



واکاوی برنامه ده مادهای مریم رجوی و ادعای حاکمیتی شورای مقاومت


هیچ پرسشی امروز در ذهن جامعهی ایران سنگینتر از این نیست که اگر جمهوری اسلامی فروبپاشد، آیا کشور به سوی جنگ داخلی خواهد رفت یا نه. این پرسش نه از سر بدبینی بلکه از دل تجربه تاریخی برمیخیزد. ملتی که انقلاب را تجربه کرده، جنگ خارجی را از سر گذرانده، سرکوبهای خونین را دیده و هر روز فروپاشی کشورهای منطقه را در قاب رسانهها مشاهده کرده است، حق دارد از آینده بپرسد. ترس از هرج و مرج یک واکنش طبیعی است. آنچه اهمیت دارد نحوه مواجهه با این ترس است.به عنوان یک روزنامهنگار که تحولات منطقه را سالها دنبال کردهام، به عنوان روانشناسی که سازوکارهای اضطراب جمعی را میشناسم، و به عنوان یک ملیگرایی که ایران را فراتر از هر ایدئولوژی میداند، باور دارم پاسخ به

آنچه در شانزدهم فوریه ۲۰۲۶ بر من گذشت، تنها یک خبر نبود؛ گویی ترک عمیقی در بنیان روان و هویتم افتاد. آن روز فهمیدم برادرم در ایران، به دست لباس شخصیهای وابسته به نظام جمهوری اسلامی، با خشونتی غیرقابل وصف بازداشت شده است. همان لباس شخصیهایی که جوانی نخبه، فارغالتحصیل کارشناسی ارشد معماری با معدل ۱۹٫۵۰ را با دهانی خونین، کشانکشان بر زمین برده بودند.در آن لحظه، زمان در ذهنم ایستاد. من که سالهاست در خارج از کشور با قلمم مبارزه میکنم و هر روز ساعاتی از عمرم را، با تعهد به وجدانم، صرف نوشتن، تحلیل و افشاگری کردهام، ناگهان با واقعیتی عریان و شخصی روبرو شدم: سرکوبی که دربارهاش مینوشتم، این بار به خانه خودم رسیده بود. این تجربه را نمیتوان صرفا در قالب

هر ملتی در تاریخ خود لحظهای دارد که ناگهان از خواب عادت بیدار میشود. نه با صدای ناقوس جشن، بلکه با ضربهای بر جان. ایران امروز در چنین لحظهای ایستاده است. سالهایی که گذشت، فقط مجموعهای از خبرهای بازداشت و سرکوب نبود؛ این سالها آرامآرام روح جمعی ما را دگرگون کرد. ما تنها شاهد رویدادهای سیاسی نبودیم، بلکه در عمق روان خود تجربهای مشترک از شوک، اضطراب، خشم و سپس آگاهی را پشت سر گذاشتیم.همهچیز اغلب از یک لحظه شروع میشود. لحظهای که تلفن زنگ میزند، یا در خانه به صدا درمیآید، یا خبری در شبکههای اجتماعی منتشر میشود: «او را بردند» یا «او را کشتند»؛ در آن ثانیه، زمان شکل عادی خود را از دست میدهد. ذهن سنگین میشود. صداها دور میشوند. کلمات درست شنیده نمیشوند. روانشناسان به این وضعیت




احسان تارینیا – مقاله پیش رو تحلیلی روانشناختی از فضای منازعات سیاسی پیرامون پادشاهیخواهی و جایگاه شاهزاده رضا پهلوی است که از منظر یک ملیگرا نوشته شده و تلاش دارد بدون ورود به تخریب اشخاص، سازوکارهای روانی و اجتماعیِ تفرقهآفرین را بررسی کند. هدف این نوشتار دفاع از یک منش ملی و عقلانی است؛ منشی که فراتر از هیجانهای مقطعی، منافع بلندمدت ایران را در نظر میگیرد و نسبت به پدیدههایی که ناخواسته به سود جمهوری اسلامی تمام میشوند، هشدار میدهد.در هر جنبش سیاسی، بهویژه جنبشهایی که حول یک نماد ملی شکل میگیرند، پدیدهای بهنام توهم نمایندگی دیده میشود. این وضعیت زمانی رخ میدهد که فرد یا گروهی کوچک، بدون داشتن مشروعیت رسمی یا پشتوانه ساختاری، خود را سخنگو، نماینده یا حتی تفسیرگر انحصاری یک رهبر یا



