان گوناگون آن طی قرنها نه چون قطعات بیگانهای که بعدها به یکدیگر چسبانده شده باشند، بلکه درون تجربهای مشترک رشد کردهاند. کرد و لر و بلوچ و آذری و عرب خوزستانی و گیلک و مازندرانی و دیگر مردمان این سرزمین شاخههای جداافتادهای از چند کشور فرضی نیستند، بلکه درون تاریخ سیاسی و فرهنگی ایران معنا یافتهاند؛ با تفاوتهای واقعی و حقوق فرهنگیای که باید محترم شمرده شود، اما در خانهای مشترک و هویتی مشترک.
اگر رستم پیش از جنگ سهراب را میشناخت، تراژدی رخ نمیداد. شاید یکی از بزرگترین وظایف ایران آینده نیز همین باشد: پیش از کشیدن شمشیرهای سیاسی، یکدیگر را بشناسیم.
اما شاهنامه فقط دربارهٔ استبداد آشکار نیست؛ دربارهٔ اطاعتی نیز هست که استبداد را ممکن میکند. اسفندیار از این جهت یکی از پیچیدهترین شخصیتهاست. او ضحاک نیست؛ انسانی پلید و تشنهٔ خون نیست. قهرمانی بزرگ است و همین ویژگی تراژدیاش را عمیقتر میکند. او در برابر فرمانی قرار میگیرد که با ساختار وظیفه، خانواده، قدرت و باور پیوند خورده است و راهی را میپیماید که سرانجام به نابودیاش میانجامد.
پرسش اسفندیار هنوز زنده است: انسان تا کجا میتواند به فرمان استناد کند و مسئولیت اخلاقی را از خود بردارد؟
حکومت دینی پاسخ خطرناکی به این پرسش میدهد، زیرا فرمان سیاسی را میتواند با تقدس بیامیزد. مأمور دیگر فقط دستور مافوق را اجرا نمیکند؛ ممکن است گمان کند مأموریتی الهی دارد. قاضی ممکن است حکم خود را نه تصمیم انسانی قابل نقد، بلکه اجرای ارادهٔ خدا ببیند. سرکوبگر ممکن است مخالف سیاسی را نه شهروندی معترض، بلکه دشمن امر مقدس تصور کند. در این لحظه خشونت کیفیتی تازه پیدا میکند، زیرا انسان نه فقط از انجام آن شرمنده نیست، بلکه ممکن است به آن افتخار کند.
خطرناکترین جلاد همیشه کسی نیست که از شر بودن خود آگاه است. گاه انسانی است که چنان به فضیلت عمل خویش یقین دارد که دیگر فریاد قربانی نیز در وجدانش راهی نمییابد. ایدئولوژی دقیقاً از همین قابلیت روان انسان استفاده میکند: تغییر نام خشونت تا وجدان بتواند آن را تحمل کند.
شاهنامه با تراژدی اسفندیار به ما یادآوری میکند که هیچ فرمانی نمیتواند انسان را کاملاً از مسئولیت اخلاقی معاف کند. نه فرمان رهبر، نه فرمان حزب، نه دستور دولت و نه ادعای تقدس. تمدن از لحظهای آغاز میشود که انسان میان «مأمورم» و «مسئولم» تفاوت بگذارد.
یکی از میدانهایی که منازعهٔ میان ایران تاریخی و بنیادگرایی دینی در آن آشکارتر از هر جای دیگر دیده میشود، مسئلهٔ زن است. روایت ایدئولوژیک میکوشد الگویی از زن را به عنوان حقیقتی ازلی و تغییرناپذیر عرضه کند؛ گویی زن ایرانی در سراسر تاریخ موجودی خاموش، مطیع و فاقد اراده بوده و هر تصور دیگری محصول نفوذ بیگانه است. اما حتی یک نگاه جدی به شاهنامه این تصویر را فرو میریزد.
