


احسان تارینیا – مقاله پیش رو تحلیلی روانشناختی از فضای منازعات سیاسی پیرامون پادشاهیخواهی و جایگاه شاهزاده رضا پهلوی است که از منظر یک ملیگرا نوشته شده و تلاش دارد بدون ورود به تخریب اشخاص، سازوکارهای روانی و اجتماعیِ تفرقهآفرین را بررسی کند. هدف این نوشتار دفاع از یک منش ملی و عقلانی است؛ منشی که فراتر از هیجانهای مقطعی، منافع بلندمدت ایران را در نظر میگیرد و نسبت به پدیدههایی که ناخواسته به سود جمهوری اسلامی تمام میشوند، هشدار میدهد.در هر جنبش سیاسی، بهویژه جنبشهایی که حول یک نماد ملی شکل میگیرند، پدیدهای بهنام توهم نمایندگی دیده میشود. این وضعیت زمانی رخ میدهد که فرد یا گروهی کوچک، بدون داشتن مشروعیت رسمی یا پشتوانه ساختاری، خود را سخنگو، نماینده یا حتی تفسیرگر انحصاری یک رهبر یا



ملیگرایی اگر تنها به هیجان فروکاسته شود، بهسرعت به خشم تبدیل میشود؛ اما اگر با آگاهی و خودشناسی همراه گردد، به منش تبدیل میشود. آنچه یک ایراندوست واقعی را از یک معترض خشمگین جدا میکند، نه شدت مخالفت او، بلکه کیفیت روانی و اخلاقی مبارزه اوست. تاریخ ایران بارها نشان داده است که ملت ما زمانی توانسته از بحرانهای بزرگ عبور کند که نیروی اخلاقی خود را از دست نداده است؛ زیرا قدرت واقعی یک ملت، پیش از آنکه در ابزارهای سیاسی یا نظامی باشد، در ساختار روانی و فرهنگی شهروندان آن نهفته است. امروز نیز مسئله اصلی تنها مخالفت با یک ساختار سیاسی نیست؛ مسئله این است که ما در جریان این مخالفت، چه نوع شخصیت جمعی برای خود میسازیم. آیا شخصیتی عصبی، واکنشی و توهینمحور میسازیم، یا شخصیتی آرام، استوار و متکی بر اعتمادبهنفس تاریخی؟ پاسخ به این




احسان تاری نیا – تحولات سیاسیِ پایدار، نه بر شانههای هیجانهای زودگذر، بلکه بر بنیان انباشت قدرت اجتماعیِ قابل مشاهده و قابل محاسبه شکل میگیرند. تجربهی جنبشهای ملی در قرن بیستم و بیستویکم، از اروپای شرقی تا آمریکای لاتین، بهروشنی نشان داده است که گذار از نظمهای اقتدارگرا زمانی شتاب میگیرد که «خواست عمومی» از سطح اعتراضهای پراکنده و احساسی، به سطح کنش هماهنگ، منسجم و قابل سنجش ارتقا یابد. در چنین چارچوبی، تجمع ۱۴ فوریهی ۲۰۲۶ که به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و بهصورت همزمان در سه مرکز اصلی جهان برگزار میشود، اهمیتی بهمراتب فراتر از یک گردهمایی اعتراضی دارد. این رویداد را باید بهمثابه ابزار سیاسیِ تبدیل سرمایهی اجتماعیِ پراکنده به قدرت نمایندگی ملی تحلیل کرد؛ ابزاری که میتواند فاصلهی مزمن میان اعتراض و اثرگذاری








در میانه خون و آتش در ایران، در میانه بازداشت، شکنجه و گورها، پدیدهای در بخشی از دیاسپورا رشد کرده که اگر نامش را دقیق نگذاریم بهسرعت عادی میشود. پناهندهنمایی سیاسی یعنی کسی با روایت سرکوب و عنوان پناهنده سیاسی اقامت میگیرد اما بعد از گرفتن اقامت نهتنها هیچ کنش سیاسی معناداری ندارد بلکه حتی حداقل همدلی و حرمت را هم نسبت به خون کشتهشدگان نگه نمیدارد و زندگی خود را با نمایش سفر و لذت و بیخیالی بر چهرهی همان فاجعه میچیند. اینجا بحث سفر رفتن نیست. بحث خوشی کردن نیست. بحث حق زندگی نیست. مسئله شکاف آشکار میان ادعا و واقعیت است. مسئله این است که هویت پناهندگی سیاسی تبدیل میشود به ابزار ارتقای زندگی و نه مسئولیت اخلاقی. این دقیقاً همان جایی است که باید بیپرده گفت با یک مشکل روانشناختی – اجتماعی روبهرو هستیم نه صرفاً یک سلیقه شخصی






























در جهان سیاست، تصمیمگیریها بر اساس اطلاعاتی که به سیاستمداران ارائه میشود، صورت میگیرد، نه بر اساس حقیقت مطلق. این بدان معناست که گروههایی که بتوانند روایت خود را به سیاستگذاران القا کنند، تأثیر بیشتری بر تصمیمات دولتی و بینالمللی خواهند داشت. یکی از ضعفهای اساسی اپوزیسیون دموکراتیک ایران این بوده که همواره سیاست خارجی را بهعنوان یک فرآیند دور از دسترس در نظر گرفته و از ابزارهای رسمی تأثیرگذاری بر سیاستگذاران غربی غافل مانده است. این خلأ را










































