




احسان تاری نیا – تحولات سیاسیِ پایدار، نه بر شانههای هیجانهای زودگذر، بلکه بر بنیان انباشت قدرت اجتماعیِ قابل مشاهده و قابل محاسبه شکل میگیرند. تجربهی جنبشهای ملی در قرن بیستم و بیستویکم، از اروپای شرقی تا آمریکای لاتین، بهروشنی نشان داده است که گذار از نظمهای اقتدارگرا زمانی شتاب میگیرد که «خواست عمومی» از سطح اعتراضهای پراکنده و احساسی، به سطح کنش هماهنگ، منسجم و قابل سنجش ارتقا یابد. در چنین چارچوبی، تجمع ۱۴ فوریهی ۲۰۲۶ که به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و بهصورت همزمان در سه مرکز اصلی جهان برگزار میشود، اهمیتی بهمراتب فراتر از یک گردهمایی اعتراضی دارد. این رویداد را باید بهمثابه ابزار سیاسیِ تبدیل سرمایهی اجتماعیِ پراکنده به قدرت نمایندگی ملی تحلیل کرد؛ ابزاری که میتواند فاصلهی مزمن میان اعتراض و اثرگذاری







در میانه خون و آتش در ایران، در میانه بازداشت، شکنجه و گورها، پدیدهای در بخشی از دیاسپورا رشد کرده که اگر نامش را دقیق نگذاریم بهسرعت عادی میشود. پناهندهنمایی سیاسی یعنی کسی با روایت سرکوب و عنوان پناهنده سیاسی اقامت میگیرد اما بعد از گرفتن اقامت نهتنها هیچ کنش سیاسی معناداری ندارد بلکه حتی حداقل همدلی و حرمت را هم نسبت به خون کشتهشدگان نگه نمیدارد و زندگی خود را با نمایش سفر و لذت و بیخیالی بر چهرهی همان فاجعه میچیند. اینجا بحث سفر رفتن نیست. بحث خوشی کردن نیست. بحث حق زندگی نیست. مسئله شکاف آشکار میان ادعا و واقعیت است. مسئله این است که هویت پناهندگی سیاسی تبدیل میشود به ابزار ارتقای زندگی و نه مسئولیت اخلاقی. این دقیقاً همان جایی است که باید بیپرده گفت با یک مشکل روانشناختی – اجتماعی روبهرو هستیم نه صرفاً یک سلیقه شخصی






























در جهان سیاست، تصمیمگیریها بر اساس اطلاعاتی که به سیاستمداران ارائه میشود، صورت میگیرد، نه بر اساس حقیقت مطلق. این بدان معناست که گروههایی که بتوانند روایت خود را به سیاستگذاران القا کنند، تأثیر بیشتری بر تصمیمات دولتی و بینالمللی خواهند داشت. یکی از ضعفهای اساسی اپوزیسیون دموکراتیک ایران این بوده که همواره سیاست خارجی را بهعنوان یک فرآیند دور از دسترس در نظر گرفته و از ابزارهای رسمی تأثیرگذاری بر سیاستگذاران غربی غافل مانده است. این خلأ را










