رودابه زنی است که عشق را انتخاب میکند و برای آن اراده نشان میدهد. تهمینه خواست خویش را بیپرده بیان میکند. گردآفرید وارد میدان جنگ میشود و نه چون تزئینی در کنار قهرمان مرد، بلکه به عنوان شخصیتی صاحب تدبیر و شجاعت حضور مییابد. فرنگیس در دل تراژدی سیاسی نقشی فعال دارد. البته شاهنامه محصول جهان مدرن نیست و نباید با معیارهای امروز از آن منشور حقوق زنان استخراج کرد؛ اما همین شخصیتها کافیاند تا نشان دهند حافظهٔ فرهنگی ایران، زن را فقط در قالب موجودی محجوب و مطیع نمیشناخته است.
در ایران امروز، مسئلهٔ پوشش از همین رو بسیار فراتر از پارچه و موست. حکومت وقتی دربارهٔ بدن زن قانون کیفری وضع میکند، در حقیقت حدود مالکیت فرد بر خویشتن را تعیین میکند. سؤال اصلی این نیست که چه نوع پوششی زیباتر یا اخلاقیتر است؛ سؤال این است که چه کسی حق نهایی تصمیمگیری دارد: فرد یا دولت؟
این پرسش در قلب فلسفهٔ آزادی قرار دارد. بدن نخستین قلمرو خودمختاری انسان است. اگر دولت بتواند بدون رضایت فرد بر خصوصیترین شکل حضور جسمانی او فرمان براند، مرز میان شهروند و رعیت مخدوش میشود. از همین رو، مقاومت زن ایرانی در برابر اجبار پوشش را نمیتوان صرفاً تقلیدی فرهنگی از غرب خواند. این مقاومت در بنیادیترین معنای خود، ادعای مالکیت انسان بر خویشتن است.
زن هنگامی که میگوید بدن من متعلق به حکومت نیست، در حقیقت یکی از کهنترین پرسشهای سیاست را طرح میکند: دولت تا کجا حق ورود به زندگی من را دارد؟ و هیچ نظامی که خود را صاحب پاسخ الهی بداند، به آسانی نمیتواند با این پرسش کنار آید.
شاهنامه، با وجود نامش، کتاب ستایش بیقیدوشرط شاهان نیست. اگر چنین بود، جمشید نباید سقوط میکرد، کاووس نباید این همه خطا میکرد، گشتاسپ نمیبایست در معرض داوری اخلاقی قرار میگرفت و ضحاک اساساً نمیتوانست بر تخت بنشیند. در جهان فردوسی، تاج به تنهایی مشروعیت نمیآورد. شاهی هنگامی معنا پیدا میکند که با داد، خرد، فرّه و پاسداری از ایران همراه باشد.
همین مسئله یکی از ظریفترین لایههای اندیشهٔ سیاسی شاهنامه است. پادشاه صرفاً صاحب قدرت نیست؛ حامل مسئولیت است. هرچه جایگاه او بالاتر، داوری تاریخ نسبت به او سختتر. فرمانروایی که خویشتن را با ایران یکی بگیرد، نخستین گام را به سوی تباهی برداشته است، زیرا کشور ملک فرمانروا نیست؛ فرمانروا در خدمت استمرار کشور قرار دارد.
در سنت ایرانی، مفهوم شاهی در والاترین صورت خود نه مالکیت شخصی بر سرزمین، بلکه نماد پیوستگی نظم سیاسی و پاسداری از کشور بوده است. این مفهوم در جهان جدید میتواند در چارچوب پادشاهی مشروطه، قانون اساسی و حاکمیت ملت معنایی تازه پیدا کند؛ جایی که تاج نه رقیب حاکمیت مردم، بلکه نماد تاریخی تداوم دولت و وحدت کشور باشد و نهاد سلطنت، فراتر از نزاعهای روزمرهٔ حزبی، استمرار ایران را نمایندگی کند.
این تفاوت با ولایت فقیه بنیادی است. در پادشاهی مشروطه، مشروعیت حقوقی نظام میتواند از قانون اساسی و ارادهٔ ملت سرچشمه بگیرد و پادشاه در چهارچوب آن قانون تعریف شود؛ اما در ساختار ولایت فقیه، مقام برتر سیاسی از نظریهای دینی مشروعیت میگیرد که او را واجد جایگاهی فراتر از رقابت معمول شهروندان قرار میدهد. این دو را نمیتوان صرفاً به عنوان دو صورت مشابه از «یک نفر در رأس حکومت» کنار هم گذاشت؛ سرچشمهٔ نظری، کارکرد حقوقی و نسبتشان با حاکمیت ملی متفاوت است.