ملیگرایی اگر تنها به هیجان فروکاسته شود، بهسرعت به خشم تبدیل میشود؛ اما اگر با آگاهی و خودشناسی همراه گردد، به منش تبدیل میشود. آنچه یک ایراندوست واقعی را از یک معترض خشمگین جدا میکند، نه شدت مخالفت او، بلکه کیفیت روانی و اخلاقی مبارزه اوست. تاریخ ایران بارها نشان داده است که ملت ما زمانی توانسته از بحرانهای بزرگ عبور کند که نیروی اخلاقی خود را از دست نداده است؛ زیرا قدرت واقعی یک ملت، پیش از آنکه در ابزارهای سیاسی یا نظامی باشد، در ساختار روانی و فرهنگی شهروندان آن نهفته است. امروز نیز مسئله اصلی تنها مخالفت با یک ساختار سیاسی نیست؛ مسئله این است که ما در جریان این مخالفت، چه نوع شخصیت جمعی برای خود میسازیم. آیا شخصیتی عصبی، واکنشی و توهینمحور میسازیم، یا شخصیتی آرام، استوار و متکی بر اعتمادبهنفس تاریخی؟ پاسخ به این




احسان تاری نیا – تحولات سیاسیِ پایدار، نه بر شانههای هیجانهای زودگذر، بلکه بر بنیان انباشت قدرت اجتماعیِ قابل مشاهده و قابل محاسبه شکل میگیرند. تجربهی جنبشهای ملی در قرن بیستم و بیستویکم، از اروپای شرقی تا آمریکای لاتین، بهروشنی نشان داده است که گذار از نظمهای اقتدارگرا زمانی شتاب میگیرد که «خواست عمومی» از سطح اعتراضهای پراکنده و احساسی، به سطح کنش هماهنگ، منسجم و قابل سنجش ارتقا یابد. در چنین چارچوبی، تجمع ۱۴ فوریهی ۲۰۲۶ که به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و بهصورت همزمان در سه مرکز اصلی جهان برگزار میشود، اهمیتی بهمراتب فراتر از یک گردهمایی اعتراضی دارد. این رویداد را باید بهمثابه ابزار سیاسیِ تبدیل سرمایهی اجتماعیِ پراکنده به قدرت نمایندگی ملی تحلیل کرد؛ ابزاری که میتواند فاصلهی مزمن میان اعتراض و اثرگذاری








در میانه خون و آتش در ایران، در میانه بازداشت، شکنجه و گورها، پدیدهای در بخشی از دیاسپورا رشد کرده که اگر نامش را دقیق نگذاریم بهسرعت عادی میشود. پناهندهنمایی سیاسی یعنی کسی با روایت سرکوب و عنوان پناهنده سیاسی اقامت میگیرد اما بعد از گرفتن اقامت نهتنها هیچ کنش سیاسی معناداری ندارد بلکه حتی حداقل همدلی و حرمت را هم نسبت به خون کشتهشدگان نگه نمیدارد و زندگی خود را با نمایش سفر و لذت و بیخیالی بر چهرهی همان فاجعه میچیند. اینجا بحث سفر رفتن نیست. بحث خوشی کردن نیست. بحث حق زندگی نیست. مسئله شکاف آشکار میان ادعا و واقعیت است. مسئله این است که هویت پناهندگی سیاسی تبدیل میشود به ابزار ارتقای زندگی و نه مسئولیت اخلاقی. این دقیقاً همان جایی است که باید بیپرده گفت با یک مشکل روانشناختی – اجتماعی روبهرو هستیم نه صرفاً یک سلیقه شخصی






























در جهان سیاست، تصمیمگیریها بر اساس اطلاعاتی که به سیاستمداران ارائه میشود، صورت میگیرد، نه بر اساس حقیقت مطلق. این بدان معناست که گروههایی که بتوانند روایت خود را به سیاستگذاران القا کنند، تأثیر بیشتری بر تصمیمات دولتی و بینالمللی خواهند داشت. یکی از ضعفهای اساسی اپوزیسیون دموکراتیک ایران این بوده که همواره سیاست خارجی را بهعنوان یک فرآیند دور از دسترس در نظر گرفته و از ابزارهای رسمی تأثیرگذاری بر سیاستگذاران غربی غافل مانده است. این خلأ را










