شاهنامه نیز به ما نمیگوید هر تاجی مقدس است؛ برعکس، هشدار میدهد تاجی که از داد جدا شود، به زینت بیداد تبدیل خواهد شد. ارزش پادشاهی در سنت ملی دقیقاً از همین نسبت سرچشمه میگیرد: شاه باید پاسدار ایران باشد، نه اینکه ایران ملک شاه تلقی شود. اگر این نسبت وارونه شود، همان فرّهی که قدرت را معنا میبخشد از آن میگریزد.
در تحلیل تاریخ معاصر نیز لازم است میان دولت ملی و حکومت ایدئولوژیک تمایزی روشن برقرار شود. همهٔ حکومتها صرفاً به این دلیل که در یک جغرافیا فرمان راندهاند، نسبت یکسانی با مفهوم ایران نداشتهاند. برخی دورهها کوشیدهاند دولت مرکزی، هویت ملی، زیرساخت، آموزش عمومی، نهادهای نوین و مفهوم شهروندی را تقویت کنند؛ برخی دیگر مشروعیت خود را در پروژهای ایدئولوژیک جستوجو کردهاند که مرزهای آن الزاماً با مرزهای منافع ملی همسان نیست.
جمهوری اسلامی از نخستین روزهای شکلگیری خود حامل تنشی میان «ایران» و «انقلاب اسلامی» بوده است. اگر منافع این دو در نقطهای با یکدیگر تعارض پیدا کنند، پرسش اساسی آن است که کدامیک مقدم شمرده میشود. همین جاست که سیاست خارجی، فرهنگ رسمی و حتی زبان سیاسی اهمیت پیدا میکند. دولتی که خود را پیش از هر چیز نمایندهٔ یک ملت بداند، باید منافع شهروندان همان ملت را معیار نهایی تصمیمگیری قرار دهد. اما حکومتی که خود را حامل رسالتی فراملی و عقیدتی تصور میکند، ممکن است هزینههایی بر کشور تحمیل کند که در دستگاه فکریاش نه هزینه، بلکه وظیفه محسوب شوند.
ملیگرایی ایرانی در برابر این منطق قرار میگیرد، اما نه از سر نفرت از جهان یا دیگر ملتها. وطندوستی سالم به این معنا نیست که ایرانی برتر از دیگر انسانهاست؛ به این معناست که حکومت ایران مسئول نخست منافع ایران و ایرانی است. همانگونه که یک دولت فرانسوی یا ژاپنی یا هندی وظیفه دارد پیش از هر چیز در برابر شهروندان خود پاسخگو باشد، دولت ایران نیز نمیتواند کشور را ابزار پروژهای ایدئولوژیک فراتر از مرزها بداند.
اینجاست که ملیگرایی از شعار به اصل اخلاقی تبدیل میشود: هیچ آرمان فراملی حق ندارد نسلهای یک کشور را قربانی کند مگر آنکه خود ملت آزادانه چنین انتخابی کرده باشد.
گاه تصور میکنیم حمله به فرهنگ باید با تبر و آتش همراه باشد؛ معبدی ویران شود، کتابخانهای بسوزد یا زبانی ممنوع گردد. اما شیوههای مدرنتر و ظریفتری برای فرسایش هویت وجود دارد. کافی است نسل جدید نداند چرا چیزی مهم است.
سنگهای تخت جمشید اگر پابرجا باشند اما نوجوان ایرانی آنها را چیزی بیربط به خویش بداند، بخشی از کار فراموشی انجام شده است. فردوسی اگر در کتاب درسی نام برده شود اما دانشآموز هیچگاه نفهمد چرا حفظ مفهوم ایران در عصر او اهمیتی تاریخی داشت، حضور شاعر به یک نام بیخطر تبدیل شده است. نوروز اگر برگزار شود اما صرفاً تعطیلاتی برای خرید و سفر باشد و پیوند آن با استمرار فرهنگی ایران گم شود، بخشی از حافظه بیصدا فرسوده است.
تهاجم فرهنگی همیشه از بیرون نمیآید. گاه حکومت خود با سلسلهمراتببندی حافظه، بخشی از تاریخ را بزرگ و بخشی دیگر را کوچک میکند. به کودک میآموزد برخی دورهها سرچشمهٔ حقیقتاند و دورههای دیگر عصر جاهلیت، طاغوت یا انحراف. چنین تاریخنگاریای نه برای فهم گذشته، بلکه برای مشروعیت بخشیدن به اکنون نوشته میشود.
ملت بالغ اما تاریخ خود را با تمام روشناییها و تاریکیهایش میپذیرد. ایراندوستی نیازی به افسانهسازی دربارهٔ بیخطا بودن ایران باستان ندارد. میتوان به هخامنشیان افتخار کرد و در عین حال آنان را تاریخی و انسانی دید؛ میتوان از دوران ساسانی سخن گفت و ضعفهای آن را نیز شناخت؛ میتوان از دولتسازی عصر پهلوی دفاع کرد و دربارهٔ کاستیهای آن نیز پژوهش کرد. اعتماد به نفس ملی درست در این ظرفیت نهفته است که تاریخ را بیآنکه تحقیر یا تقدیس کنیم، از آنِ خود بدانیم.
آنچه حکومت ایدئولوژیک از آن میترسد نه ستایش سادهٔ گذشته، بلکه شناخت مستقل تاریخ است. زیرا شناخت تاریخی به شهروند امکان مقایسه میدهد. او درمییابد ایران بارها شکل سیاسی دیگری داشته، بارها نوسازی شده، بارها از بحران عبور کرده و هیچ نظامی تقدیر ابدی کشور نبوده است. همین آگاهی، ادعای جاودانگی قدرت را میشکند.
اما اگر تمام این سخن به نفرت از جمهوری اسلامی ختم شود، هنوز به عمق مسئله نرسیدهایم. نفرت، هرچند در برابر دههها سرکوب و تحقیر قابل فهم است، به تنهایی کشور نمیسازد. پایان یک نظام میتواند در چند هفته رخ دهد، اما بازسازی جامعهای که دههها تحت استبداد زیسته شاید نسلها زمان ببرد. و خطر بزرگ آن است که قربانی، بیآنکه بداند، منطق جلاد را با خود به آینده ببرد.
اگر فردای جمهوری اسلامی، مخالف سیاسی دوباره «خائن» نامیده شود، اگر اکثریت تصور کند حق دارد اقلیت را خاموش کند، اگر دستگاه قضایی ابزار انتقام گردد، اگر رسانه تنها زمانی آزاد باشد که با قدرت تازه همصداست، اگر دیندار به دلیل دینداری تحقیر شود همانگونه که امروز بیدین به دلیل بیدینی سرکوب میشود، آنچه تغییر کرده نام حکومت است نه منطق آن.
ایران آینده نیازمند رهایی از «فرهنگ ولایت» است، نه فقط شخص ولی فقیه. ولایت در معنای سیاسی عمیقتر، تصور جامعهای است که در آن همیشه کسی باید از بالا برای مردم تصمیم بگیرد، حقیقت را تعریف کند و حدود آزادی را تعیین نماید. حتی ممکن است حکومتی سکولار باشد اما روح ولایتمدار داشته باشد. به همین علت، گذار واقعی هنگامی رخ میدهد که شهروند از رعیت جدا شود؛ هنگامی که انسان ایرانی خود را صاحب کشور بداند، نه مهمان دولت.
در این ایران، قانون نباید ارادهٔ پیروزان باشد، بلکه حصاری در برابر همهٔ قدرتهاست. دادگاه باید بتواند دولت را محکوم کند. روزنامهنگار باید بتواند دربارهٔ عالیترین مقام کشور تحقیق کند. نویسنده باید بتواند حتی ارزشهای محبوب اکثریت را نقد کند. مؤمن باید بتواند ایمانش را زندگی کند و بیدین نیز بیآنکه ناچار باشد تظاهر کند، زندگی کند. زن باید برای نوع پوشش، ازدواج، طلاق، تحصیل، کار و سفر به عنوان انسانی مستقل دیده شود، نه تابعی حقوقی از مرد یا دولت. مدرسه باید به کودک چگونه اندیشیدن بیاموزد، نه چه اندیشیدن.
و شاید دشوارترین کار، بازسازی اعتماد باشد. استبداد جامعه را تنها با خشونت زخمی نمیکند؛ آدمها را نسبت به یکدیگر بدبین میسازد. همسایه ممکن است خبرچین باشد، همکار ممکن است گزارش دهد، دوست ممکن است از ترس فاصله بگیرد. پس از سقوط چنین نظامی، دیوار زندان فرو میریزد اما دیوارهای نامرئی میان انسانها باقی میماند. بازسازی ایران مستلزم شکستن همین دیوارها نیز هست.
ایران آینده به ملیگراییای نیاز دارد که هم پرشور باشد و هم خردمند؛ نه ملیگرایی خجالتیای که از گفتن نام ایران شرم دارد و نه ملیگرایی بیمارگونهای که برای دوست داشتن خویش ناچار است دیگری را تحقیر کند. وطندوستی نه خودپرستی جمعی است و نه انکار جهان. انسان میتواند عمیقاً ایرانی باشد و در همان حال برای آزادی و کرامت همهٔ انسانها احترام قائل شود.
مشکل بخشی از گفتمان معاصر آن است که هر سخن از هویت ملی را با فاشیسم یا برتریطلبی خلط میکند. این خلط، هم از نظر تاریخی نادرست است و هم از نظر سیاسی خطرناک. ملت بدون حس تعلق مشترک قادر به ساختن دموکراسی پایدار نیست، زیرا دموکراسی نیازمند آن است که بازندهٔ انتخابات همچنان کشور را «کشور خود» بداند و پذیرد که چهار سال بعد دوباره رقابت خواهد کرد. اگر تعلق ملی فروبپاشد، رقابت سیاسی میتواند به جنگ میان گروههایی تبدیل شود که دیگر هیچ امر مشترکی بالاتر از پیروزی خود نمیشناسند.
ایرانگرایی میتواند همان امر مشترک باشد؛ نه چون مذهبی تازه، بلکه چون عهدی مدنی. ما ممکن است دربارهٔ نظام اقتصادی، سیاست خارجی، شکل حکومت، دین، تاریخ و هزار موضوع دیگر اختلاف داشته باشیم، اما اگر ایران را خانهٔ مشترک بدانیم، اختلاف درون خانه باقی میماند، نه جنگ برای ویران کردن آن.
شاهنامه دقیقاً چنین حسی از پیوستگی میآفریند. رستم ممکن است خطا کند، حکومت ممکن است بیخرد باشد، پهلوان ممکن است شکست بخورد، اما ایران همچنان چیزی است که باید حفظ شود. این شاید مهمترین تفاوت ملیگرایی شاهنامهای با ملیگرایی تبلیغاتی باشد: ایران را نه به دلیل بیعیب بودنش، بلکه به دلیل تعلق میخواهیم.
تراژدی رستم و سهراب وجه دیگری نیز دارد که برای ایران امروز دردناک است: نسبت نسلها. رستم بیآنکه بداند آیندهٔ خویش را میکشد. در سطح نمادین، هر نسلی میتواند چنین کند؛ اگر ترسها، تعصبها و شکستهای حلنشدهٔ خود را به نسل بعد منتقل کند.
نسلی که در انقلاب ۱۳۵۷ زیست، نسلی که جنگ را دید، نسلی که سرکوبهای دهههای بعد را تجربه کرد و نسلی که مهاجرت و فروپاشی امید را لمس کرده است، هر یک زخمی با خود دارد. اما زخم اگر فهمیده نشود میتواند به میراث تبدیل شود. پدر میتواند به فرزندش احتیاط بیاموزد و بیآنکه بداند ترس منتقل کند؛ میتواند از سیاست دورش نگه دارد تا حفظش کند اما همزمان او را از مسئولیت مدنی محروم سازد؛ میتواند تمام جهان را در قالب دشمن و دوست به او نشان دهد و توانایی دیدن پیچیدگی را از او بگیرد.
بازسازی ایران شاید از همین رابطههای کوچک آغاز شود. اینکه نسل پیشین به جای تحمیل پاسخ، تجربه منتقل کند؛ به جای تقدیس گذشته، آن را توضیح دهد؛ به جای گفتن «ما میدانیم»، بگوید «ما خطاهایی کردیم که شما نباید تکرار کنید». ملتی که بتواند دربارهٔ شکستهای خود صادقانه سخن بگوید، بالغ شده است.
اما در نهایت، آنچه جمهوری اسلامی بیش از هر چیز از آن شکست خورده، شاید همان پروژهای باشد که گمان میکرد در آن پیروز خواهد شد: ساختن انسانی که هویت ایدئولوژیک حکومت را بیچونوچرا بپذیرد. دههها تبلیغ رسمی، اجبار مذهبی و مهندسی فرهنگی نه تنها نتوانسته بخش بزرگی از جامعه را در دستگاه فکری رسمی حل کند، بلکه در مواردی واکنشی معکوس پدید آورده است. نسلهایی که قرار بود بیش از پیش ایدئولوژیک شوند، در بسیاری موارد نسبت به همان ایدئولوژی فاصلهای عمیق گرفتهاند؛ نه الزاماً به سبب خواندن رسالههای سکولاریسم، بلکه به سبب تجربهٔ روزمرهٔ حکومتی که دین را با اجبار پیوند زده است.
این شاید یکی از بزرگترین تراژدیهای حکومت دینی برای خود دین باشد. هنگامی که ایمان به پلیس گره بخورد، بخشی از مردم از هر دو بیزار میشوند. هنگامی که خدا در زبان قدرت حاضر شود، نفرت از قدرت میتواند به بیاعتمادی نسبت به خدا نیز سرایت کند. جمهوری اسلامی در کوشش برای دینی کردن سیاست، سیاست را تنها دینی نکرد؛ دین را نیز سیاسی و در نتیجه مسئول عملکرد دولت کرد.
اما در سوی دیگر، نشانههایی از بازگشت حافظهٔ ملی دیده میشود؛ علاقه به شاهنامه، تاریخ پیش از اسلام، دوران پهلوی، جشنهای ایرانی، نامهای تاریخی و بحث دربارهٔ هویت ملی. این بازگشت اگر به صورت آگاهانه و علمی هدایت شود میتواند نیرویی سازنده باشد؛ اما اگر تنها به واکنشی احساسی در برابر اسلام سیاسی تبدیل شود، خطر آن وجود دارد که تاریخ را از یک افسانهٔ ایدئولوژیک به افسانهای دیگر تبدیل کنیم. ایران به تاریخ واقعی خود نیاز دارد، نه تاریخ مقدسشده.
شکوه ایران باستان نیازی به اغراق ندارد. کوروش را میتوان بزرگ دانست بدون آنکه موجودی فراانسانی ساخت؛ فردوسی را میتوان پاسدار حافظه دانست بیآنکه هر بیت منسوب به او را حقیقتی تاریخی فرض کرد؛ پادشاهی را میتوان بخشی بنیادین از سنت سیاسی ایران دانست بیآنکه همهٔ شاهان را بیخطا خواند. بلوغ ملی هنگامی آغاز میشود که عشق به ایران از حقیقت نترسد.
در پایان باید دوباره به فردوسی بازگشت؛ به مردی که در توس نشست و سالهای عمر خویش را به کتابی سپرد که شاید هرگز نمیتوانست تصور کند هزار سال بعد، مردمان سرزمینش هنوز در آینهٔ آن روزگار خود را خواهند دید. فردوسی جهان امروز ما را نمیشناخت، اما انسان را میشناخت؛ میدانست قدرت چگونه از داد فاصله میگیرد، چگونه غرور بر تخت مینشیند، چگونه دروغ جامهٔ حقیقت میپوشد و چگونه ملتی که دیرزمانی خاموش مانده است، سرانجام میتواند در قامت کاوهای برخیزد و نخستین «نه» را بر زبان آورد.
شاهنامه کتاب ملتی نیست که هرگز شکست نخورده باشد؛ کتاب ملتی است که پس از هر شکست، راهی برای باقی ماندن یافته است. پهلوانانش میمیرند، شاهانش فرومیافتند، خاندانها از میان میروند و جهانها به پایان میرسند، اما ایران از میان ویرانهها دوباره سر برمیآورد. شاید راز ماندگاری ما نیز همین باشد. هنر تاریخی ایران شکستناپذیری نبوده است؛ برخاستن پس از شکست بوده است.
ایران امروز زخمی است، اما بیحافظه نیست. هنوز نوروز از پس زمستان میرسد، هنوز شاهنامه گشوده میشود، هنوز حافظ نقاب ریا را کنار میزند و هنوز پرسش خیام در برابر مدعیان حقیقت طنین دارد. هنوز نام کاوه یادآور ایستادگی است و هنوز سیاوش به ما میآموزد که خون بیگناه ممکن است بر خاک بریزد، اما حقیقت را نمیتوان همراه او به خاک سپرد. تا هنگامی که ملتی گذشتهٔ خویش را به یاد میآورد، هنوز همهچیز از دست نرفته است.
جمهوری اسلامی نیز، با همهٔ زندانها و منبرها و دستگاه عظیم تبلیغاتیاش، نمیتواند پایان تاریخ ایران باشد. هیچ بیدادی ابدی نبوده است. آنچه اهمیت دارد این است که روز پس از بیداد، ایران چیزی والاتر از آنچه پشت سر گذاشته بنا کند؛ ایرانی که در آن داد از قدرت بلندمرتبهتر باشد، قانون از فرمان، خرد از تعصب، آزادی از اجبار و وطن از هر ایدئولوژی.
شاید آن روز کودکان ایران شاهنامه را بخوانند و از شباهت ضحاک با روزگار خود هراسان نشوند. شاید داستان کاوه برای آنان نه شرح حال زمانه، بلکه خاطرهای دور از روزگاری باشد که مردمان برای ابتداییترین آزادیهای خویش میجنگیدند. شاید سیاوش را بخوانند بیآنکه چهرهٔ جوانان کشتهشدهٔ زمان ما را در او ببینند، و از اسفندیار بیاموزند که هیچ فرمانی نمیتواند وجدان انسان را به زنجیر بکشد.
آن روز، پیروزی ایران تنها رفتن یک حکومت نخواهد بود؛ رهایی از فرهنگی خواهد بود که انسان را رعیت میخواست و حقیقت را ملک قدرت میدانست.
و شاید معنای حقیقی وطندوستی نیز همین باشد: اینکه بدانیم عمر ما کوتاهتر از عمر ایران است. ما تنها حلقهای در زنجیرهایم که از دوردست تاریخ به ما رسیده و باید از دست ما به آیندگان برسد. فردوسی آنچه را از ایران به او رسیده بود در شعر نگاه داشت؛ نسلهای پس از او آن را در زبان و آیین و خاطره نگاه داشتند؛ و سهم نسل ما شاید این باشد که ایران را در آزادی نگاه دارد.
ایران هنوز خود را به یاد میآورد.
و ملتی که خود را به یاد میآورد، هنوز میتواند برخیزد.
ضحاکها میآیند و میروند، اما کاوه نیز همیشه از جایی که قدرت انتظارش را ندارد سر برمیآورد. زمستان هر اندازه دراز باشد، در تقویم کهن این سرزمین پایانش نوروز است؛ و شاید هیچ استعارهای برای ایران شایستهتر از همین نباشد: سرزمینی که بارها زمستان دیده است و هر بار، به شیوهای دیگر، دوباره به بهار رسیده است.
فردوسی ایران را در کلمات به ما سپرد؛ اکنون نوبت ماست که آن را آزادتر، آبادتر و سربلندتر به آیندگان بسپاریم.
زیرا تا هنگامی که حافظه زنده است، امید زنده است؛ و تا هنگامی که امید زنده است، داستان ایران هنوز به پایان نرسیده است.
پاینده ایران.
